شعر و اندیشه

 
 
Mohamad Asiabani

Create Your Badge
 
سلام. قصد نداشتم به این زودی به روز شوم. گرفتاری و اینا (به قول فردین) مطالبی را جمع آوری کردم درباره ی مرحوم علامه شریعت سنگلجی، اما هنوز به جمع بندی نهایی نرسیدم و اینکه هنوز نتوانستم به طور کامل شعری از ابونواس را ترجمه کنم. اما باید به روز میشدم. حالا خودتان می خوانید و می فهمید که چرا...

************

اما اول از همه:

چند هفته پیش سری به کتاب فروشی خانه شاعران ایران در پاساژ فروزنده انقلاب زدم. در لیست کتابهای پرفروششان اسم دو کتاب از دوستان را دیدم. من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم از محمد ارثی زاد و سکسکه های یک مست شهرام میرزایی عزیز. خیلی خوشحال شدم نه به خاطر اینکه با این 2 عزیز رفاقتی دارم، بلکه بازهم برایم ثابت شد که فقط کسانیکه صرفا به ادبیات میپردازند و از هرگونه هیاهو و جنجال (خصوصا جنجال بازی اینترنتی، که بعضیها شهرتشان را مدیون این مسئله هستند.)دوری میکنند، موفق هستند.شخصیت مودب و قابل احترام این دو شاعر بسیار مثال زدنی است. با این دو عزیز گفتگویی انجام دادم که در هفته نامه "کتاب هفته" هفته جاری یعنی شنبه 30 بهمن، چاپ شده است. این گفتگو را از دست ندهید. در این گفتگو محمد ارثی زاد از تجربه های خود بسیار زیبا حرف زده است و شهرام میرزایی نیز از شعر مرکب (که گویا برای اولین بار است که شهرام در یک نشریه رسمی از شعر مرکب حرف میزند).

همگی ما باید ایمان بیاوریم که شعر قوی هم مخاطب دارد هم رسانه.

در کتاب هفته، هفته گذشته یعنی شنبه 23 بهمن نیز گفتگویی با جلیل قیصری عزیز داشته ام که آن را هم بخوانید. کتاب جدید آقای قیصری با نام "اساشعر" نیز چاپ شده است که آن را از دست ندهید. اشعار فوق العاده ای را خوانش خواهید کرد. چون قصد دارم در آینده در مورد اساشعر بنویسم، بنابراین این مطلب را تمام میکنم.

*************

اما اتفاقات هفته گذشته را همگی میدانید. و من نمیخواهم در این مورد حرف بزنم. اما در هیاهوی این اتفاقات خبرهایی در حال گم شدن است، که عدم توجه و عدم اعتراض بخشودنی نیست. واقعا اگر انسانیم نباید بی تفاوت به این مسائل بمانیم.

در این هیاهوها، شنیدم که حیوان کثیفی با نام مستعار عقرب سیاه که به جرم تجاوز و آزار 30 زن دستگیر شده بود، حکم برائت گرفته است. در مملکت ما که ادعای اسلام را داریم و آقایان مدام دم از عدالت و امنیت میزنند، این حیوان از زندان شاکیان را تهدید میکرد که چنین و چنان میکنم و گویا همه ی اینها هم برای قاضی محرز بوده است.

جنایات این حیوان رذل در حق زنان و دختران ایرانی  در تاریخ بشریت بی سابقه است. این جنایات فقط در ایران در حال اتفاق افتادن است.

حضرت آیت الله لاریجانی شما مجتهد هستید و قطعا قوانین جزایی اسلام را بهتر از من و امثال من میدانید اما آیا لازم است که برایتان یادآوری کنم که حکم این اراذل چیست؟

این امنیتی که مدام ادعای آن میشود کجاست؟ علائمش چیست؟ نکند این زنان و دختران بیگناه را ایرانی نمیدانید یا چون نسبی با شما نداشته اند، این گونه در مورد آن حیوان حکم صادر میکنید؟

لازم است یادآوری کنم که 90 درصد این مجرمان مورد عفو کریمانه قوه ی قضاییه قرار گرفته اند یا حکمشان آنقدر بچگانه و مضحک بوده که هر مرده ای را حتی به خنده می اندازد. این لینکها را بخوانید:

درخواست عفو حسن کثافت رد شد

حكم تبرئه براي متجاوز به سی زن و دختر جوان

و هزاران مورد دیگر. یک خواهش به هر طریقی که میتوانید نسبت به این مسائل بی تفاوت نمانید و اینکه خودتان مواظب ناموس خودتان باشیدُ متاسفانه امنیت ناموجود است.

 

کرکس پریشان

گزارش ماموریت خود را به چه کسی میدهد؟

نام اندوه تنهایی گوسفند

چیست؟

و کبوتران اگر آواز خواندن بیاموزند

در لانه شان چه اتفاقی می افتد؟

اگر مگس عسل بسازد

زنبورها دلخور میشوند؟

(نرودا از مجموعه راستی چرا؟ با ترجمه احمد پوری)

 


 



نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در دوشنبه دوم اسفند 1389 | 
بابای وحشی من

دنیا سینما نیست

که تو تاریکیاش

منو یه گوشه سرپا بگیری...

 مدتها پیش نکته ای ذهنمو بسیار مشغول کرد و اون هم بحث عرفان اسلامی و تناقضات شدیدیه که با اصل دین داره. یعنی مباحثی که در اینجا مطرح می شن کفر محضن از دید اسلام، حالا چطور میشه که بسیاری از بزرگان همین هارو بازگو می کنن، این بود که در موردش تحقیق کردم و یه چیزهایی نوشتم که سایت والس زحمتشو کشید. (خیلی جالبه شکل گیری عرفان نظری همش بر اساس یک اشتباه تو ترجمه رخ داده و این تداوم بیسوادی به این قرن هم کشیده) فعلا2 بخشش (با فاصله زمانی زیاد البته) منتشر شدن حالا تا نظر شما چی باشه. این لینک این دو قسمت: علل شکل گیری و رواج عرفان در تمدن اسلامی قسمت اول و قسمت دوم

یک مصاحبه ای هم داشتم با دکتر حمید رضا شعیری که  تو سایت انسان شناسی و فرهنگ منتشر شده اینم لینک مصاحبه بررسی و نقد تفکر پسامدرن.

***********

ادیت پیاف اسم یه خواننده شهیر فرانسویه که ژان کوکتوی بزرگ نمایشنامه ی زیبای بیخیال رو براش نوشته. صدای فوق العاده ای داره این زن، زندگی فوق العاده تری هم داشت. مادرش خواننده کافه کاباره ای بود و پدرش هم آکروبات باز. که البته ادیت پیش مادربزرگ پدریش بزرگ شد که روسپی خانه ای رو اداره میکرد. و در مورد زندگیش هم این شایعات وجود داشت که از 3 تا 7 سالگی کور بود و وقتی همراه روسپی ها به زیارت ترز مقدس رفت بینا شد. اگه صداشو تا به حال گوش ندادین این لینک یکی از کارهاشه. کلیک کنید.

توماسو آلبینونی آهنگساز قرن ۱۷ و ۱۸ ایتالیا است )در سبک باروک؛ که با آهنگ سازی اپرا معروف بود. از او بعدها (در قرن بیستم توسط یک محقق)در بین دست نوشته هایش قطعه ای تحت عنوان آداجیو در سل مینور، کشف شد که جزو کارهای رسمی او نبود، اما امروزه بیشتر از همه آثارش همین قطعه که شاید خودش قصدداشت فراموشش کنه، اجرا میشه.آلبینونی خصلت خیلی فوق العاده ای داشت و اونم  گوش ندادن به آثار دیگر موسیقی دانها بود. شاید تمایز کارش با دیگران به خاطر همین نکته باشه. به این قطعه گوش کنید در این لینک: آداجیو در سل مینور.

( نکته: رو لینک موسیقی ها می تونید راست کلیک کنید و گزینه Save target as رو انتخاب کنید تا موزیک دانلود بشه و بعد گوش بدید.گذاشتن  لینک آهنگها هم به همت دوست عزیزم فردین ممکن شد، که تشکر و جبران کردن محبت هاش واقعا سخت و ناممکنِ)

 

حالا این عکس رو ببینید.

این عکس بسیار عجیبه و نیازی هم به هیچگونه توضیحی نداره. من شدیدا با دیدن این عکس به یاد این بند شعر افتادم که مال ابونواسِ: از چهره ی آن نازنین حذر کنید/ که کتاب زندیقان را ماند. راستی گفتم ابونواس، این نکته رو هم بگم که تو یکی از گشت و گذارهای اینترنتی خیلی ناگهانی برخوردم به دیوان ابونواس و بشاربن برد؛ (البته به زبان اصلی، یعنی عربی) که آرزوم بود خوندن این اشعار. خیلی خوبه ازین به بعد با هر بار به روز کردن ترجمه ای هم از این شعرها می ذارم. در مورد ابونواس که قبلا خیلی حرف زدم اما بشار بن برد (77 - 167 هجری) شاعر مشهور دربار مهدی خلیفه ی عباسی است. خودش مدعی بود که نسبش به گشتاسب و لهراسب میرسد. او یک شعوبی بود و تعصب خاصی نسبت به ایران و ایرانی داشته است. اهل دین داری هم نبود و در بسیاری از اشعارش آتش را معبود خوانده است. جاحظ ادیب او را از همه شاعران نوپرداز برتر میداند.

*************

اما کتابی جدیدا چاپ شده به اسم: بوطیقای روایت در مثنوی؛ که کتاب واقعا فوق العاده اییه. آقای حمیدرضا توکلی نویسنده در این کتاب (تقریبا برای اولین بار در ایران) یک متن رو به صورت کامل و جامع با دیدی ساختارگرا، تحلیل کرده. قویترین تحلیل روایت شناختی در مثنوی رو شما تنها در این کتاب شاهدش خواهید بود.  با نویسنده کتاب مصاحبه ای کار کردم که هنوز منتشر نشده.

*************

اما کتابی هم برای نخواندن:  سبد میوه. زیر عنوان این کتاب نوشته شده گزیده ای از اشعار شعرا و فلاسفه بزرگ. با ترجمه و انتخاب ناصر ایراندوست.

واقعا من شناختی از این آقای ایراندوست ندارم و علاقه ای هم ندارم به شناختن ایشان. اما همین جمله ی: گزیده ای از اشعار شعرا و فلاسفه بزرگ خیلی مضحک و در عین حال تاسف بارِ. حالا گوشه ای از ترجمه های این کتاب:  شبهای بهار در آرامی و صفای باغهای خاور زمین بلبل شوریده میان سرخگلان نغمه سرایی میکند.

گل زیبا بدون آنکه این نغمه های عاشقانه و دل انگیز را بشنود و حس کند و چیزی از آنها بفهمد سر خویش را پایین می افکند و بخواب میرود. و قس الی هذا

این گویا شعری است از پوشکین که به این سخافت ترجمه شده. این کتاب کلا خالی از هرگونه علایم سجاوندی هم هست. و مترجم حتی به خودش زحمت فاصله گذاری مناسب بین بندهای اشعار رو هم نداده که هیچ حتی بین دو تا لغت هم این مشکل رو ما داریم. مثلا در قطعه شعری از مارسلین دبوردوالمور (که واقعا ناشناسه این خانم شاعر و اسمش در کنار کسانی چون هوگو و لرمانتوف و پوشکین و... اومده) داریم: دونی در نیزاری همدیگر را در آغوش گرفته بودند و... که البته ۲ نی هست این لغت که این طوری چاپ شده در کتاب.

و اینکه مترجم تمام کارهای سخیف و ضعیف این شعرا رو در این کتاب با ترجمه ضعیف تر و سخیف تر خودش کار کرده. نمیدونم واقعا واکنش کسیکه تا به حال اثری از لرمانتف رو نخونده و این کتاب رو بخونه که شعری از لرمانتف رو داره چیه؟ احتمالا  به این شاعر و نویسنده بزرگ و کسانیکه تعریفش رو میکنند بسیار توهین کنه...

 


نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | 

قبل از پرداختن به پست جدید، لازم دیدم چند خبر (را که البته شنیده‌اید) را بازگو کنم و نظرات خودم را بنویسم.

1)در حین گشت و گذار تو دنیای مجازی به یک سایت حیرت آور برخوردم؛ حیرت آور از اینکه چقدر احمق در همین دور و بر ما وجود دارد، چقدر مغز یک عده ممکن است دچار یبوست مزمن شود. اینجا را کلیک کنید، یک مقاله هم دارند در اثبات اینکه آقای احمدی نژاد سردار سپاه سید خراسانی در جنگ آخرالزمان یا همان آرمگدون، است. این هم لینک مقاله (روی کلمه لینک کلیک کنید. این مقاله۳ قسمت است که من به قسمت اولش لینک دادم الباقی را خودتان بخوانید)

2)مسعود ده‌نمکی را به عنوان یکی از اعضای هیئت امنای دانشگاه هنر انتخاب کرده‌اند. کاری به خوب یا بد بودن آقای ده‌نمکی ندارم، اما چه شده که وزیر علوم این خبط را مرتکب شده است؟ مگر به صرف چند فیلم و ساختن یک سریال که همه‌ی اینها به لحاظ سینمایی هیچ ندارند، دلیل بر آن است که آقای ده‌نمکی را به همچین پستی که نیاز به دانش فراوان دارد برگزینند؟ مضحک است واقعا که مضحک است. نمی‌دانم چه توجیهی این آقای وزیر علوم برای اینکارش دارد.

3)علامه فضل الله نیز در این فاصله مرحوم شد. من همیشه علاقه‌ی شدیدی داشتم و دارم به علمای مبارز چون مرحوم فضل الله، اما واقعا امیدوارم خداوند از خطاهای عدیده‌اش بگذرد و تقصیرات ایشان را عفو کند به خاطر همین مبارزاتش. کسانی که مباحث کلامی را دنبال می‌کنند می‌دانند که منظورم از تقصیرات ایشان چیست؛  ارائه شبهات عدیده ای بدون پایه علمی و تاریخی که نشئت گرفته از جهل مرکب ایشان در مسائل کلامی دارد گواه این ادعاست که خواه و یا ناخواه افکار نادانان و یا معاندان را بیمار می کند، نمی‌خواهم بیش از این این مطلب را باز کنم که این وبلاگ جایش نیست.

4)

در این پست ابتدا قصدم بر این بود که صرفاً احساساتم را در مورد موسیقی موتزارت (که همیشه دوستش دارم) بنویسم، اما کار از موتزارت جدا شد و رسید به هجو اصوات (دلم نمی‌آید عنوان موسیقی را رویش بگذارم) رپ. و البته نظر خودم را هم درباره‌ی کار سیاسی هنرمند نوشته‌ام (تا نیایند و ادعای اعتراضی بودن رپ را نکنند.)...

