تبليغاتX
شعر و اندیشه

نقد و بررسی کتاب حکمت هنر اسلامی

( باور بفرمایید که یک خط و نصفی زیر اصلا طنز نیست )

نظر به اینکه سرکار خانم دکتر ( ؟ ) زهرا رهنورد به توسط جناب پروفسور دکتر میر حسین موسوی به عنوان مهمترین روشنفکر زن در این مملکت معرفی شد، بر آن شدیم تا یکی از تالیفات ایشان دکتر رهنورد یعنی کتاب حکمت هنر اسلامی را مورد بررسی قرار دهیم.

 

کتاب حکمت هنر اسلامی کتابی است که توسط انتشارات سمت به بازار آمده است. یعنی این کتاب یک کتاب درسی برای دانشجویان می باشد، پس باید دارای بینشی علمی باشد، یعنی اینکه از شیفتگی نسبت به مباحث پرهیز شود و به جای انشا یا شعر نوشتن درباره مباحث، بحثی علمی و آکادمیک را در بر بگیرد. ( مثال مناسب برای حوزه ی فلسفه ی هنر کتاب « حقیقت و زیبایی » نوشته ی آقای بابک احمدی و یا کتاب « مبانی فلسفه ی هنر » نوشته آن شپرد ترجمه علی رامین است. )

اما این کتاب: اولا نویسنده دارای یک حس شیفتگی به مباحث است و این رویه برای نوشتن کتاب بسیار خطرناک است چرا که نویسنده نمی تواند از بیرون به قضایا نگاه کند تا بتواند از این طریق مباحث را شرح و بسط داده و آنرا مورد نقادی قرار دهد، بنابراین ما در جای جای این کتاب با جملات شاعرانه ای طرفیم که صرفا یک بیان حس نسبت به موضوع است. به جملات زیر دقت کنید: « مقدمه: پرواز نیلوفری در بیکران لاجوردی که نه آسمان است، بلکه دیواره ای است بر همین زمین و پیچ و خمهای نقوش رنگین سرخ و فیروزه ای و سبز و طلایی بر کاشیهای لاجوردی سفالین که تو را شاید از خاک و خشت تا خیال و آسمان فراتر آورند ».

اما چرا اینگونه است: نویسنده این کتاب ( با اینکه سعی در کتمان این حقیقت دارد ) تحت تاثیر مستقیم نظریات آقای « تیتوس بورکهارت » است. او که بعدها مسلمان شد و نام ابراهیم را برای خود انتخاب کرد در کتب و رسائل خود خصوصا دو کتاب هنر مقدس و هنر اسلامی زبان و بیان، شیفتگی بیش از حد خود به هنر و تمدن اسلامی را بیان می دارد. این شیفتگی چیز بدی نیست اما او را از نقادی باز می دارد. مثلا آقای بورکهارت اعتقاد دارد که مینیاتور اسلامی یک هنر قدسی و معنوی است به علت فضای مثالی که دارد و این باور را به تمامی مینیاتور ها تسری می دهد که این یک اشتباه بزرگ است، چرا که حجم وسیعی از مینیاتور ها را آثاری که به « الفیه و شلفیه » معروفند، تشکیل می دهد و این الفیه و شلفیه ها یک سری تصاویر س.کسی و اروتیک هستند که در حمام و یا اتاق های استراحت پادشاهان و بعضا در کتبی که آن هم مخصوص پادشاهان توسط هنرمند مسلمان کشیده می شدند و کاملا دارای خصوصیات و شاکله های مینیاتور ها هستند. باید پرسید که کجای این مینیاتورها مذهبی و استعلایی هستند. البته تصاویری نیز وجود دارند که جدای الفیه و شلفیه ها می باشند و از بعد اروتیک کمتری برخوردار هستند ، به عنوان نمونه می توانید تصویری از کلیله و دمنه را که دو مرد را که اندامشان زیر لحاف است و سرهایشان بیرون ( به طوری که کاملا مشخص است که یکی روی دیگری قرار دارد ) را در کتاب « نقاشی ایرانی » نوشته شیلا کن بای ترجمه مهدی حسینی انتشارات دانشگاه هنر ص 38، را ببینید و خود قضاوت کنید که کجای این مینیاتور به قول آقای بورکهارت واجد توحید الهی و یا به قول خانم رهنورد حاوی بار مذهبی است.

در این کتاب نیز اینگونه است و تمامی اوصافی را که برای هنر اسلامی می شمرد از جمله مذهبی بودن و استعلایی بودن و ... را برای تمامی مینیاتورها می شمرد و حتی یک مثال نقض هم نمی آورد.

اما در فصل دوم که روشهای حکمت هنر اسلامی مورد بررسی قرار گرفته اند عنوان می شود که روش جامعه شناختی، روانشناختی و ایدئولوژیکی برای بررسی هنر اسلامی نادرست است و اگر این مسائل بخواهد بررسی شود از دیدگاه آرمانی بررسی می شود.