دنیای شاد و کودکانه‌ای که موتزارت با موسیقی‌اش می‌آفریند، در هر برهه‌ای از زندگی لازم و اثر بخش است. موسیقی موتزارت همچون اقیانوسی است با عمق زیاد که حتماً باید به قصد شنا واردش شد. اگر وارد شدیم دو حالت پیش روی ماست: 1) فن شنا را بلدیم و شنا کنان از این اقیانوس می‌گذریم؛ که در این حالت وقتی به ساحل مقابل رسیدیم، دنیای تازه به همراه اقیانوسهای عظیمتر (چون باخ. کار درست این است: کسانیکه قصد دارند تازه به سراغ موسیقی کلاسیک بروند اول آثار موتزارت و برامس، گوش دهند و سپس به سراغ مثلا باخ بروند. باخ را گوش دادن زمان خاصی را می‌طلبد، مثلا نمی‌توان آنرا شب، پس از شام گوش داد، همانطور که نمی‌توان فلسفه را این موقع خواند.) منتظرمان هستند و ما برای ورود به آن خاطره و تجربه‌ی موتزارت را داریم. (می‌توانیم خود را در مواجهه با این دنیای تازه، مقایسه کنیم با ساز ویولون در مواجهه با دیگر سازها در آثار ارکسترال موتزارت، ویولون در اینجا مثل شخصیت خود موتزارت بازیگوش است، موتزارت این بازیگوشی خاص ـ که مقدمه‌ی خرد ورزی است ـ را بوسیله‌ی نتها به ما منتقل می‌کند.

 2)یا در آن غرق می‌شویم؛ در نیامدن از این اقیانوس نیز خود سعادتی است، چرا که همیشه در حال رقص کودکانه هستیم و هیچگاه سرخوشی و بازیگوشی ما را رها نمی‌کند. (البته هوشمندانه این است که در آن غرق نشویم.)

درموسیقی به قول شوپنهاور، هموراه آوای ژرفا به گوش می‌رسد و خبر از «دنیای پنهان» می‌آید. این هنر بی یاری مفاهیم چیزهایی را بیان می‌کند که ما هرگز نمی‌توانیم آنها را با مفاهیم بیان کنیم. (به نقل از حقیقت و زیبایی) شوپنهاور در کتاب «جهان همچون اراده و تصور» می‌گوید: «آهنگساز ماهیت درونی جهان را آشکار کرده، ژرف‌ترین حکمت را به زبانی بیان می‌کند که قوه‌ی تعقل خود وی نیز آنرا در نمی‌یابد، در آهنگساز بیش از هر هنرمند دیگری، انسان به طور کامل از هنرمند جدا و متمایز می‌گردد.» (جهان همچون اراده و تصور ص263) و یا در جای دیگری از همین کتاب می‌گوید: «...موسیقی مشقی ناآگاهانه در متافیزیک است که در آن ذهن نمی‌داند که در حال خردورزی است.» (همان ص267)

حال هنری که به وسیله‌ی صوت اینگونه اثر گذاری کند، در موسیقی رپ می‌رسد به یک سری اصوات ناهنجار که همگی بر یک ریتم استوارند بدون هیچ اتفاقی؛ اصواتی که بعضا نه بوسیله‌ی ساز بلکه بوسیله دستگاه‌های تولید صوت ایجاد می‌گردد. در این نوع موسیقی اثرگذاری نه بوسیله‌ی اصوات، بلکه بوسیله حرکات نابهنجار و حیوان‌گونه مجریان و اشعار مستهجن صورت می‌گردد، اعمالی که عده‌ای خشک مغز به آن اعتراض می‌گویند.

اعتراض یک هنرمند (وشاعر) تنها در صورتی واقعی و ماندگار است که زندگی هنری‌اش (یعنی وجودش) تبدیل شود به اعتراض، در این صورت است که خاری در چشم سیاست مداران خواهد بود، نه اینکه بیاید و گلوی خود را پاره کرده و مفاهیم را عریان فریاد بزند. یک شاعر سیاسی و چپ زمانی، مخالف واقعی است که وقتی حتی شعر عاشقانه هم می‌سراید آنرا بر نتابند.

تارکوفسکی و پاراجانف هنرمندانی ازین دست هستند و بهترین مثال در بین موسیقی دانها، «روبنشتاین» نوازنده یهودی است. او حتی زمانی که در کنسرتهایش آثار مثلا برامس یا بتهوون را اجرا می‌کرد، مشغول اعتراض بود، دیمیتری شوستاکوویچ هم در این حیطه قرار می‌گیرد. (کتاب جذاب ترس و تنهایی آقای بابک احمدی را از دست ندهید که درباره‌ی زندگی و کار شوستاکوویج است.) اما رپها (البته آنهایی که رپ اعتراضی کار می‌کنند) با حرکات عجیب غریب و مضحک و با هوار زدن لغات مثلا: آزادی و... که در بین آن از الفاظ رکیک هم استفاده می‌شود، سعی دارند بگویند که اعتراض می‌کنند، اینها اثرگذار نیست جز تخلیه انرژی خود اجرا کنندگان. موسیقی راک و متال نیز در قبل همینگونه بود، موسیقی خلاقانه‌ای که بعدها به ورطه‌ی ابتذال افتاد و کاری جز تخلیه انرژی شنوندگانش نکرد، میشود گفت به نحوی آلت دست سیاست‌مداران قرار گرفت.

اما در مبحث ایده‌ی نو و بدیع در موسیقی نیز رپ، حرف خاصی برای گفتن ندارد، اصولا خود این سبک (خصوصا رپ ایرانی) چیزی به حساب نمی‌آیند که حرفی برای گفتن داشته باشند. در باب ایده‌هی نو: شاید حرکت حیرت آور و خلاقانه‌ی جان کیج موسیقیدان و نوازنده‌ی پیانوی انقلابی آمریکایی را شنیده باشید، او در یک کنسرت اینکار را انجام داد: آمد پشت پیانو نشست و هیچ حرکتی نکرد و 33/4 دقیقه سوکت کرد و بعد بلند شد و رفت. این کار یعنی ایده نو.

حرکتی دیگر نیز در تاریخ توسط پاگانینی ویولونیست ایتالیایی (1784 – 1840) ثبت شده است، او در یکی از اجراهایش سه سیم ویولون را برید و تنها با سیم چهارم اجرا کرد و گویا غوغا هم کرد و شاهکاری نواخت. (این نقل قول را از کتاب: بیان اندیشه در موسیقی آورده‌ام. این کتاب کتاب فوق العاده‌ایست آنرا از دست ندهید، نویسنده‌ی این کتاب سیدنی فینکلشتاین است و مترجم محمد تقی فرامرزی. نسخه‌ای که من دارم مال انتشارات نگاه است و تاریخ چاپش مهر 1362).

اما در انتها باید گفت که وجود اینگونه از موسیقی لازم است برای تشخیص خوب از بد. من به هیچ عنوان قصد ندارم این را در مقابل موسیقی فاخر و کلاسیک قرار دهم، من فقط احساسم را گفتم، اما باید توجه کرد که گوش دادن مدام به این نوع از موسیقی گوش آدم را خراب می‌کند و بعد از مدتی دیگر گوش موسیقی درست را درک نمی‌کند، (امتحان کنید و به کسی که مدتهاست رپ گوش می‌دهد موسیقی کلاسیک بدهید، قطعا به شما می‌گوید که این چرندیات چیست؟)

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 | 

قصه‌ی غریب ِ سفر ِ شاد ِ شین ِ شاد ِ شنگول به دیار آدم کشان و امردان و جذامیان و دزدان و دیوانگان و روسپیان و کاف کشان

این اسم یکی از نمایشنامه‌های مرحوم نعلبندیانِ که دوستان نزدیک من می‌دونند چرا من این عنوان نوشتم واسه این پست. فعلا همین.

راستش دیگه حوصله ندارم واسه وبلاگ برم تو کتابایی که دارم بچرخم و چیزایی بنویسم، بنده خدا علیشیر نوایی اینجا قربانی شد فقط، عیب نداره. یادداشتهایی رو که برداشتم و به صورت یه مقاله تنظیم می‌کنم حالا تو نشریه‌ای چاپش می‌کنم. ازین به بعد تو وبلاگ فقط یه سری یادداشتهای شخصی می‌ذارم و ممکنه یه سری تفکراتی کاملا احساسی هم بذارم یعنی اینکه فقط احساساتم و مثلا درباره‌ی همین علیشیر نوایی در قالب کلمات درهم و برهم می‌نویسم.

*******************

«ممکن است بگویند «بهتر است بر خدا توکل کنیم» ولی اگر بشر دست روی دست بگذارد، خداوند در خواب خواهد رفت.» (درد جاودانگی، میگل د اونامونو)

حالا چند تقدیمی:

1)   به بابای ادبیات

[صدای «حشرناله»‌ی گربه‌ای مفلوک

از دور دست]

و رقص راهبانه‌ی کرم‌های خاکی

به توهم ترنم غزلی

 2)   به احمقان و ابلهان

ماچه خرانی که عوعوی سگ

را تقلید می‌کنند

درخور فضله‌ی موش هم نیستند.

 3)   به روسپی

کور باد تنگی چشمانت

تنگستان باد تمامی تنت

**************

توی کامپیوترم داشتم فایلها رو مرتب میکردم که برخوردم به یه تحقیق قدیمی که فکر کنم 3 یا 4 سال پیش انجامش داده بودم و نمی‌دونم هم واسه چی. حالا می‌ذارمش اینجا، برای خاتمه و منابع رو هم یادم نمیاد به خدا. شایدم همش از روی یک کتاب بوده باشه اما احتمالش ضعیفه چون مثالهای فارسی رو هم زدم. واقعا نمیدونم:

تحقیقی پیرامون رمان و انواع آن:

رمان زاده‌ی بحران است، کالایی است که برای اعتراض به وجود آمده است. پیدایش رمان همزمان است با نوع جدیدی از شناخت و ادراک بشری از زندگی که تقریبا ً مقارن است با :

1) تجربه گرایی علمی که انسان می خواهد جهان را بشناسد و از چهره ی ثابت و دینی جهان دور شود .

2) پیروزی و تسلط اجتماعی طبقه ی بورژوازی که طبقه ی صنعتگر دوره ی فئودالیزم بودند.

3) پیروزی تاریخی نثر مکتوب به عنوان وسیله ای برای تحلیل تجربی ، شرح وقایع و بحث و بررسی های احتمالی .

4) بشر دیگر به صورت مرموز و حماسی به جهان پیرامون خود نمی نگرد .

رمان محصول شرایط جدیدی بود که 2 عنصر بنیادی با خود داشت: اول کتاب به عنوان کالایی تجارتی که چاپ شده و مورد خرید و فروش قرار میگیرد. دوم مخاطبان جدیدی بوجود آمدند که بیشتر خرده بورژواها و کاسب کاران بودند که سطح سواد عمومی را بالا بردند، چون رمان درباره ی شهر نشینی و مشکلات شهر نشینان صحبت می کند . بعضی ها آنرا حماسه ی شهر نشینها  خوانده‌اند .

وجه مشترک انواع رمانها در این است که : 1 ـ مفصل باشد . 2 ـ منثور باشد . 3 ـ داستانی باشد . مورگان فورستر گفته است که رمان نباید کمتر از 50 هزار کلمه باشد .

اصطلاح رمان ریشه در 3 نوع داستان نویسی دارد که در قرون وسطی رایج بود :

1) نوولا : واژه ای ایتالیایی است به معنی کوچک و تازه و نو که اصطلاحا ً به قصه های کوتاه و منثور گفته می شود که از نمونه های آن می توان به دکامرون نوشته ی بوکاچیو اشاره کرد .

2) رمانس: داستانی عاشقانه و پرماجرا ست که به آنها داستانهای «شوالیه گری» عاشقانه نیز گفته میشود. این نوع داستان نویسی قدیمی تر از رمان است و گرایش به قهرمان سازی دارد. این قهرمان آدمی نیک سرشت و کامل است که طرفدار نظام اشرافیت میباشد. رمانس در دوره‌ی فئودالیزم و ملوک الطوایفی شکل گرفت. از نمونه‌های موفق رمانس می توان به  «آیوانهو» اثر سر والتر اسکات اشاره کرد.

نکته : تفاوت اساسی رمانس و رمان در این است که رمانس هیچ گاه شخصیت پردازی نمیکند و بیشتر به تیپ نزدیک میشود اما رمان شخصیت خلق میکند .

3 ) پیکارسک : این نوع داستان نویسی در قرن 16 در اسپانیا به وجود آمد . پیکارو به معنی رند و شیاد است و در زبان اسپانیولی پیکارسک به داستانهایی گفته می شود که شخصیت اصلی آنها آدمهایی بی اعتنا به قوانین هستند ، شیاد و بی پروا می باشند و با رندی روزگار می گذرانند .

ویژگی های پیکارسک :

1 ) اغلب کاراکتر ها  از طبقات پایین اجتماع هستند .

2 ) کاراکتر ها یا تغییر نمی کنند و یا بسیار کم تغییر می کنند .

3 ) پیکارسک به لحاظ پرداخت واقع گرایانه است .

4 ) پیکارسک ها فاقد طرح داستانی منسجم می باشند و پر از حوادث بی ارتباط با هم هستند.

داستان  «مول فلاندر» از نمونه های پیکارسک است نوشته ی دامیل دفو

هدف پیکارسک : هدف از نگارش اینها هجو کردن بوده است . مانند دن کیشوت که با همین شیوه نگارش یافته است .

از دیگر نمونه های موفق پیکارسک می توان به هکلبری فین،  تام سایر،  شاهزاده و گدا و...

اشاره کرد . شاید بتوان سمک عیار را هم نوعی پیکارسک دانست .

 

انواع رمان

دسته بندی رمانها به طور قطع امکان پذیر نمی باشد اما بر حسب موضوع و شیوه ی فنی

( تکنیک نگارش ) و ... آنها را به انواع مختلف دسته بندی کرده اند که مهمترین آنها عبارتند از:

1 ) رمان اجتماعی : در این نوع رمان توجه اصلی نویسنده به ماهیت جامعه ، عملکرد و تاثیر جامعه بر روی اشخاص می باشد . این گونه رمانها با هدف ارشاد و ایجاد تغییرات بنیادین در جامعه نوشته میشود و می خواهد توجه مردم را به کمبودها و نقایص جلب کند و نظریه ای را به عنوان راه حل مشکلات جامعه مطرح کند که همیشه هم رمان عقیدتی و تبلیغی نیست. با انقلاب صنعتی تجزیه و تحلیل مسائل اجتماعی آغاز شد و توجه به کارگران و مسائل آنها شروع گردید. مثال مشهور این گونه رمانها روزگار سرد نوشته ی چارلز دیکنز و کلبه‌ی عمو تم نوشته‌ی خانم استو.

2 ) رمان پلیسی: در این رمانها اغلب جنایتی رخ می دهد که هویت عامل جنایت ناشناخته است ، اما پلیسی یا کارگاهی از طریق شواهد و مدارک موجود پرده از جنایت بر می دارد.

ویژگی های این گونه رمانها عبارتند از: 1 ـ جنایتی رخ می دهد که ظاهرا ً پیدا کردن عامل آن ناممکن است. 2 ـ پلیسی وجود دارد که یا خنگ است و یا با قهرمان داستان همکاری نمی کند. 3 ـ کارگاهی غیر حرفه‌ای که معمولا ً انسان عجیب و غریبی است و ذهنیت خارق العاده‌ای دارد پرده از جنایت بر می‌دارد. 4 ـ همیشه در این نوع رمانها فردی وجود دارد که همراه و همراز کارگاه است. 5 ـ پیش کشیدن انواع و اقسام آدمهای مظنون و ماجراهای فرعی که حواس خواننده را پرت کند. 6 ـ مطرح کردن آدم مظنونی که همه ی مدارک و شواهد دال بر مجرم بودن او است.