در دیدگاه آرمانی مبنای طبقه بندی بر نوع دیگری غیر از روشهای بالاست و حب و عشق به عنوان خاستگاه هنر و هنرمندی مطرح می شود. نویسنده در شرح و توضیح حب و عشق باز به انشا نویسی کودکانه روی می آورد. مثلا: شخصیت هنرمند مسلمان از مسیر واقعیات عبور می کند تا به قله یک شخصیت آرمانی برسد. این تک سوار از تمامی منزلها، بیغوله های مهیب و مخوف روح تا دست اندازها ...

او هو آواز با برگ و کوه ترانه می خواند ... و جملاتی عاشقانه از این دست.

و در نهایت نتیجه می گیرد که: او اینک در کنار دندان کرم خورده ی لاشه عفن جاه و مال و مقام و شهرت، وابسته زنجیرهای هزاران ساله باورها و سنتهای ظالمان نیست... آگاهی او شهود یک روح مهذب و پالوده است به حقایق و وقایع و به خالق معبود و به تمامی هستی...

باید توجه داشت که نویسنده جملات بالا را به تمامی هنرها و هنرمندان نسبت می دهد که این اشتباه است. ببینید در تاریخ هنرمان اکثر هنرمندان در خدمت یک بزرگی، امیری یا پولدار و ثروتمندی بودند که به خاطر آنها کار می کردند یعنی دغدغه ی مالی مهمترین دغدغه ی آنها بود و اصولا اگر کسی از آنها حمایت نمی کرد هیچگاه این هنرها به وجود نمی آمدند و اصولا همین الفیه و شلفیه ها یادگاری از این طبقه بالادست می باشد. در شعر و شاعری نیز که ما شاعر مداح کم نداریم. کار به جایی می رسد که بعضا شعرا برای طلب کاه برای اسبشان شعر می گفتند: دعا گو اسبکی دارد که هر روز/ ز بهر کاه تا شام می خروشد.

بنده به اتفاقا خلاف نظر خانم دکتر این عقیده را دارم که اگر ما تاریخ هنر هنرمان را بادیدی جامعه شناسانه بنویسیم و یا اگر در فلسفه هنر اسلامی بتوانیم دیدگاههای روانشناختی و ... را به کار گیریم بسیار موفق خواهیم بود و این کمبود هایی که داریم مرتفع خواهد شد.

خب به نظر کافی است و دیگر این نکته را نگوییم که بعضی از صفحات کتاب عینا ( به اصطلاح دوستانی که در دنیای مجازی می نویسند ) copy past  از منابع است و نویسنده حتی یک جمله ربطی مناسب برای آنها به کار نمی برد.

 

|+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 12:22  توسط محمد آسیابانی  | 

درباره ی ابونواس ( آخر )

این چند پست که راجع به ابونواس نوشتیم واکنشهای فراوانی را موجب شد و البته ( این البته را باید با لهجه ای خاص خواند ) مورد استقبال شایانی قرار گرفت، حال با تمامی این اوصاف این پست آخرش است. اما چند نکته:

نکته ی اول: مصاحبه ای با استاد امیر کاووس بالازاده انجام دادیم. عنوانش « علل شکل نگرفتن تراژدی از اساطیر ایرانی » می باشد. این را می توانید از اینجا بخوانید.

نکته ی دوم: مدتها می خواستم درباره ی سریال یوسف پیامبر بنویسم، اما راستش دیگر حوصله ای نمانده است. اما این چند خط را قبول کنید: آن قسمتی که معجزه شد و زلیخا از پژمردگی به در آمد را به یاد آورید. کارگردان ادعا داشته که قرآن را به تصویر کشیده است اما در قرآن تا قحطی و رفع آن بیشتر داستان را ادامه نمیدهد و این روایات بعد از آن است که در کتب اهل تصوف آمده است و کتب اهل تصوف هم که داستانهای رمزی است برای بیان کردن نکات اخلاقی و به لحاظ تاریخی سندیت ندارد. حال موقع وصال یوسف و زلیخا را از کتاب روضه الجنان  ( علی ابن احمد عاملی ) بخوانید: « زلیخا پیر و نابینا و فقیر شده بود... زلیخا چون دانست که یوسف بر می نشیند و به میدان شهر می شود، روزی گفت مرا بردارید و به راه یوسف گذارید که اگر مال و جوانیم، بکاست عشق و مهربانیم بر جاست.امروز آن روز است که یا در کعبه ی وصال سر برافرازم ، یا در بادیه ی فراق، جان در بازم. او را سر راه یوسف بردند، چون خود را به او شناساند و گفت: من روزی بودم، اکنون همه تویی، یوسف خواست که تا او را در دعوی اش بیازماید، گفت: یا زلیخا آن گنج و مال و جمال و حرمت و کامرانیت کجا شد؟ زلیخا گفت: در سر کار تو شد. گفت آن عشق یوسفیت کجا شد؟ گفت همچنان پا برجاست و یک ذره از آن که بود نکاسته است. گفت برهانش کو؟ زلیخا گفت: آن تازیانه بیار. یوسف سر تازیانه به سوی او داشت. زلیخا آهی کرد، آتشی از درونش برافروخت و تازیانه را سوخت. چون تف آن آتش به دست یوسف رسید، تازیانه از دست بیانداخت و عنان اسب برگردانید. زلیخا گفت: ای بیطاقت ترد دامن، کمتر از زنی،چهل سال است که من این آتش در سینه دارم و بدین می سوزم و از تف ّ آن نمی پرهیزم.به یک ساعت که از سینه به تازیانه آمد، تازیانه را انداختی و به هزیمت اسب تاختی؟ » اما در روایت سلحشور زلیخا به پای یوسف می افتد و کف پای یوسف را می بوسد. توجه کنید که هر دو روایت در قرآن نیست اما این ذهن بیمار و مرد پرست ما ایرانیان است که زلیخا در برابر یوسف از عرش عاشقی به فرش می افتد. فیلمنامه نویس ( سلحشور ) این کتب را خوانده اما بنا بر اعتقاد خود تحریفش کرده است. اما بی انصافی است که از نکات خوب فیلمنامه که همان معجزه ی جوان کردن زلیخا در برابر کاهنان است یاد نکنیم، اما این فقط یک نکته ی خوب برای فیلمنامه است و بس.