اولین داستان جنایی نوشته ی ادگار آلن پو است که نام آن «جنایت در کوی مرده شور خانه» میباشد. (کتاب کم حجمی ترجمه شده است با نام: شناخت ادگار آلن پو که کتاب خوبی است حاوی دو  مقاله از بودلر و کورتاسار است و ترجمه چند داستان کوتاه از پو. نشر دشتستان در آورده این کتاب رو.) رمان پلیسی در آمریکا و انگلستان به عنوان نوشته‌های تفریحی بسیار طرفدار دارد. رمانهای پلیسی آمریکایی احساسی تر و پر ماجراتر از نوع انگلیسی است، اما رمانهای پلیسی انگلیسی طرح محکمی دارند و سبک داستانی آنها زیباتر است.

مشهورترین رمانهای پلیسی عبارتند از: شرلوک هلمز نوشته‌ی آرتور.سی کلارک، مجموعه‌ی پوآرو و خانم مارپل نوشته‌ی آگاتا کریستی، کارگاه مگره نوشته‌ی ژرژ سیمنون

3) رمان تاریخی: رمانی است که به بازسازی شخصیت ، حوادث ، انقلابها و وقایع زمانی از اعصار مختلف میپردازد. نویسنده برای خلق دوباره‌ی وقایع و شخصیتها دست به تحقیق میزند و اشخاص داستانی غیر واقعی را وارد داستان میکند که در نتیجه این نوع رمانها رنگی از تخیل را نیز با خود دارد . دوره‌ای از تاریخ که یک فرهنگ در حال از بین رفتن و فرهنگی دیگر در حال شکل گرفتن و اوج گیری است و با یکدیگر جدال و درگیری دارند زمان وقوع این نوع رمانهاست. بر حسب استفاده از تاریخ این نوع رمانها را به دو دسته تقسیم کرده‌اند: 1 ـ رمانس سنتی و مرسوم  2 ـ رمان شخصیت

الف) در رمانس سنتی و مرسوم از تاریخ به عنوان زمینه‌ای برای حوادث مهیج و ماجراهای عاشقانه استفاده میکند .

ب) رمان شخصیت : که در این نوع هدف از رمان ارائه و نمایش شخصیت است  و مکان و زمان و دوره‌ی تاریخی در مرتبه‌ی دوم قرار میگیرند. مثل رمان داغ ننگ نوشته‌ی هاوثورن.

بسته به نگرش نویسندگان به تاریخ، این نوع رمان را به دو نوع دیگر نیز تقسیم بندی میکنند: الف) رمانهای تاریخی واقع گرا یا علمی: در این نوع داستانها رمان نویس شخصیت و یا خانواده‌ای را به عنوان نماینده‌ای از کل جامعه به نمایش میگذارد و آنها را در ارتباط با تحولات تاریخی و اجتماعی مورد تحلیل قرار میدهد مانند جنگ و صلح تولستوی .

ب) رمانهای تاریخی ذهنی: در این داستانها از حوادث تاریخی استفاده میکنند ولی به شیوه‌ای ذهنی آنها را تحلیل مینمایند و به جای علل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به مسائلی از قبیل عشق و وطن پرستی میپردازد، مثل رمانهای الکساندر دوما و رمان بر باد رفته‌ی مارگارت میچل .

4) رمان تربیتی: رمانی است که رشد و شکل گیری شخصیت را از کودکی تا وقتی که رشد کرده و به سن بلوغ میرسد دنبال میکند. در این نوع رمان شخصیت به کشف معنی و الگو در جهان دست میزند، فلسفه‌ی زندگی را می‌آموزد تا هنر خوب زیستن را یاد بگیرد.

به عنوان نمونه می توان به رمانهای : آرزوهای بزرگ   و   الیور تویست  و دیوید کاپرفیلد

هر سه از دیکنز اشاره کرد.

5) رمان روستایی: مکان وقوع این نوع رمانها روستا است اما همیشه هم شخصیت اصلی آنها چوپانها نیستند. این نوع داستانها را به دو گونه تقسیم میکنند:

الف) رمان روستایی خیالی: در این نوع رمانها زندگی روستایی چنان شرح داده میشود که گویی روستا بهشت است، چوپان دراز کشیده و نی لبک میزند. (شرمنده مثالی برای این نوع پیدا نکردم، یعنی اینکه خودم تا به حال چیزی ازین دست نخوندم، مثالی هر کس داره معرفی کنه.)

ب) رمان روستایی واقع گرایانه: که به تشریح رنجها، مصیبتها، بیماریها، خونریزی و دعواهای روستاییان می پردازد که حاصل فقر و جهالت در روستاست و اغلب شخصیتها از طبقات پایین هستند. مثل اثر سترگ یاشار کمال با نام اینجه ممد و افسانه‌ی چیای آگری باز هم از همین نویسنده و یا رمان کلیدر نوشته‌ی محمود دولت آبادی.

6) رمان گوتیک (رمانهای ترسناک و دلهره آور): گوتیک نوعی معماری قرون وسطایی است و ساختمانهایی که با آن سبک ساخته میشد دارای طاقهایی به شکل صلیب بیضی شکل و نمایی خشن بود. گنبد های نوک تیز، دالانها و تالارهای بزرگ و تاریک از دیگر مشخصات این نوع معماری هستند. معماری گوتیک برای دومین بار در قرن 18 و در انگلستان رایج شد و هدف از آن مقابله با عقل و احساسات گرایی سطحی نئو کلاسیکها بود.

ویژگیهای رمان گوتیک: الف ـ گرایش به شوالیه گری یا پهلوانی. ب ـ راز و رمز و استفاده از اشیا اسرار آمیز و جادویی. ج ـ مکان رویدادهای این رمانها اغلب قصرها، گورستانها، سیاه چال ها ، پلکانهای پیچ در پیچ و فضا های تیره و تار است . د ـ شخصیت در این نوع رمانها چندان مهم نیستند و وظیفه‌ی اصلی آنها تنها پیش بردن حوادث داستان است. ه ـ بار اصلی رمان بر دوش حوادث، طرح مکان و فضاست که باید بر جان خواننده ترس بیندازد. رمانهای فرانکشتاین نوشته مری شلی و دراکولا اثر برام اسنوکر از مثال‌های خوب این نوع رمان است.

7 ) رمان مکاتبه‌ای: در این نوع رمانها روایت داستان معمولا ً توسط نامه صورت میگیرد. این نامه را ممکن است یک نفر نوشته باشد یا چند نفر به همدیگر بنویسند. محاسن این نوع رمانها در این است که : الف ـ خواننده احساس میکند مستقیما ً در بطن حوادث قرار دارد زیرا معمولا ً در مواقع بحرانی و یا لحظه روی دادن حوادث نوشته میشوند. ب ـ احساس و عکس العمل شخصیت ها بهتر نشان داده میشود و منتقل میگردد. ج ـ داستان و حادثه از زاویه دید چند نفر نوشته و روایت میشود چون چند نفر به هم نامه مینویسند. این چند نفر ممکن است با هم مخالف باشند یا درجات متفاوتی از درک و تحصیلات داشته باشند.

د ـ چون احساسات و وقایع از طریق نامه‌های اشخاص گفته میشود لذا دخالت نویسنده کمتر به نظر میرسد و او نقش ویراستار را دارد. ه ـ به دلیل مستقیم بودن و مستقیم گفته شدن فضایی صادقانه در داستان بوجود می‌آید که به همین دلیل مخاطب بیشتر جذب داستان میشود .

این رمانها معایبی نیز دارند از آن جمله: الف ـ این آثار تصنعی و غیر قابل قبول به نظر میرسد، زیرا نویسندگان نامه در هر شرایطی دست به قلم میبرند و کسان دیگر نامه آنها را جواب میدهند . ب ـ تکرار در این رمانها زیاد دیده میشود.

این نوع از رمان در قرن 18 با رمان «پامِلا» نوشته‌ی « ساموئل ریچاردسون » آغاز شد. نمونه ی مشهور دیگر آن بابا لنگ دراز اثر جین وبستر است .

8) رمان جریان سیال ذهن:  هنری جیمز و داستایفسکی  در رمانهای روانی خود جریان منظم شعور را تشبیه کرده‌اند و مارسل پروست نیز در رمان در جستجوی زمان از دست رفته از طریق تداعی معانی، خاطرات گذشته را ورق زده و نوشته است. اما جریان سیال ذهن بیشترین توجه خود را معطوف مرحله ی پیش از شکل گیری لفظ و گفتار میکند و در این مرحله صور خیال وظیفه‌ی واکنشها و پاسخهایی را که به وصف در نیامده‌اند بر عهده می گیرد، زیرا در چنین جهانی از منطق دستور زبان خبری نیست.

این نوع رمانها نوعی رمان روانی هستند که اساس کارشان جریان پشت سر هم و بدون قطع ضمیر یا شعور خود آگاه یک یا چند شخصیت است.

ضمیر خودآگاه مجموعه ی آگاهیهای مختلف و واکنشهای ذهنی، احساسی فرد است که این مجموعه مرحله‌ای پایین تر از شکل گیری  لفظ و گفتار قبل از ظهور افکار و صحبتهای کاملاً

معقول را شامل میشود. در این نوع رمان فرض بر این است ذهن فرد یا جریان سیال ذهن او در زمان معین از لایه‌ها و سطوح مختلف آگاهی‌ها، احساسها، افکار و تخیلات، آرزوها، خاطرات و تداعی معانی و تأملات تشکیل شده است و هر گاه که قرار باشد محتوای دقیق و صحیح آن ذهن تشریح شود باید این عناصر گوناگون از هم گسیخته، بی ارتباط و غیر منطقی به شکل سیری از کلمات، صور خیال و افکار در هم و برهم و نامنظم ارائه شود.

اصول مشترک رمان جریان سیال ذهن

الف ) هستی و وجود مهم بشر در جهان خارجی و بیرون از او قرار ندارد بلکه وجود مهم بشر در درون او و در فعالیتهای ذهنی‌اش می‌باشد .

ب ) زندگی و وجود ذهنی ـ احساسی بشر ، از هم گسیخته، پراکنده و بدون روال منطقی می‌باشد .

ج ) الگوی روانی تداعی آزاد معانی فقط تسلسل افکار و احساسات بشر را بر هم میزند و تغییر میدهد اما نمیتواند در الگوی روابط روال منطقی، تغییر ایجاد کند.

اولیس، بیداری فینیگان‌ها و سیمای مرد هنر آفرین در جوانی هر سه نوشته ی جیمز جویس و خانم دالووی ، به سوی فانوس دریایی و خیزاب ها هر سه نوشته‌ی ویرجینیا ولف

و رمان تریستام شندی نوشته‌ی لارنس استرن. از نمونه‌های جالب توجه این نوع رمان می‌باشند .

9 ) رمان ضد رمان : نوعی اثر تجربی است که قوانین ، سنتها و شیوه‌های داستان گویی را کنار میگذارد. در این نوع رمان سعی نمیشود که با شیوه‌ای رئالیستی همه چیز را واقعی جلوه دهند، بلکه سعی میشود قوانین خاصی به وجود آید. نویسنده اجازه نمیدهد تا خواننده با اشخاص داستان همذات پنداری نماید و با او همدردی کند بلکه خواننده را ترغیب میکند تا در حوادث شرکت نماید و داستان را دنبال کند. این نوع از رمان دارای 8 ویژگی است:

1 ـ ضد رمان طرح داستانی مشخص و واضحی ندارد.2  ـ از حوادث پراکنده در داستان استفاده میشود. 3 ـ  تحول شخصیت در آنها خیلی کم روی میدهد. 4 ـ اشیا را به صورت مشروح تجزیه و تحلیل و موشکافی میکند. 5 ـ از تکرار زیاد استفاده میشود.

6 ـ دائما ً به تجربیات جدیدی در ارتباط با واژگان زبان و علامت گذاری دست میزند.

7 ـ توالی زمانی داستان مدام به هم میخورد. 8 ـ جای اول و آخر داستان با هم عوض میشود .

نمونه هایی از این رمانها : تهوع از ژان پل سارتر، بیگانه اثر آلبر کامو، جاده‌ی فلاندر اثر کلود سیمون و مالون می میرد از ساموئل بکت .

10 ) رمان نو : این نوع از رمان با آثار و افکار آلن رب گرییه در سال 1955 به وجود آمد، که با قراردادهای گذشته ی رمان نویسی تضاد داشت . در این نوع رمانها با داستان ، افکار، توصیف و تحلیل شخصیت سرو کار نداریم . بلکه معتقدان به رمان نو می گویند که فقط باید درباره‌ی اشیا یعنی نشان دهنده‌ی دید یک فرد به موجودات و اشیا ملموس توجه کرد. نویسندگان رمان نو میگویند که آنها مکتب واحدی را تشکیل نمی‌دهند بلکه چون همه چیز را نفی می کنند (قواعد داستان نویسی) مشترکند. برای نمونه می توان به سال گذشته در مارین باد، پاک کن ها و جن ـ بیننده هر سه از رب گرییه اشاره کرد. کودکی اثر ناتالی ساروت و سفر به انتهای شب سلین نیز از همین نوع است .

( برای اطلاع بیشتر از این نوع رمان می توان به کتاب « قصه ی نو انسان تراز نو » نوشته رب گرییه انتشارات امیر کبیر مراجعه کرد.)

واما قطعا ً نمی توان حد و مرزی را برای رمانها و داستان ها تعیین کرد. از مثال هایی که در بالا زدم می توان آنها را در نوعی دیگر هم جا داد و یا انواع دیگری را از رمان تشخیص داد، ولی تا حد امکان سعی شد که چیزی از قلم نیفتد.    

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در پنجشنبه هفدهم تیر 1389 | 

ابتدا یک معرفی: نمیدانم تا چه حد با وبلاگ محمد میلانی عزیز آشنایی دارید! اما به نظرم حتما مطالب وبلاگش (عقل افسرده) را دنبال کنید. میتوانید روی همین عقل افسرده کلیک کنید . (در پیوندهای این وبلاگ نیز لینک چهارم است). به امید خدا درباره محمد میلانی عزیز بعدها زیاد خواهم نوشت.

 اما دوستان در چندین دوره قبل که نمایشگاه کتاب در مصلای تهران برگزار شد، بسیاری از دلسوزان بسیار گفتند که آقا این مصلای نیمه کاره (معلوم هم نیست که بعد از این همه سال کی میخواهد تمام شود، گویا به تحقیق و تفحص مجلس نیاز دارد!)  با این همه امکاناتی که ندارد، به درد برگزاری به قول خیلیها مهمترین رویداد فرهنگی کشور نمیخورد. اما کو گوش شنوا؟؟ معلوم نیست که آقایان کی میخواهند دست از لج و لجبازی با همدیگر بردارند و دوباره اقدام به برگزاری نمایشگاه در مکان سابقش که مخصوص به این کار بود، کنند. اما این بار قصه فقط این نیست دوستان.

قصه این است که این بار واقعاً قصد بر این بوده که مردم کتاب نخرند، یعنی اینکه کتاب خوب نخرند. ببینید قیمت کتاب‎هایی که تولید فکر می‎کنند، چه اسلامی چه غربی، بسیار بالاست و قطعاً خرید آنها از عهده‎ی کسانی که وضعیت مالی متوسطی دارند، خارج است، اما تا دلتان بخواهد کتب... بگذریم. آقایان شوخی هم با مردم می‎کنند، قصه‎ی بن الکترونیکی را شنیده‎اید؟ قرار بر این بود که دانشجویان ثبت نام کنند و بعد هزینه‎ای را بپردازند و دو برابر آن مبلغ و هزینه را بن دریافت کنند، در خود شعبه‎ی بانک صادرات نمایشگاه، که در پشت بام شبستان بود و صف چند کیلومتری (کاملا بدون اغراق است) در جلویش. یعنی فکر کنم یک هفته زمان می‎خواست تا به بن‎ات برسی. اینم بگذریم.