از کتب اهل تصوف داستان وصال یوسف و زلیخا به غیر از روضه الجنان در کتاب فوق العاده جذاب « عبهر العاشقین » نوشته شیخ روزبهان بقلی شیرازی، و همینطور کشف المحجوب اثر جلابی هجویری هم آمده است.

اما کلا این چند قسمتی که ما از این سریال دیدیم به لحاظ تصویری چیز خاصی نداشت و متاسفانه ضعف مفرط کارگردانی در آن به چشم می خورد. بیخیال دنیا

 و اینک درباره ی ابونواس ( آخر ) مدیونید اگر نخوانید. ( هر کس نخوانید به آه من گرفتار می شود. )

 

حکایتی درباره ی دست برداشتن ابونواس از می معشوق موجود است که البته سندیت ندارد. خلاصه آن این است که: « می گویند مفتخوری که آویزان این و آن بود یک بار به در خانه ی ابونواس رفت و ابونواس که قصد ادب کردن او را داشت برنامه ای برایش به این صورت چید که: تمام خدمتکارانش ( که از قبل توجیه شده بودند ) بدون آنکه واقعاً چیزی بیاورند حرکاتی انجام می دادند که انگار در حال آوردن غذاهای خوشمزه و آنچنانی هستند. سفره چیدند و ابونواس هم غذاهای موهوم را بر می داشت و لبان خود را طوری تکان می داد که انگار در حال خوردن است و مدام هم به مفتخور تعارف می کرد و مفتخور هم که دید دارند دستش می اندازند خود دست پیش را گرفت و پس از خوردن شراب خیالی خود را به مستی زد و کتک مفصلی به ابونواس زد. شکایت را پیش هارون بردند و هارون که مدتها بود که قصد ادب کردن ابونواس را داشت خانه و زندگی اش را مصادره کرد.

اما بنا بر کتاب مقدمه ی الشعر و الشعرا نوشته ی ابن قتیبه دینوری گویا ابونواس واقعاً در اواخر عمر دست از می و معشوق بر داشت و خرقه اهل تصوف را پوشید و اشعار زاهدانه سرود و گویا تا زمان مأمون عباسی  و ولایتعهدی امام رضا ( ع ) زنده ماند و اشعاری هم به مضمون زیر در وصف اهل بیت در حضور امام سرود و امام او ار دعای خیر کرد:

 «مقام و مرتبه این خاندان در عزت و بزرگواری به اندازه ای بالا رفته است که گمان شده اینها با خداوند قرین و هم مرتبه می باشند. مبادا مقام ایشان را با پیغمبران مقایسه کنی، سلمان ایشان بعد از کوچک شدن سلیمان نبی می گردد. » پایان.

و یک شعر از ابونواس با ترجمه ی عبدالمحمد آیتی

 

گریستن بر اطلال و دمن را بهل

که از آن جز شور بختی نزاید

و با آنکه باده حرام است بنوش

که عمر را بقایی نیست.

شرابی گلگون در ساغر انداز

که هر که بیند گوید:

خورشید را ببین که به دام ساغری افتاده است.

( این نکته همین الآن به خاطرم رسید: باید متن اصلی را ببینم اگر ترجمه اش همین بشود که عمر را بقایی نیست پس می توان اثر گذاری ابونواس بر خیام را هم احتمال داد)

بالاخره این هم تمام شد دوستان

|+| نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 9:30  توسط محمد آسیابانی  |