به عکس زیر دقت کنید که با موبایلم گرفته‎ام:

بنر نمایشگاه

 

جمله اگر نا خواناست این است: بهترین آبروی اتاق پذیرایی کتاب است، آری یک قفسه کتاب از هر تجملی هم آبرومندتر است.

البته کاملا هم به جا دست اندرکاران برگزاری نمایشگاه به جا این بنر آبروبر را کار کرده‎اند. با این قیمتی که کتاب دارد واقعا هم کسانی آنرا می‎خرند که دردشان کتاب نیست و فقط اتاق پذیرایی چند صد متری‎شان را می‎خواهند تزئین کنند. کتاب خوب مال اتاق پذیرایی پولدارها و اونایی هم که پولدار نیستند، به جهنم بیایند دری وری‎هایی که ما برایشان ارزان چاپ می‎کنیم را بخوانند.

اما دوستان گویا وزیر محترم ارشاد در آخرین افاضات فاضلانه‎ی خود فرموده است که باید کارکنانی که از دوره‎ی 2 وزیر ارشاد قبلی (مهاجرانی و مسجد جامعی) در وزارت خانه مشغول به کار هستند را تصفیه کرد، تا نیروی متخصص سر کار بیاید.

خوب به این سخنان آقای وزیر دقت کنید. اصلا نمی‎خواهم قضاوتی در مورد دو وزیر قبلی بکنم. منظور من فهمیدن منظور این آقای حسینی از نیروهای متخصصی است که دم‎اش را می‎زند. کیستند؟؟؟؟؟؟؟ آیا کسانی هستند که این افتضاحات را بار می‎آورند که نمونه‎ی کوچکش همین بنر کذایی است؟؟؟؟ همین بنری که توهین وحشتناکی در خود نهفته داشت؟؟؟؟؟؟

ای بابا. اصلاً به ما چه............... والا. آقای حسینی. برو هر کاری دلت می‎خواد بکن، اگه واقعاً خودت این حرفا رو می‎زنی.

اما از شوخی گذشته، عجب فاجعه‎ای است این بنر. چقدر تفکر مسئولین برگزاری نمایشگاه کتاب سخیف بوده که این بنر رو کار کردن.

همین بیشتر ازین دیگه حرفی ندارم.

****************

شرمنده دیگه، قصه‎ی امیر علیشیر نوایی رو از پست بعد پیگیری می‎کنیم.

****************

با چشمهایی که در کتاب‎ها می‎نگرند

عادت کرده‎ایم همه چیز را حل کرده، سر بکشیم؛

به جای آنکه هسته‎ی واقعیت را بجوییم.

(راینر ماریا ریلکه)

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 | 

شب باره

شراب خورده

در دهانش رسته

درخت عرعر،

حیف از شب و شراب.

از اولم قرار نبود ما مطالب سیاسی بنویسیم، اما خوب نوشتیم دیگه، حرفیه؟ ولی زیاد طولش نمیدیم، یه گریزی می‌زنیم و بعد یک قسمتهایی از پستی که قرار بود بنویسیم (یعنی مطالبی در مورد امیر علیشیر نوایی) رو می‌نویسیم و قولم می‌دیم که دیگه به سمت حرفای دیگه نریم، (یعنی شایدم رفتیم، کی به کیه؟)

****************************

اما وزیر علوم در آخرین فرمایشات گهربار خود گفته است که گویا دیگر به اساتیدی که به آرمانهای انقلاب وفادار نباشند، احتیاجی نیست.

خب باید این سخن را از زوایای مختلف بررسی کرد؛ و این نکته را هم مدنظر داشت که اکثر آقایان هیئت دولت خود نیز در دانشگاه‌ها تدریس دارند.

نکته‌ی اول: اگر بنا باشد استادانی را که به آرمانهای انقلاب وفادار نیستند را حذف کرد، اول از همه باید آقایانی که در هیئت دولت مشغولند، مورد این پاکسازی قرار گیرند، چرایی‌اش این است که مثلا کجای سیاستهای فرهنگی این دولت با آرمانهای انقلاب سازگار است؟؟؟؟ ما در کجای آرمانهای انقلاب داشتیم که کارهای غیر عقلانی و هیجانی انجام شود؟؟؟؟؟؟؟؟ مثال این کارهای غیر عقلانی و هیجانی را می‌نویسم که نگویید فلانی حرفهایش باد هواست.

یک مورد از همین کارهای منافات با عقل و هیجانی و بهتر بگوییم هوچی‌بازی در همین طرح هدفمند کردن یارانه‌ها اتفاق افتاد.

آقایان هزار بار در طی هزار مصاحبه با هزار رسانه اعلام کردند که این طرح چند سال و توسط چندین کارشناس و استاد مورد بررسی و تحقیق قرار گرفته و بعد ارائه شده است. نتیجه‌اش این شد که این کارشناسان و اساتید محترم (!!؟؟) بعد از هزاران ساعت تحقیق و بررسی رای به خوشه‌بندی دادند، و کلی هم زمان و هزینه صرف شد که آمار از خانوارها بگیرند، و در نهایت نتیجه این همه زمان و هزینه، آقای رئیس دولت حکم دادند که مردم را خوشه‌بندی نکنید، یعنی رسما همه چیز پشم. (کاری به درست یا غلط بودن این قضیه هدفمند کردن یارانه‌ها ندارم، قصه بر سر این است که اگر این امر اشتباه بود از همان اول باید جلوی این کار گرفته میشد؛ بعد از این همه تذکراتی که داده شد.)

جالب این جاست که این همه تذکر از جانب اقتصاددانان داده شد که آقا جان این کار اشتباه است، اما کو گوش شنوا؟؟ حتی آقای دکتر حدادعادل هم با این امر مخالفت داشتند، (و این یعنی اینکه این مخالفتها ربطی به جناح‌بندی سیاسی نداشت و ندارد و اگر گوش می‌دادند این همه انرژی و هزینه به هدر نمی‌رفت) و این یعنی منافات با اصول و آرمانهای انقلاب؛

نمونه‌ی دیگر این کارهای هیجانی و بدون برنامه طرح مالیات بر ارزش افزوده است، که به قول خودشان بعد از این همه کار کارشناسی فقط2 روز اجرا شد.

نمونه‌ی دیگر هم قصه‌ی حضور جناب استاد پروفسور اسفندیار جان رحیم مشایی در هیئت دولت است که خودتان می‌دانید.

اما نکته‌ی دوم این است که آقایان عنوان کنند که نه خیر، آرمانهای انقلاب چیزی است که ما عنوان می‌کنیم، آن وقت باید عرض کرد که در این صورت مجبور به تسویه کردن 95درصد از اساتید دانشگاهها هستید.(که این  واقعیتی است) چرا که 95درصد اساتید که خیلی‌هاشان از قضا بسیار نسبت به شما متدین‌تر و انقلابی‌تر هستند با این کارهای شما مخالفند. حال با این وضعیت چه می‌خواهید بکنید، خدا عالم است.

****************

اما قصه‌ی امیر علیشیر نوایی

ابتدا گزارشی کوتاه در پیرامون آن عصر تا اندکی حسرت بخورید و آه بکشید تا ان‌شاالله در پست بعد کاملتر در مورد خود امیر چیزهایی را از متون مختلف گردآوری کرده و بنویسم:

امیر علیشیر نوایی وزیر و دوست گرمابه و گلستان «سلطان حسین بایقرا» در دوران حکومت تیموریان بود. دوره‌ی حکومت سلطان حسین _ که چهل سال حکومت داشت _ دوره‌ی درخشانی از هنر دوره‌ی تیموری است. (دوره‌ی دیگر دوره‌ی شاهرخ پسر تیمور است.) سلطان حسین بایقرا همچون امیر حامی ادبا، شعرا و هنرمندان بود. امیر علیشیر نوایی علاوه بر داشتن ذوق ادبی (چندین منظومه سروده است.) نقاش، مُذهّب و موسیقیدان هم بود و حتی در علم فیزیک هم یکی از سرآمدان عصر خود به حساب می‌آمد؛ ضمن اینکه آبادانی کشور نیز در عصر او بسیار اهمیت داشت، چنانچه «بند گلستان» و «بند طرق» در خراسان به همت او ساخته شد. هرات در این زمان محل گردآمدن شعرا، فضلا و استادان و هنرمندان بزرگی چون جامی، کمال الدین بهزاد و پیراحمد باغشمالی (نقاش) شاه مظفر (نقاش)، سلطان علی مشهدی (خوشنویس) و دولتشاه سمرقندی و... بود.

اما امیر علیشیر دوستی نزدیکی با جامی داشت، (جامی در آن زمان شیخ الاسلام هرات نیز بوده است). گویند که یک بار پس از بازگشت جامی از سفر حج امیر به این مناسبت سرود:

انصاف بده ای فلک مینا فام        زین هر دو کدام خوب تر کرد خرام

خورشید جهان‌تاب تو از جانب چین   یا ماه جهان گرد من از جانب شام.

اما گویند که سلطان حسین بایقرا در جشن افتتاح مدرسه‌ی علمیه هرات بر حسب سلسله‌ی مراتب، برای تمام شاهزادگان، وزیران، علما و رجال وقت در گرداگرد مدرسه جایی معیت مقرر داشته بود و از جهت احترام جای جامی در صدر مجلس و کنار امیر علیشیر بود، (یعنی دو جانب تخت پادشاهای یکی مخصوص امیر بود و دیگری مخصوص جامی) در حالی که مجلس رسمیت تمام یافته بود، ناگهان جامی از در درآمد و به واسطه‌ی ضعف جسمانی یا تواضع اخلاقی  در همان پایین مدرسه، (و نه در جایی که برایش مقرر شده بود) نشست. در اثر جلوس جامی وضع مجلس دگرگون شد و ترتیب آن به هم خورد و وشاه و وزیران از تخت به زیر و در خدمت جامی درآمدند و گرداگرد او حلقه زدند.

فعلا تا همین جا کافیست. منابع و مآخذ در آخرین پستی که به این موضوع اختصاص دارد  به صورت کامل خواهد آمد. اما خلاصه بگویم که منابع برای نگارش این خلاصه‌ی کوتاه اینهاست: شواهد النبوه، تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، هنر نگارگری ایران (رابینسون)، تاریخ نقاشی ایران (مرتضی گودرزی) و... است.

*******************

و در آخر اینکه دوستان سال نو همگی شما هم پیشاپیش مبارک و این که هیچ ربطی به بهار ندارد:

چیکار می‌کنی تو نوک قله؟

ابله پاییز همه جا هست

حتی تو جیب من و تو

حتی تو دکه‌ی سیگار فروشی

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در شنبه بیست و دوم اسفند 1388 | 

وکیل مآبی در همه جا ریشه کرده است، حرص نطق کردن، داد سخن دادن و دفاع کردن؛ الهه‌ی هنر سکویی برای بالا رفتن هزاران حرص و آز می‌شود... آه، ای المپ بیچاره، آنها حاضرند قلعه‌ی تو را به مزرعه‌ی سیب زمینی تبدیل کنند. (سخنی از گوستاو فلوبر است)

 

یک نکته: این وبلاگ از پست بعد با قسمت اول از سلسله مطالبی پیرامون شناخت احوال و افکار و آثار  «امیر علی‌شیر نوایی» به روال عادی خود برخواهد گشت. (البته اگر خدا خواهد.)

نکته دوم: متاسفانه هنوز که هنوز است، و با وجود دستیابی به فن‌آوری هسته‌ای، بلاهت از این سرزمین رخت بر نبسته است، یک موردش در این آدرسها پیدا می‌شود :

پیر طریقت ازاد شاه نعمت الله

استاد ایلیا «میم» رام الله

و یک مثال دیگر را در ادامه برای شما خواهم آورد.

نکته سوم: این پست باید زودتر از اینها نوشته می‌شد اما تقصیر من نیست، یک دفعه کرمش افتاد.

و اما مسئلةٌ: به نظر شما معنای عدالت محوری چیست؟ و اگر یک دوستی یک ادعایی یا یک ...(بر وزن گنده گویی) را مرتکب شد و اندکی بعد درست عکس آنرا عمل کرد، جرمش چیست و مجازات این جرم چه می‌باشد؟

دیگر قطعاً خواجه حافظ شیراز هم می‌داند که جناب پروفسور استاد دکتر اسفندیار رحیم مشایی کیست و چه کارهایی می‌کند. فرشتگان را با چشم غیر مسلح می‌بیند که در آسمان ایران پرواز می‌کنند، مدیریت حضرت نوح را به باد سخره می‌گیرد و اینکه وامهای کلان و میلیونی به فلان بازیگر می‌دهد تا نمایشگاه عکسش را برپا کند و در همان نمایشگاه خریدار گران‌ترین تابلوها است و البته آن تابلوها را توحیدی هم می‌داند!!! (استغفرالله)

از قدیم گفتند که بر دیوانه حرجی نیست، پیغمبر خدا از دست دیوانگان می‌گریخت ما که سهل است. در همین مسئله هم انتظار دارید که به پروفسور مشایی چه بگوییم؟ مسئله بر سر این آقایی است که تا چند ماه قبل مدام شعار عدالت محوری و ... را میداد و توانست رای جمع کند و اکنون با وجود اینکه چند ماهی بیش از انتخابات نگذشته و این همه بلوا به پا شده، پشت‌پا به همه شعارهای خود زده و همراه با جناب پروفسور (که گویا ملیجک دربارش هم هست) پوزخند و زهرخند خود را نثار ملت می‌کند.

خوب شد معنای عدالت محوری را هم فهمیدیم، و فهمیدیم که هنر و فرهنگ مورد طبع آقایان چگونه فرهنگی است. آقایانی که ادعاهایشان آنجای خر را پاره می‌کرد.

واقعاً نمی‌دانم که وجود این بازیگر (که جناب پروفسور وام میلیونی جهت برپایی نمایشگاه عکسش به او مرحمت کرده) چه تاثیری در هنر امروز ایران گذاشته است؟ بود و نبود این خانم چه فرقی می‌کند؟ اصلاً این آقای پروفسور چرا بابت این اعمال و این گفتارها مواخذه نمی‌شود؟

در زمانه‌ای که یک شاعر جوان و خوشفکر برای چاپ کتاب شعرش از هفت خان رستم می‌گذرد و بعد از کلی قرض بالا آوردن موفق می‌شود کتابش را به چاپ برساند، در زمانه‌ای که بسیاری از پیشکسوتان هفت هنر در وضعیت وخیم مالی قرار دارند، در زمانه‌ای که بسیاری از شهرها و روستاهای دور از مرکز کتابخانه ندارند، شما چه مجازاتی را تعیین می‌کنید برای مسئولی که این وام را به این بازیگر پولدار می‌دهد؟

خیلی زشت است که یک مشت لمپن ابله (ابله را به این خاطر می‌گویم که این آقایان برای سوء استفاده تبلیغاتی رو به این اعمال آورده‌اند) امورات فرهنگی این مملکت را در دست گرفته‌اند. (وزیر ارشاد جدید را از این افراد فاکتور بگیرید، چرا که او کلا هیچکاره است) و اصلا عجیب نیست که برای این لمپن‌ها کار فرهنگی می‌شود اعطای وام به هدیه تهرانی، و ملاقاتهای پی در پی با محمد رضا گلزار؛

و همین می‌شود که در سینما هم کماکان فیلمهای ( ببخشید که عنوان فیلم را روی این تصاویر متحرک می‌گذارم) دری وری در حال جولان هستند، و معدودی فیلم آبرومند هم که وجود دارد در سانس‌های محدودی است در چند سینما.

واقعا این آقایان چه فکری کرده‌اند؟؟؟ آیا این قدر ما را ابله فرض کرده‌اند که می‌پندارند ما از این به بعد با این اعمال  آنان را فرهنگ دوست می‌دانیم!!!

بنده حیرتم از این است که چرا و به چه جهت آقای احمدی نژاد اصرار بر حفظ این آدم در کنار خود دارد؟ آدمی که تا به حال هر کاری کرده و هر حرفی که زده بر خلاف شعارهای انتخاباتی آقای احمدی نژاد بوده است؟ (مهمترین این شعارها ولایت مداری و عدالت محوری بوده است.)

  چه می‌دانم والا؟ شاید آقای احمدی نژاد فکر می‌کند که می‌تواند از این آدم استفاده تبلیغاتی برای خود بکند؟

 آن وقت شما با این حرف من که می‌گویم بلاهت از این سرزمین رخت بر نبسته مخالفت کنید.

********************************

کتابهایی برای نخواندن.

1) خودآگاهی تاریخی (تفکر معنوی آماده‌گر در غرب و شرق) نوشته‌ی: مرحوم دکتر(؟؟!!) محمد مددپور. انتشارات موسسه فرهنگی منادی تربیت. چاپ دوم  1386

کتاب حاوی چند فصل است درباره‌ی تفکرات مارتین هیدگر که مرحوم مددپور سعی کرده یک همخوانی از اندیشه های هیدگر را با تفکر اسلامی، را داشته باشد.

من اصلا نمی‌خواهم در این مورد صحبت کنم که آیا مرحوم فردید چیزی از هیدگر می‌دانسته که به شاگردانش (مرحوم مددپور از شاگردان مرحوم فردید بودند) یاد بدهد یا اینکه خیر؟ (به هر حال فردید یکی از متفکران بزرگ این مرز و بوم بود و من در جایگاهی نیستم که بخواهم او را نقد کنم)

اما چند جمله از این کتاب را عیناً برای شما می‌‌آورم خودتان قضاوت کنید:

«... فردید از این منظرآشوب گری مادر زاد تلقی می‌شود که در او جز جرقه‌هایی از نبوغ و کینه‌ای عمیق دیده نمی‌شود، یا فلک زده‌ای دیگر چون داریوش آشوری، فردید را مظهر یک احساس درماندگی و برآمده از...» (ص 322 کتاب)

توجه داشته باشید که مرحوم مددپور با چه لفظی از داریوش آشوری یاد می‌کند و چگونه به او هتاکی می‌نماید.  

در صفحه‌ی 239 کتاب ایشان قلب نیچه و باطنش را ایمانی و عقل نیچه را کافر کیش می‌دانند.

«...روشنفکر فلسفی پست مدرن ما نهان‌روشانه مدعی است که سنتهای ایرانی در عصر صفویه به بعد اختراع شده‌اند، او می‌خواهد این سنن را از طریق اندیشه‌ی سنت شکنی هیدگر کشف و شالوده شکنی کند...» (صفحه 31 کتاب)

 

2) تاریخ هنر اسلامی. نوشته کریستین پرایس. ترجمه مسعود رجب نیا چاپ  سوم 1386 انتشارات امیرکبیر.

کتابهای تاریخ هنر ایران و اسلامی خوبی در بازار وجود دارد، مثل سری تاریخ هنر ایران که انتشارات مولی با ترجمه دکتر آژند به بازار داده است. اما این کتاب هیچ چیز ندارد. نویسنده‌اش با علم تاریخ نویسی آشنا نیست. کتاب را می‌توان شرح حیرت خانم پرایس از هنر اسلامی دانست. ما هیچ گونه کار علمی در این کتاب نمی‌بینیم. مثلا چرا و چگونه هنر اسلامی از هنرهای دیگر تاثیر پذیرفت؟ (در این مورد صرفا یک شرح واقعه‌ای می‌آید) یا اینکه یک تحلیل علمی حتی نادقیق از شرایط جوامع مختلف اسلامی ما در این کتاب نمی‌بینیم، و همین می‌شود که نویسنده مثلا از بغداد، همینطور یلخی می‌پرد به آندلس و بسیاری از اتفاقات مهم و آثار مهم و هنرمندان مهم که بسیار تاثیر گذار بوده‌اند، را نادیده می‌انگارد. نمونه آثاری هم که در کتاب آورده شده به صورت سیاه و سفید چاپ شده و اصلا چیزی در آنها قابل تشخیص نیست.

****************

در انتها این شعر بنده رو هم تحمل کنید.

 

همه جا

موسی در گهواره، می‌فروشند.

من

سیگار به لب

به این اتفاق ابلهانه

احمقانه می‌خندم.

همه

سیگار به لب

به خنده‌های احمقانه‌ی من

ابلهانه می‌خندند.

باور کنید

یک زن

سیب سرخم را

دزدیده است.

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 | 

«اینان حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده و سنگ را بسته...»

در باب قضیه فحش دادن باید گفت که: فحش به زعم بنده یکی از الطاف پروردگار به بندگانش است، کافی است کمی در این قضیه فکر کنید، اگر چیزی به اسم فحش و دشنام تعریف نمیشد و وجود خارجی نداشت آن وقت چه مصیبتهایی رخ می‌داد، مثلا ً اگر اتفاق کوچکی بین دو نفر رخ می‌داد آن دو باید به قصد کشت همدیگر را می‌زدند. یعنی اینکه فحش دادن جوری تخلیه‌ی روانی است و در حال حاضر که کاری از دست ما بر‌نمی‌آید، فحش راه فرار خوبی است. نمی‌دانم ولی آن طور که شنیده‌ام در بعضی از کشورهای اروپایی جاها و مکانهایی وجود دارد که در این مکانها وسایلی برای شکستن وجود دارد و مردمی که به درجه‌ی انفجار روحی و روانی رسیده باشند، با شکستن اجسام شکستنی مثل، ظروف و شیشه جات خود را راحت می‌کنند.

حال قبل از فحش دادن: مصاحبه من و رضا علمدارلو با دکتر محمد شهبای عزیز را با نام «بررسی سینمای دینی و استعلایی» از اینجا بخوانید، انصافا ً کار خوبی از آب در آمده است.

*****************************************

اما طرح تحول اقتصادی که این روزها ورد زبان شده است. اگر مثلا ً به فیش‌های برقی که این روزها برایتان می‌آید دقت کرده باشید، این مبالغ را با این عنوانها میبینید: کل برق مصرفی شما= فلان‌قدر، یارانه پرداختی توسط دولت= فلان‌قدر و سهم پرداختی توسط شما= فلان قدر. که این فلان‌قدرهایی که دولت میپردازد بعضا بالاست مثلا در آخرین فیش برق مصرفی خود ما 85هزار تومان توسط دولت پرداخته شده است. حال اگر این طرح اجرا شود دولت یارانه را مستقیما ً به حساب شهروندان خواهد ریخت و از این به بعد تمام اموراتی را که با یارانه دولتی پیش می‌رفت با نرخ آزاد اعمال خواهد شد و این مبالغی که دولت به جهت پرداخت مستقیم یارانه‌ها به مردم خواهد پرداخت، بر طبق تخمینهای زده شده به ازای هر نفر گویا مبلغ 24000 تومان در ماه است.

خوب ممکن است این طرح خوبیهایی داشته باشد، خصوصاً اینکه قرار است در مرحله‌های آینده دهک‌های بالایی جامعه از دریافت این مبالغ حذف شوند و این پرداختها فقط به مردم فرودست جامعه برسد. اما...

اما اینکه آقایان به اصطلاح محترم مسئولین مگر مردم موش آزمایشگاهی شما هستند که طرحهای خود را بدون هیچگونه تفکرزیرساختی تحمیل می‌کنید. نهایت این امر با زبان ساده آن است که شما مبلغی را می‌دهید و سپس چند برابر آن را در چند روز بعد خواهید گرفت. پول برق، آب، گاز و هزینه‌های حمل و نقل و بهداشت و درمان و هزینه‌ی تحصیل هم که در آینده به آن اضافه خواهد شد با وجود اینکه مخالف قانون اساسی است و البته الان هم دولت فقط هزینه 15درصد دانشجویان را می‌دهد و شاید بتوان گفت که تحصیلات دانشگاهی به منبع درآمدی برای دولت تبدیل شده است.

و البته با گران شدن سوخت باید شاهد بالا رفتن کلیه مایحتاج مردم هم باشیم؟ آیا همه اینها با آن مبالغ جزیی قابل قیاس است. تازه یک هدف شما با این طرح سوق دادن مردم به اصلاح الگوی مصرف هم میباشد اما آقایانی که مردم را ابله فرض کردید خودتان بهتر از ما می دانید که اولین و مهمترین دلیل برای بالا بودن مصرف بنزین در ایران ماشین‌های تولید شده توسط خود شما هستند که با انواع و اقسام مشکلات فنی که به محض ارائه به مردم دارند، مصرف بالای سوخت را هم تحمیل می‌کنند. شما با این کار مسئولیت تمام مشکلات خودتان و مشکلاتی را که برای مردم درست می‌کنید، را فقط و فقط به گردن این مردم می‌اندازید.

مهمترین دلیل برای هدر رفتن نیروی برق هم شبکه توزیع برق می‌باشد.

جدای این حرفها آقایان شما در این راه هیچگونه کار فرهنگی هم نکرده اید، شمایی که مردم را تا می‌توانستید در تلویزیون‌تان به مصرف گرایی و تجمل پرستی سوق داده‌اید، چگونه انتظار دارید که مردم فرودست آن مبالغ جزیی پرداختی شما را برای هزینه‌های جاری خود پس‌انداز کنند.

شما در حال حاضر حکم کسی را دارید که بر شاخه درختی نشسته و در حال قطع کردن آن می‌باشد، از تاریخ عبرت بگیرید و بترسید از روزی که گرسنگان و پابرهنه‌گان و مردمی که هیچ چیز برای از دست دادن ندارند، کارد به استخوان‌شان بخورد، آن وقت است که حساب شما با کرام الکاتبین خواهد بود.

از همه‌ی اینها گذشته شمایی که ثابت کرده‌اید نظارتهایتان به درد لای جرز هم نمی‌خورد چگونه ادعای نظارت قوی می‌کنید و عنوان می‌دارید که دست سودجویان را از اجرای این طرح کوتاه خواهید کرد. شماهای پرمدعا مگر نظارت خود برای اجرای خصوصی سازی شرکتها را یادتان رفته است؟ مگر آن خصوصی سازی نتیجه‌اش این نشد که عده‌ای منتصب به مقامات حرامزاده‌ی دولتی آن شرکتها را در دست خود گرفتند؟ مگر الان این نیست که شرکتهای خصوصی تامین کننده‌ی نیروی انسانی، 50 درصد دستمزد واقعی کارکنان را  به حساب خود منظور می‌کنند؟ مگر حکایت الان حکایت کارکردن خر و خوردن یابو نیست؟

 برای دقیق‌تر فهمیدن این طرح و اثرات آن اینجا را کلیلک کنید.

***************************

اما ماه محرم نزدیک است و خوب است که در اینجا هم فحاشی‌مان را به سمت کسانی ببریم که با احساسات دینی مردم بازی می‌کنند.

البته تا یادم نرفته اندکی فحشی هم به این صداوسیمای حقه باز و دورو (توصیف کاملتر آن رجاله است) بدهم که ادعای فرهنگ سازی می‌کند.

شاید دیده باشید که این فوتبالیستهای لمپن که بویی از ادب و تربیت  نبرده‌اند، در گفتگوهای خود با خبرنگاران این صداوسیمای پرمدعا مدام این کلمات و این جملات را تکرار می‌کنند: «به ناموس زهرا قسم، آقا امام زمان کمکون کرد، امام هشتم و تو خواب دیدم که جام قهرمانی رو به مردم داد» و از همه بدتر پارسال بود که مهدی هاشمی نسب بازیکن تیم فوتبال پیام مشهد بعد از اینکه تیمشان از از استقلال 5 گل خورد در گفتگو با خبرنگار شبکه3 با لحن مسخره‌ای گفت: به نیت 5 تن ما 5 تا گل خوردیم.

 کسی این حرامزاده‌ها را مورد مواخذه قرار نمی‌دهد و برای آنها اعلان جرم نمی‌کند و از همه بدتر این است که این صداوسیما اینها را پخش می‌کند و آن هم البته بدون سانسور.

و کسی هم نیست به آقایان حالی کند که اینها توهین به مقدسات مردم است. همین مسائل است که باعث می‌شود عده‌ای سودجو و کلاش ادعا کنند که امام زمان را به خواب دیده‌اند یا اینکه پسر امام هستند یا معجزه‌ای برایشان رخ داده است و از این راه مردم را سرکیسه کنند.

حکایت مداحان که جای خود دارد، مداحانی که متاسفانه رسماً حمایت می شوند.

90درصداینها رجاله‌گانی هستند که تنها کارشان بازی با احساسات مردم است، به جای آنکه از فضایل و کرامات ائمه و بزرگان دین بگویند تنها کارشان شده است توصیف: چشمای قشنگ عباس و نگرانی از اینکه خاندان امام حسین در شام غریبان چه می‌کنندو...

 و انگار نه انگار که ابوالفضل علمدار شیرمردی بود که  یکتنه به مصاف 1000 نفری رفت که نگهبان آب بودند و آب را بر خاندان اما بسته بودند، و با وجود اینکه از پشت به او نیزه زدند و از دور بدنش را تیرباران نمودند و آن وجود نازینین را به حال احتضار انداختند، با این حال باز کسی جرات آنرا نداشت که مستقیما به مصافش برود. خیر این مسائل و پهلوانیها برای جماعت مداح محلی از اعراب ندارد.

از این طایفه زیاد می‌توان گفت خصوصا‌ً بعضا که کارشان به کفرگویی و ترویج خرافات هم می‌رسد که احتمالاً خود شما بهتر میدانید، تنها کاری که از ما برمی‌آید این است که از حضور در مجالسی که مداحانش اینگونه اند، خودداری کنیم و خود ما سعی کنیم فضایل ائمه را همه جا گسترش دهیم با زبانی ساده، خصوصا برای کودکان.

********************

یک سوال. ما تاکی باید همچنان در دکه‌های مطبوعاتی شاهد مجلات مزخرف و زردی باشیم که مدام حرف از ازدواج فلان هنرپیشه بازاری، یا چپ گوزیدن فلان خواننده هستند. چرا جلوی اینها گرفته نمی‌شود؟

چرا حسرت یک نشریه‌ی معتبر ادبی یا یک نشریه‌ی انتقادی خوب سالهاست که بر دلمان مانده است؟

تا کی سینمای ما باید محل ترکتازی فیلمهایی از قبیل: چهارچنگولی، شاخه گلی برای عروس، زندگی شیرین و دری وری هایی از این دست باشد؟

تا کی باید فقط ادعای انتقادپذیری باشد و خبری از تحمل انتقاد نباشد؟  آخه چه فحشی می‌توان داد که لایق اینها باشد؟

*************************

اما چند روز گذشته در قلعه حسن خان، کسی فوت کرد به نام مهندس محمد چیوایی. بد نیست که در مورد این آدم کمی بنویسم که یک نمونه‌ی عالی است از یک شبه ره صد ساله را به حقه بازی طی کردن: این شخص سوادی در حد خواندن و نوشتن داشت که از لرستان به شهر ما یعنی شهر قدس (قلعه حسن خان) مهاجرت کرد و ابتدا کسی بود که به خانه‌های مردم می‌آمد و شماره‌‌ی کنتور آب را می‌نوشت. بعد از طریق پارتی بعد از مدت کوتاهی به معاونت اداره آب و فاضلاب رسید. به شهادت یکی از معلمین دوره‌ی دبیرستان خودم (که بسیار با هم صمیمی بودیم) که پست معاونت تحصیلات متوسطه را در اداره‌ی آموزش و پرورش شهرمان هم به عهده داشت، برایش از طرف آن اداره دیپلمی صادر شد و او توانست در اولین انتخابات شورای شهر شرکت کند و از طریق آوردن فامیلها و قوم و قبیله‌ی خود در روز انتخابات به شهر، در انتخابات رای بالا بیاورد و به ریاست شورا هم برسد. از اولین اقدامات ایشان و اعضای شورای آن دوره تاسیس یک شهرک در جوار شهر به نام شهرک ابریشم بود که صاحب آن زمین با واگذاری قطعاتی به اعضای شورا توانست جوازهای لازمه را کسب کند و هم خود و هم اعضای شورا را صاحب ثروت کلانی کند.

اما در دوره‌ی دوم انتخابات این شخص  با نام مهندس چیوایی معروف شد. و همه از این لقب انگشت به دهان ماندند و البته همه‌ی اعضای شورا به مدارک مهندسی و... رسیدند و قضیه این بود که متراژ بالایی زمین به دانشگاه آزاد و البته به رایگان داده شد و در عوض همه‌ی این عزیزان صاحب مدارک لیسانس و فوق لیسانس شدند، عزیزانی که بیشترین مدرکشان فوق دیپلم بود و متاسفانه چندنفری از اینان هم معلم ما در مدارس راهنمایی و دبیرستان بودند.

جالب است بدانید که شهر ما شعبه‌ی دانشگاه آزاد دارد که این دانشگاه خیلی وسیع با ساختمانهای متعدد است و شعبه دانشگاه پیام نور دارد و همینطور شعبه‌ای هم از دانشگاه علمی کاربردی، ولی یک مرکز پیش‌دانشگاهی در داخل شهرندارد و بچه‌ها باید بعد از طی کلی راه به تنها مرکز پیش دانشگاهی که در پشت کارخانه کفش ملی قرار دارد و از کنارش ریل راه‌آهن می گذرد که حرکت مدام قطار سروصدای زیادی را برای بچه‌هایی که باید امتحان کنکور بدهند، ایجاد می‌کند.

خلاصه اینکه این آدم چند روز پیش مرد و یک مراسم ختم آنچنانی هم برایش گرفتند که

تنها پول دسته گلهایی اهدایی توسط مسئولین رذل شهرقدس به مراسم ختم این آدم، و بنرهایی که در سطح شهر نصب شد، می‌توانست تبدیل به یک کتابخانه کتاب بشود برای پسرها و دخترهای محصل شهرما که خانواده‌شان توان پرداخت پول برای خرید کتاب را ندارند و از این خانواده‌ها متاسفانه در شهر ما زیاد است.

 

 

اما کتابهایی برای نخواندن،

1)     حکمت هنر اسلامی، نوشته‌ی زهرا رهنورد که در چند پست قبل در موردش نوشتم.

 

**************************

و اما یک شعر کوتاه از خودم که این هم البته از «رجاله‌گی» من است که اسم شعر را بر این می‌گذارم.

 

چراغ مطالعه را خاموش کن

تا حشرات راحت بخوابند.

 

پایان

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه هشتم آبان 1388 | 

این روزها آدم خیلی فرصت پیدا می کنه تا خیلی از کارها رو انجام بده. به هر حال به قول مرحوم "رسول پرویزی" همه مثل میت می افتن و خواب بهشت می بینن، نه کاری نه زندگی ای. دولت هم که قربانش برم به این "ک.ون گشادی" دامن زده: 9 صبح تا 2 بعدازظهر، یعنی می تونین بیان خواب بهشت و تو محل کارتون ببینین.

به هر حال فرصت خوبی به دست اومد تا این صفحه رو به روز کنیم. البته این پست شاید طولانی بشه. فقط امیدوارم که مصداق این بیت شاعر نشم که میگه:

از بس که درازی و سیاهی و خُنُک    یارا تو به شبهای زمستان مانی.

اول یک لینک: در سایت «کشف الیقین» هستش یک سلسله مطالبی  است با عنوان "متکلمین و فلاسفه" اولین بخش این مطلب رو می تونین از  اینجا بخونین.از دست ندین. جالب است.

حالا به قول یارو گفتنی:

این مردمان که بینی یک مشت خر پرستند    خارج ز خر پرستان یک مشت شر پرستند

خارج ز شر پرستان یک مشت زر پرستند       خارج ز زر پرستان مشتی هنر پرستند

ما را به کیسه زر نیست      وندر طویله خر نیست

در سر هوای شر نیست     سرمایه جز هنر نیست

واقعا هم همینه، منتها در این دوره و زمانه هر کسی رو که سرمایش جز هنر نباشه، دو ریال هم براش، در هیچ جا ارزش قایل نیستن. به همین خاطر من و چند نفر دیگه (که همشون مدرک تحصیلیشون از من بالاتره، یعینی بالای لیسانسن) تصمیم گرفتیم اگه تا چند وقت دیگه روال به همین صورتی که الآن هست، موند همگی بریم و تو شهرداری درخواست کار بدیم برای زباله جمع کردن و همه دوستان خبرنگارمون هم با خودمون می بریم. خدایی نکرده اصلا ً قصد توهین و مسخره کردن به عزیزان زحمتکش رفتگر را هم نداریم. شاید با این کار عده ایی به خود آیند و کمی هم از وقت گرانبهای خود را صرف درست کردن اوضاع کنند.

********

اما یک حکایت جالب: همانطور که می دانید شعر ایرانی در قبل از اسلام شعر هجایی بود، اما می دانید که اولین شعر هجایی فارسی پس از اسلام را چه کسی سرود.

ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی می گوید: هنگامی که عبادبن زیاد برادر عبیدالله بن زیاد از جانب یزید بن معاویه به حکومت سیستان منسوب گردید، یزید بن مفرغ شاعر را با خود به سیستان برد، و چون عباد در نیکو داشت او نکوشید در باب نسب ایشان و «استلحاق» معاویه نسب زیاد را به ابوسفیان و زشتکاری سمیه، (سمیه مادر زیاد از فاحشه های معروف عصر جاهلیت بود و در یکی از روسپی خانه ها به سر می برد، به این نظر پدر زیاد را مجهول می دانستند و او را «زیادبن ابیه» یعنی پسر پدرش می گفتند. اما معاویه چون پدرش ابوسفیان زیاد به آن روسپی خانه رفت و آمد می کرد، «زیاد» را برادر خود و پسر ابوسفیان خواند، به همین خاطر او را زیاد بن ابوسفیان می گفتند و این گونه الحاق نسب شخصی را به نسب خود، در عرب «استلحاق» می گویند.) مادر زیاد هجویات بسیار گفت و در بلاد مختلف منتشر ساخت. عاقبت عبیدالله بن زیاد او را دستگیر کرد و به او «نبیذ شیرین» و «شبرم» آمیخته به هم نوشانید. او را طبیعت روان شد (دیوانه شد) و گربه ای و خوکی و سگی را با او در یک بند بستند و او را با این حال در کوچه های بصره گردانیدند و کودکان در قفای او فریاد می زدند و به فارسی می گفتند: این چیست؟ و او هم به فارسی می گفت:

آبست و نبیذ است

عصارات زبیب است

سمیه روسپیذ است.

(نبیذ: شراب خرما. و یا: خمری که از فشرده ی انگور می گیرند. زبیب" انجیر یا انگور خشک شده. آبست: جزو درونی پوست ترنج و بادرنگ و مانند آن)

و این شعر که در وصف سمیه مادر زیاد است اولین شعر فارسی به سبک پیش از اسلام، در بعد از اسلام  است.

*********

اما در بسیاری از وبلاگها، دوستان به معرفی کتابهای خوب و مناسب می پردازند، اما من چکار می کنم؟ به قول فردین عزیز، «متفاوت بازی» در می آورم و از این به بعد در هر پست کتابهایی را معرفی می کنم برای نخواندن.

1)     مجموعه ای در نشر افراز در می آید با نام تئاتر ایران در گذر زمان. جلد سوم این کتاب کاری است در مورد «کارگاه نمایش تهران». در مورد کارگاه نمایش بسیار می توان گفت و اجراهای بعضا ً درخشانی که زیر نظر مرحوم «عباس نعلبندیان» در می آمد و شاید بتوان آنرا درخشانترین دوران تئاتر ایران نامید. اما این کتاب فقط کپی پیست از مجلات آن زمان است و هیچگونه تحلیلی در این کتاب ما نداریم. در عوض تا دلتان بخواهد انواع و اقسام بروشورهای اجراها، و عکس خود هنرمندان روبرو هستیم، چیزی که هیچگونه کمکی به شناخت ما از تئاتر ایران نمی کند. جالب است که 4 فصل این کتاب عینا ً مثل جلد قبلی این مجموعه است و حتی یک حرف «و» از آن جا به جا نشده است.

2)     به نظرم انتشارات «فردوس» باید مدتی بایکوت شود و کسی از کتابهای آنان را نخرد تا آنان بفهمند که نباید کتاب را اینگونه بیرون داد. این انتشاراتی چاپ اول اکثر کتابهایش پر از غلط چاپی، صحافی بد (به طوری که صفحات کتاب اصلا ً منظم و پشت سرهم نیستند مثلاً صفحه 47 بعدش صفحه 200 است) و کلا چاپ نامناسب است و جالب است که از چاپ دوم و سوم به بعد یادشان می افتد که این ایرادات را برطرف کنند، یعنی یکبار چاپ اول خریداری می شود و بازهم خریدار مجبور است که چاپ دوم را بخرد تا کتاب مناسبی گیرش بیاید. جالب اینجاست که این انتشاراتی مرجوعیهم قبول نمی کند. چه می دانم شاید این روش مناسبی از جانب آنان برای فروش بیشتر است.

********

اما شعر.

 

بمبی بترکون

تا بتونی

از چشمهء مقدس

لبی تر کنی و مست بشی

اینجاست

همونجایی که باید یه ریز زربزنی، بفلسفی، آهان و تولوف بکنی، به همه همه چیزو نشون بدی، بعدش همه واست دست بزنن، سوت بزنن و...

[شایدم یه عده شون جلق بزنن]

بعدش فرداش اسمت بره تو روزنامه ها، که های خودشه این همونه،

همونی که می خواستین، بگیرین تنبونشو پیرهن عثمون بکنین

پس برو، برو، برو

نرم و آهسته برو

و به خاک دشمن تجاوز کن

[ صدای انفجار، در حین سخنرانی ]

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه بیستم شهریور 1388 | 
پست جدید بنا به دلایلی حذف شد. شرمندم

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه شانزدهم مرداد 1388 | 

( باور بفرمایید که یک خط و نصفی زیر اصلا طنز نیست )

نظر به اینکه سرکار خانم دکتر ( ؟ ) زهرا رهنورد به توسط جناب پروفسور دکتر میر حسین موسوی به عنوان مهمترین روشنفکر زن در این مملکت معرفی شد، بر آن شدیم تا یکی از تالیفات ایشان دکتر رهنورد یعنی کتاب حکمت هنر اسلامی را مورد بررسی قرار دهیم.

 

کتاب حکمت هنر اسلامی کتابی است که توسط انتشارات سمت به بازار آمده است. یعنی این کتاب یک کتاب درسی برای دانشجویان می باشد، پس باید دارای بینشی علمی باشد، یعنی اینکه از شیفتگی نسبت به مباحث پرهیز شود و به جای انشا یا شعر نوشتن درباره مباحث، بحثی علمی و آکادمیک را در بر بگیرد. ( مثال مناسب برای حوزه ی فلسفه ی هنر کتاب « حقیقت و زیبایی » نوشته ی آقای بابک احمدی و یا کتاب « مبانی فلسفه ی هنر » نوشته آن شپرد ترجمه علی رامین است. )

اما این کتاب: اولا نویسنده دارای یک حس شیفتگی به مباحث است و این رویه برای نوشتن کتاب بسیار خطرناک است چرا که نویسنده نمی تواند از بیرون به قضایا نگاه کند تا بتواند از این طریق مباحث را شرح و بسط داده و آنرا مورد نقادی قرار دهد، بنابراین ما در جای جای این کتاب با جملات شاعرانه ای طرفیم که صرفا یک بیان حس نسبت به موضوع است. به جملات زیر دقت کنید: « مقدمه: پرواز نیلوفری در بیکران لاجوردی که نه آسمان است، بلکه دیواره ای است بر همین زمین و پیچ و خمهای نقوش رنگین سرخ و فیروزه ای و سبز و طلایی بر کاشیهای لاجوردی سفالین که تو را شاید از خاک و خشت تا خیال و آسمان فراتر آورند ».

اما چرا اینگونه است: نویسنده این کتاب ( با اینکه سعی در کتمان این حقیقت دارد ) تحت تاثیر مستقیم نظریات آقای « تیتوس بورکهارت » است. او که بعدها مسلمان شد و نام ابراهیم را برای خود انتخاب کرد در کتب و رسائل خود خصوصا دو کتاب هنر مقدس و هنر اسلامی زبان و بیان، شیفتگی بیش از حد خود به هنر و تمدن اسلامی را بیان می دارد. این شیفتگی چیز بدی نیست اما او را از نقادی باز می دارد. مثلا آقای بورکهارت اعتقاد دارد که مینیاتور اسلامی یک هنر قدسی و معنوی است به علت فضای مثالی که دارد و این باور را به تمامی مینیاتور ها تسری می دهد که این یک اشتباه بزرگ است، چرا که حجم وسیعی از مینیاتور ها را آثاری که به « الفیه و شلفیه » معروفند، تشکیل می دهد و این الفیه و شلفیه ها یک سری تصاویر س.کسی و اروتیک هستند که در حمام و یا اتاق های استراحت پادشاهان و بعضا در کتبی که آن هم مخصوص پادشاهان توسط هنرمند مسلمان کشیده می شدند و کاملا دارای خصوصیات و شاکله های مینیاتور ها هستند. باید پرسید که کجای این مینیاتورها مذهبی و استعلایی هستند. البته تصاویری نیز وجود دارند که جدای الفیه و شلفیه ها می باشند و از بعد اروتیک کمتری برخوردار هستند ، به عنوان نمونه می توانید تصویری از کلیله و دمنه را که دو مرد را که اندامشان زیر لحاف است و سرهایشان بیرون ( به طوری که کاملا مشخص است که یکی روی دیگری قرار دارد ) را در کتاب « نقاشی ایرانی » نوشته شیلا کن بای ترجمه مهدی حسینی انتشارات دانشگاه هنر ص 38، را ببینید و خود قضاوت کنید که کجای این مینیاتور به قول آقای بورکهارت واجد توحید الهی و یا به قول خانم رهنورد حاوی بار مذهبی است.

در این کتاب نیز اینگونه است و تمامی اوصافی را که برای هنر اسلامی می شمرد از جمله مذهبی بودن و استعلایی بودن و ... را برای تمامی مینیاتورها می شمرد و حتی یک مثال نقض هم نمی آورد.

اما در فصل دوم که روشهای حکمت هنر اسلامی مورد بررسی قرار گرفته اند عنوان می شود که روش جامعه شناختی، روانشناختی و ایدئولوژیکی برای بررسی هنر اسلامی نادرست است و اگر این مسائل بخواهد بررسی شود از دیدگاه آرمانی بررسی می شود.

در دیدگاه آرمانی مبنای طبقه بندی بر نوع دیگری غیر از روشهای بالاست و حب و عشق به عنوان خاستگاه هنر و هنرمندی مطرح می شود. نویسنده در شرح و توضیح حب و عشق باز به انشا نویسی کودکانه روی می آورد. مثلا: شخصیت هنرمند مسلمان از مسیر واقعیات عبور می کند تا به قله یک شخصیت آرمانی برسد. این تک سوار از تمامی منزلها، بیغوله های مهیب و مخوف روح تا دست اندازها ...

او هو آواز با برگ و کوه ترانه می خواند ... و جملاتی عاشقانه از این دست.

و در نهایت نتیجه می گیرد که: او اینک در کنار دندان کرم خورده ی لاشه عفن جاه و مال و مقام و شهرت، وابسته زنجیرهای هزاران ساله باورها و سنتهای ظالمان نیست... آگاهی او شهود یک روح مهذب و پالوده است به حقایق و وقایع و به خالق معبود و به تمامی هستی...

باید توجه داشت که نویسنده جملات بالا را به تمامی هنرها و هنرمندان نسبت می دهد که این اشتباه است. ببینید در تاریخ هنرمان اکثر هنرمندان در خدمت یک بزرگی، امیری یا پولدار و ثروتمندی بودند که به خاطر آنها کار می کردند یعنی دغدغه ی مالی مهمترین دغدغه ی آنها بود و اصولا اگر کسی از آنها حمایت نمی کرد هیچگاه این هنرها به وجود نمی آمدند و اصولا همین الفیه و شلفیه ها یادگاری از این طبقه بالادست می باشد. در شعر و شاعری نیز که ما شاعر مداح کم نداریم. کار به جایی می رسد که بعضا شعرا برای طلب کاه برای اسبشان شعر می گفتند: دعا گو اسبکی دارد که هر روز/ ز بهر کاه تا شام می خروشد.

بنده به اتفاقا خلاف نظر خانم دکتر این عقیده را دارم که اگر ما تاریخ هنر هنرمان را بادیدی جامعه شناسانه بنویسیم و یا اگر در فلسفه هنر اسلامی بتوانیم دیدگاههای روانشناختی و ... را به کار گیریم بسیار موفق خواهیم بود و این کمبود هایی که داریم مرتفع خواهد شد.

خب به نظر کافی است و دیگر این نکته را نگوییم که بعضی از صفحات کتاب عینا ( به اصطلاح دوستانی که در دنیای مجازی می نویسند ) copy past  از منابع است و نویسنده حتی یک جمله ربطی مناسب برای آنها به کار نمی برد.

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه پانزدهم خرداد 1388 | 

این چند پست که راجع به ابونواس نوشتیم واکنشهای فراوانی را موجب شد و البته ( این البته را باید با لهجه ای خاص خواند ) مورد استقبال شایانی قرار گرفت، حال با تمامی این اوصاف این پست آخرش است. اما چند نکته:

نکته ی اول: مصاحبه ای با استاد امیر کاووس بالازاده انجام دادیم. عنوانش « علل شکل نگرفتن تراژدی از اساطیر ایرانی » می باشد. این را می توانید از اینجابخوانید.

نکته ی دوم: مدتها می خواستم درباره ی سریال یوسف پیامبر بنویسم، اما راستش دیگر حوصله ای نمانده است. اما این چند خط را قبول کنید: آن قسمتی که معجزه شد و زلیخا از پژمردگی به در آمد را به یاد آورید. کارگردان ادعا داشته که قرآن را به تصویر کشیده است اما در قرآن تا قحطی و رفع آن بیشتر داستان را ادامه نمیدهد و این روایات بعد از آن است که در کتب اهل تصوف آمده است و کتب اهل تصوف هم که داستانهای رمزی است برای بیان کردن نکات اخلاقی و به لحاظ تاریخی سندیت ندارد. حال موقع وصال یوسف و زلیخا را از کتاب روضه الجنان  ( علی ابن احمد عاملی ) بخوانید: « زلیخا پیر و نابینا و فقیر شده بود... زلیخا چون دانست که یوسف بر می نشیند و به میدان شهر می شود، روزی گفت مرا بردارید و به راه یوسف گذارید که اگر مال و جوانیم، بکاست عشق و مهربانیم بر جاست.امروز آن روز است که یا در کعبه ی وصال سر برافرازم ، یا در بادیه ی فراق، جان در بازم. او را سر راه یوسف بردند، چون خود را به او شناساند و گفت: من روزی بودم، اکنون همه تویی، یوسف خواست که تا او را در دعوی اش بیازماید، گفت: یا زلیخا آن گنج و مال و جمال و حرمت و کامرانیت کجا شد؟ زلیخا گفت: در سر کار تو شد. گفت آن عشق یوسفیت کجا شد؟ گفت همچنان پا برجاست و یک ذره از آن که بود نکاسته است. گفت برهانش کو؟ زلیخا گفت: آن تازیانه بیار. یوسف سر تازیانه به سوی او داشت. زلیخا آهی کرد، آتشی از درونش برافروخت و تازیانه را سوخت. چون تف آن آتش به دست یوسف رسید، تازیانه از دست بیانداخت و عنان اسب برگردانید. زلیخا گفت: ای بیطاقت ترد دامن، کمتر از زنی،چهل سال است که من این آتش در سینه دارم و بدین می سوزم و از تف ّ آن نمی پرهیزم.به یک ساعت که از سینه به تازیانه آمد، تازیانه را انداختی و به هزیمت اسب تاختی؟ » اما در روایت سلحشور زلیخا به پای یوسف می افتد و کف پای یوسف را می بوسد. توجه کنید که هر دو روایت در قرآن نیست اما این ذهن بیمار و مرد پرست ما ایرانیان است که زلیخا در برابر یوسف از عرش عاشقی به فرش می افتد. فیلمنامه نویس ( سلحشور ) این کتب را خوانده اما بنا بر اعتقاد خود تحریفش کرده است. اما بی انصافی است که از نکات خوب فیلمنامه که همان معجزه ی جوان کردن زلیخا در برابر کاهنان است یاد نکنیم، اما این فقط یک نکته ی خوب برای فیلمنامه است و بس.

از کتب اهل تصوف داستان وصال یوسف و زلیخا به غیر از روضه الجنان در کتاب فوق العاده جذاب « عبهر العاشقین » نوشته شیخ روزبهان بقلی شیرازی، و همینطور کشف المحجوب اثر جلابی هجویری هم آمده است.

اما کلا این چند قسمتی که ما از این سریال دیدیم به لحاظ تصویری چیز خاصی نداشت و متاسفانه ضعف مفرط کارگردانی در آن به چشم می خورد. بیخیال دنیا

 و اینک درباره ی ابونواس ( آخر ) مدیونید اگر نخوانید. ( هر کس نخوانید به آه من گرفتار می شود. )

 

حکایتی درباره ی دست برداشتن ابونواس از می معشوق موجود است که البته سندیت ندارد. خلاصه آن این است که: « می گویند مفتخوری که آویزان این و آن بود یک بار به در خانه ی ابونواس رفت و ابونواس که قصد ادب کردن او را داشت برنامه ای برایش به این صورت چید که: تمام خدمتکارانش ( که از قبل توجیه شده بودند ) بدون آنکه واقعاً چیزی بیاورند حرکاتی انجام می دادند که انگار در حال آوردن غذاهای خوشمزه و آنچنانی هستند. سفره چیدند و ابونواس هم غذاهای موهوم را بر می داشت و لبان خود را طوری تکان می داد که انگار در حال خوردن است و مدام هم به مفتخور تعارف می کرد و مفتخور هم که دید دارند دستش می اندازند خود دست پیش را گرفت و پس از خوردن شراب خیالی خود را به مستی زد و کتک مفصلی به ابونواس زد. شکایت را پیش هارون بردند و هارون که مدتها بود که قصد ادب کردن ابونواس را داشت خانه و زندگی اش را مصادره کرد.

اما بنا بر کتاب مقدمه ی الشعر و الشعرا نوشته ی ابن قتیبه دینوری گویا ابونواس واقعاً در اواخر عمر دست از می و معشوق بر داشت و خرقه اهل تصوف را پوشید و اشعار زاهدانه سرود و گویا تا زمان مأمون عباسی  و ولایتعهدی امام رضا ( ع ) زنده ماند و اشعاری هم به مضمون زیر در وصف اهل بیت در حضور امام سرود و امام او ار دعای خیر کرد:

 «مقام و مرتبه این خاندان در عزت و بزرگواری به اندازه ای بالا رفته است که گمان شده اینها با خداوند قرین و هم مرتبه می باشند. مبادا مقام ایشان را با پیغمبران مقایسه کنی، سلمان ایشان بعد از کوچک شدن سلیمان نبی می گردد. » پایان.

و یک شعر از ابونواس با ترجمه ی عبدالمحمد آیتی

 

گریستن بر اطلال و دمن را بهل

که از آن جز شور بختی نزاید

و با آنکه باده حرام است بنوش

که عمر را بقایی نیست.

شرابی گلگون در ساغر انداز

که هر که بیند گوید:

خورشید را ببین که به دام ساغری افتاده است.

( این نکته همین الآن به خاطرم رسید: باید متن اصلی را ببینم اگر ترجمه اش همین بشود که عمر را بقایی نیست پس می توان اثر گذاری ابونواس بر خیام را هم احتمال داد)

بالاخره این هم تمام شد دوستان

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 | 

سلام . این روز ها همه چیز متناقض است: از اوضاع جوی بگیر که مدتی است حال و هوای  دو، سه روز نزدیک بهار را دارد تا اخبار تلویزیون و اوضاع من. عبید زاکانی گفته است :

گه هیکل طاووس و گهی مظهر بوم        گه سخت دلی چو سنگ و گه نرم چو موم

زین مذهب تردید به جایی نرسی           یا زنگی زنگ باش یا رومی روم

این دو بیت را که ضرب المثلی شده شعرای دیگر هم دوباره گویی کرده اند. شاعری گمنام می گوید: 

گه سنگ دلی چو سنگ و گه نرم چو موم      گه مومن محضی و گهی ظالم شوم

گه هیکل طاووس و گهی مظهر بوم              یا زنگی زنگ باش یا رومی روم

و همین با مضمونی سیاسی را بینش آقا ولی نامی در حمله ایتالیا به اتیوپی در جنگ جهانی دوم گفته است:

ایتالی دل سیاه چو خیل نجوم         بر خیل سیه روی حبش برد هجوم

تا چند دو رنگی ای بریتانی ِ شوم     یا زنگی زنگ باش یا رومی روم

و بالاخره میرزا قاسم ادیب کرمانی گفته است:

تا کی ز خم هوس شوی رنگارنگ       روزت شب اسلام و شبت شهر فرنگ

زین مذهب تردید به جایی نرسی        یا رومی روم باش یا زنگی زنگ

حالا این همه شاعر به این زیبایی و در کمال سادگی گفتند که بابا جانم منافق نباش. پیغمبر اسلام هم از همان اوائل از دو طایفه خیلی متنفر بود: یکی منافق جماعت و دیگری شعرایی که با اسلام نبودند. حالا منافق در همه ی جهات. به نظرم متناقض بودن احوالات انسانی هم جوری از نفاق می تونه باشه.

چه می دونم والا. آدمیزاد که نیستیم. بخوام فحش هم ندم، به خودم می گم همون موجود مجرد از ناکجا آباد.نا کجا آبادی نبودیم که وضعیت این نبود. البته شاید دوستان قلعه حسن خانی من برنجند ولی ... آخه می گند یکی از همشهری های ما فوت می کنه. شب اول قبرش 67 تا فرشته دیگه همراه انکر و منکر می آن تا هجی کنند و بفهمونند حرفای او دو تا رو به همشهری ما.

حالا منم دارم قصه ی حسین کرد بلغور می کنم. البته شاید این تنها راه فرار از حقیقت باشه.

جوری واکنش دفاعی. ( مثل اینکه نوشته ها دارن هرز می رن. )

حالا حقیقت چیه ؟ نمی دونم ، اگرم بدونم جرات گفتنش در من نیست.

من نه آموزه ای

که هراس آورده ام

برهنگی سر تا پایتان را

شکلکی ـ

یا نیشخندی،

آه چه التیام ِ تان می دهد!

به راستی باژ گونه ام من

نه خری میان خرها.

( شعر از من نیست. )

ادامه ی ابونواس در بعد....

 

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 | 
ابتدا  اگر زحمتی نیست از من بخوانید:

نمایشنامه کمدی دانشمندان در سایت ماندگار

تفسیر بر شطحی از شیخ ابوبکر شبلی در سایت والس ادبی

معرفی و شرح رساله الغفران ابوالعلا معری، در سایت والس ادبی

 

در انتهای پست گذشته صحبت از تاثیر ابونواس بر رودکی شد. دکتر زرین کوب در کتاب نقد ادبی عنوان می دارد که افکار حافظ و خیام نیز تحت تاثیر آرا و افکار ابونواس می باشد؛ سعدی را هم در زمره ی کسانی به حساب می آورند که تحت تاثیر ابونواس است که البته من فقط توانسته ام  در چند غزل مانند « سرمست بتی لطیف و ساده   در دست گرفته جام باده » رد پای تفکرات شاهد بازانه ابونواس را پیدا کنم و از باقی قضایا بی خبرم.

درباره قدرت شاعری ابونواس روایات زیادی وجود دارد که در قبل یک نمونه را از زبان ابن قتیبه بازگو کردم. حال یک روایت دیگر: « می گویند عبیدالله ابن عبدالله طاهر روزی در مجلس خویش از ابی عباده بحتری، شاعر معروف پرسید که مسلم شاعرتر است یا ابونواس ؟ گفت ابونواس چون او در هر نوع شعر اهل تصرف بود و در هر شیوه ای سرآمد به شمار می رفت. اگر می خواست به جد می گرایید و اگر می خواست هزل می سرود.» و این باز نشان از قدرت ابونواس در تمام موضوعات دارد، یعنی همه نوع شعرش قوی است. البته ابونواس اشعارش را به نحوی ویرایش می کرد و بعد برای جمع می خواند.  او بعد از سراییدن شعر یک شب آنرا می گذاشت و بعد آنرا با دقت می خواند و ابیاتی از آن را که خود می پسندید و به نظرش قوی بودند و نقصی در آنها نبود را انتخاب و بقیه را از بین می برد و نمی گذاشت ابیات ضعیف را احدی بخواند و به همین دلیل قصایدش کوتاه هستند.

نکته دیگر درباره اشعار ابونواس توجه او به ایران و ایرانی است. خب این درست که به دلیل جبر زمانه در آن زمان ابونواس عربی شعر می سروده ولی از عشق به ایران و وطن نیز غافل نبوده است. گرایش به وصف شراب و مجالس باده گساری و قصرها و باغ ها و گل ها از جمله تمایلات آریایی است که نخستین بار در اشعار ابونواس دیده می شود و همین طور او اشعاری در هجو عرب و ذکر سلاطین قدیم ایران دارد و دیوان او پر است از اصطلاحات و عبارات فارسی .

ادامه دارد

مهمترین منابع این بخش

نقد ادبی نوشته دکتر زرین کوب ـ صور خیال در شعر فارسی نوشته دکتر شفیعی کدکنی

تاریخ مختصر ادبیات ایران نوشته عباس اقبال آشتیانی

 

و شعر از ابونواس

 

ای آنکه مرا در باده گساری ملامت می کنی

از کی اینچنین به نادانی افتاده ای ؟

اگر می خواستم که از ملامتگری فرمانبرم،

فرمان خدای خود می بردم.

ای ندیم صبوحی ده، و مرا سرمست کن،

که چون مردمان زبان به ملامت گشایند،

به باده مشتاق تر گردم.

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 | 

با عرض سلام

ابتدا بایست عرض کنم دوستانی که در محدوده ی « شهریار ، شهر قدس ( قلعه حسن خان) اندیشه و سرآسیاب » سکونت دارند و مایل به اشتراک و یا  خریداری شماره های گذشته  نشریه ی تخصصی غزل امروز با نام همین فردا بود ، هستند می توانند با شماره ی

09371269382 تماس بگیرند و یا در همین وبلاگ کامنت بگذارند .

و اینک ادامه قسمت های قبلی :

درپست پیشین سخنی کوتاه از ابن قتیبه درباره قدرت شاعری ابونواس آورده شد ، حال کاملش می کنیم : ابن قتیبه که تحقیقات جامع و مفصلی درباره ی شعرعرب و شاعران آن دارد ، میان شاعری که بالفطره و طبیعتاً نابغه است و کسی که شعر های تصنعی می پردازد تفاوت قایل است . البته در اجتماع قدیمی عرب ( جاهلیت و بدویت که بر خلاف تصور همگی ما ، صاحب فرهنگ و هنر درخشانی بود ) که جادو مستقیماً بر آن حکمفرمایی داشت ، شاعر مردی الهام یافته به شمار می رفت . هیچ عربی نیست که روزی روزگاری  چند بیتی نگفته باشد ، اما اگر بنیه شاعرانه او ضعیف باشد با رنج فراوان و فشار به مغز و با تقلید و استراق ( و البته با کوزه ای شراب ) شعر می سراید . اما از دید ابن قتیبه شاعر نابغه « کسی است که ابیات گروه گروه و خود به خود به جانب او می شتابند . » (۱)  به همین خاطر او ابونواس را در شمار کسانی که بالفطره شاعرند می آورد و دلیلش هم این است که : « ابونواس هنگامی که به سوی مسجد می رفت ، درباره ی سیبی که به دست داشت بالبداهه اشعاری سرود . » که این اشعار گویا با این که چندان استوار نبوده است سخت مورد تحسین ابن قتیبه قرار گرفته است .  (۲)

البته ابن قتیبه به استعدادهای مختلف و اطلاعات وسیع ابونواس که حتی اختر شناسی را نیز شامل می شود ، نیز اشاره می کند و تنها ایرادی که از ابونواس می گیرد عیاشی اوست . گویا چند تنی انتقادهای از اشعار ابونواس داشته اند که ابن قتیبه به آنان پاسخ سختی داده است : « در عیوب لغت به او چیزها نسبت می دهند که من در آنها چیزی نمی یابم که مثالی در شعر کهن نداشته باشد یا استثنایی مسلم از نوع استثناهای نحوی . » (۳)

وباز هم ابن قتیبه در همان منبع از قول ابومحمد نامی ( متاسفانه نمی شناسمش ) میان دو بیت تقریبا ً با یک مضمون ، یکی از « اعشی » ( که درباره ی او بعدا ً خواهم گفت ) و دیگری از ابونواس مقایسه ای صورت می دهد . او می گوید : « همه این بیت از اعشی را نیک می پنداشتند:

و کاس ٍ شربت ُ علی لذة ٍ         و اخری تداویت ُ منها بها

ای بسا جام می که بهر لذت نوش کردم و سپس جامی دیگر نوشیدم که علاج نخستین کنم .

تا آنکه ابونواس گفت :
دَع عنک َ لو می فاّن اللوم اِغرا ءُ     و داونی بالتی کانت هی الدا ءُ

دست از ملامت بدار که ملامت خود وسوسه ی « می » در دل اندازد ، لکن علاجم کن بدان که خود درد است .

ابونواس بین اعشی را باز شکافته است و بر آن معنایی دیگر افزوده است که در صدر و عجز آن حسنی گرد آورده است . پس اعشی را فضل سبقت باشد و ابونواس را فضل زیادت .

و اما از معروفترین کسانی که تحت تاثیر ابونواس بوده اند می توا ناز پدر شعر فارسی رودکی نام برد . رودکی در حوزه ی خمریات ، بعضی از تصویر های خیال او تحت تاثیر مستقیم ابونواس است . (۴)

و ..... ادامه دارد

دو شعر از ابونواس ( با ترجمه عبدالمحمد آیتی )

 

شعر اول

وقتی که بی خبر بوسیدمش

چشمانش پرآب و رخانش پر آذر گشت

و چون باده در او اثر کرد ،

آهسته بند قبایش بگشودم .

وای بر من اگر از خواب مستی سر بر کند

بی گمان به تیغ نگاهش خواهدم کشت

به خصوص که « بند ازارش » را نه به هنجار پیشین بسته ام .

...............................................

 

شعر دوم

ماه روزه باده را از ما بستد

 و در ِ شادمانی را به روی ما بر بست

دریغا که به « زندان روزه » اسیرگشتیم .

اما با هر کس هر چند اهل مدارا نباشد ، توان مدارا کرد .

همه از خرد و کلان شب را تا سحر گاه به باده نوشی زنده می داریم

و هر چه بتوانیم به آواز بلند ترانه می خوانیم .

ای ساقی آنچنانم مست کن که خروس و خر را از هم نشناسم .


 ۱ )مقدمه ی الشعر و الشعرا ابن قتیبه در آیین نقد ادبی – تر جمه دکتر آ . آذر نوش پیشگفتار ص 54

 ۲ )همان

  ۳ ) همان ص 167

 ۴ )صور خیال در شعر فارسی – نوشته استاد دکتر شفیعی کدکنی ص 418

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه دهم آبان 1387 | 

شرمنده ی همگی آنهایی هستم که منتظر ادامه ی این پست بودند و انتظارشان طولانی شد .                 

ورود به دربار هارون الرشید

در قبل گفتیم که ابونواس با والبه و دوستانش که همگی مردمانی شوخ طبع بودند زندگی می کرد. تا اینکه آوازه ی او عالمگیر شد و به گوش هارون الرشید رسید و او ابونواس را به دربار خود خواند. از اینجا به بعد است که یک سری حکایتهای شیرین از او در تاریخ آمده است ، که البته بعضی از این حکایات ساختگی است یا به کسان و شوخ طبعان دیگری منتسب است . مثلاً حکایت زیر:                                                                                                               

می گویند هارون که علاقه ی زیادی به ابونواس داشت هر وقت از کار روزانه فارغ می شد او را احضار می کرد و تا نیمه های شب وقت خود را با او می گذرانید . شبی صحبت هارون الرشید با ابونواس به درازا کشید و شب از نیمه گذشت و ابونواس خسته شد و خواب بر او غلبه کرد و چون صلاح نمی دید با حالت خواب آلود در محضر خلیفه بماند اجازه ی رفتن خواست ولی خلیفه رخصت نداد و امر کرد که ابونواس در زیر تخت او بخوابد ، ابونواس نیز بی درنگ به زیر تخت خزید و چشم بر هم گذاشت. هارون اندکی بعد یکی از زنهای خاصش را احضار نمود و هر دو روی همان تخت دراز کشیدند ، چون قدری گذشت هارون اراده ی مجامعت نمود و جریان را به زن گفت ولی یکمرتبه در حین کار متوجه حضور ابونواس شد و با خود گفت : مبادا ابونواس بیدار باشد و از واقعه مطلع گردد. هارون به دنبال این فکر چند بار ابونواس را صدا زد . ابونواس بعد از چند لحظه تاخیر با حالت خواب آلوده در جواب خلیفه گفت : « با من فرمایشی داشتید یا امیر ؟ » خلیفه وقتی فهمید ابونواس بیدار است به بهانه ی سوال پرسید : « می خواستم بدانم که آیا صبح دمیده است ؟ » ابونواس گفت : « یا امیر منکه زیر تخت هستم و جایی را نمی بینم از آنکه « بالای مناره » است سوال بفرمایید.هارون با شنیدن این حرف بسیار خندید و او را از همان جا روانه کرد.                                                                                                   

این حکایت را می توان از چند جهت انگ ساختگی بودن بر آن وارد کرد. یک مورد آن اینکه : درست است که ندیمان و دلقکان اثر مواقع محرم بودند و آزادانه به همه جا سرکشی می کردند و هرچه می خواستند بر زبان می آوردند ولی کافی بود که سری را افشا کنند تا سرشان را برای همیشه از دست بدهند . تشبیه آلت به مناره را بعدها عبید زاکانی در یک رباعی به کار برد « این ....ر که با مناره پهلو بزند » . شاید کاتبی که این رباعی از عبید را از حفظ داشته و مشغول نوشتن درباره ی ابونواس  بوده این حکایت شیرین را از خود ساخته باشد که از دست شرح حال نوشتن ها در ادبیات ما زیاد اتفاق افتاده است . الله اعلم 

ابونواس در شراب خواری پشت همه ی حریفان را به خاک می رساند . حکایت هایی جذاب در شراب خواری او وجود دارد که انتساب آنها به بذله گویی دیگر ( چون جوحی و ...) ناممکن است ولی حکایات دیگر او را به کسان دیگر هم نسبت داده اند . ( مثلا ً مهمان بودن ابونواس در خانه ای که تیرهای سقف سر و صدا می کرد و صاحب خانه گفت که تسبیح حق می گویند و ابونواس می ترسید که تیر های سقف سجود کنند . ) و اما بخوانید حکایت ابونواس و جام می و انگور و مویز را که پی هوشمندی و نکته سنجی ابونواس خواهید برد:                                                                                                                                 

« ابونواس را دیدند که در دست جام « می » دارد و در سمت راست خوشه ی انگور و در سمت چپ دانه ی مویز و هر جامی که سر می کشد دانه ای انگور و حبه ای مویز می خورد . گفتند : این چیست؟ گفت : اب , ابن و روح القدس ( پدر پسر روح القدس ، اشاره به تثلیث ) »                                                     

اما حکایتی دیگر هم وجود دارد که اگر چه به چند نفر دیگر هم منتسب است ولی حیفم آمد که آن را در این جا نگذارم که این هم سخن از هوشمندی و رندی بیش از حد ابونواس دارد :                                   

ابونواس یک روز در راهی دید که محتسب شهر مردی را سخت گرفته است و می خواهد او را سخت تازیانه بزند با عجله پیش رفت و جریان را از مردم پرسید ، به او گفتند : « در دست مقصر آلتی است که با آن شراب سازان هنگام درست کردن شراب از آن استفاده می کنند . » ابونواس حیرت زده روی به محتسب کرد و گفت : از این بیچاره چه می خواهی بگذار برود. محتسب که به خوبی از احوال ابونواس آگاهی داشت گفت : تا ا. را تازیانه نزنم رهایش نخواهم کرد. ابونواس پرسید : چرا مگر چه کرده است ؟ محتسب گفت : به جهت آنکه آلت شراب سازی با خود دارد. ابونواس به محض شنیدن این حرف دامن عربی خود را بالا زد و آلت خود را به او نشان داد و گفت : « پس بیا مرا هم تازیانه بزن چون که آلت زنا کردن با خود دارم.»                                                                                                                                 

اما در پست های آینده ( که 4 الی 5 پست را در بر می گیرد ) مفصلا ً به شعر و قدرت شاعری ابونواس خواهم پرداخت که مهمترین کار من هم همین است . ابتدا همین را بدانید که ابن قتیبه می گوید که « ابونواس در راهی می رفته و سیبی در دست داشته که فی البدیهه درباره آن سیب غزلی زیبا و روح افزا می سراید. » و دو شعر از ابونواس با ترجمه آقای عبدالمحمد آیتی انتهای این پست را تشکیل می دهد . ( هر چند که اصلا ً ترجمه های آقای آیتی مناسب نیستند و ایشان کلا ً به درد ترجمه ی شعر نمی خوردند . )                                                                                 

جانم به فدایت می آشکارا بنوش

که پنهان کاران زنان آنکاره اند

خود بنوش و مرا هم بنوشان

تا در همین جای به خواب مستی روم .

به یکبار مستی خرسند مباش

که مستی از پس مستی خوش است .

ریا کاری و پنهان گری فرو گذار

که این دو در خور من نیستند .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------   

شعر دوم

ما دو عاشق بودیم ،

که هنگام بوسه بر حجرالاسود ،

ناگهان رخانمان بر هم قرار گرفت .

و بی آنکه خطا کنیم ،

به مراد دل رسیدیم .

گویی که به وعده گاه آمده بودیم .

آه که اگر کشاکش مردم ما را از هم جدا نکرده بود ،

تا ابد از هم جدا نمی شدیم .

و تا دیگران ما را نبینند ،

یکسوی چهره ی خود را با دست پوشانده بودیم .

من و او در مسجد الحرام کاری کردیم ،

که هیچ یک از نیکان در چنان مکان چنان نکنند.

فعلا ً پایان ....

                            

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه پانزدهم شهریور 1387 | 

بعد از مدتها دوری می خواهم به روز شوم و جسارت کنم و درباره ی یک شاعر بزرگ ایرانی که به شاعر خمریات ( البته در زبان عرب )معروف است ، مطالبی بنویسم. ابونواس متاسفانه در ایران مهجور مانده است و حتی در کتابی که یک ایرانی ترجمه کرده است با عنوان شاعر عرب نام برده شده است[1]. البته تحقیقات جالب و خوبی را جناب آقای حسین نوربخش در کتاب « دلقکهای مشهور درباری» انجام داده اند ولی متاسفانه جامع و کافی به نظر نمی رسدو ایراداتی هم دارد از جمله اینکه تاریخ تولد او سال 1139 ذکر شده است . و اینکه آقای عبدالمحمد آیتی تعدادی از اشعار او را ترجمه کرده است . این چند مورد اندک را بگذارید در مقابل خیل عظیم کتبی که درباره ی سعدی و حافظ و...وحتی شاعران درجه چندم ، وجود دارد با اینکه به جرئت می توان گفت مقام ابونواس در شاعری هیچ کم از سعدی و حافظ و...ندارد و فقط ایرادش آن است که بنا بر مقتضیات زمانی اشعار ابونواس به زبان عربی است . حال جسارت می کنم و چند پست را به این مورد اختصاص می دهم و حتی الامکان سعی می کنم که تحقیق جامع و کاملی باشد و تمام ابعاد شخصیتی و اشعار و تفکرات او را در بر بگیرد.

تولد و کودکی

ابونواس با نام کامل « حسن بن هانی بن عبدالاول بن صباح حکمی الولاء [2]» در سنه ی 139 هجری در اهواز به دنیا آمد . [3] البته اختلافاتی در سال تولد او وجود دارد از جمله اینکه دکتر رضازاده ی شفق در کتاب تاریخ ادبیات ایران سال تولد او را در 120 هجری می داند و اینکه ابن قتیبه سال وفاتش را سال 99 هجری می داند  بنابراین سال تولدش از دید ابن قتیبه خیلی کمتر از این حرفهاست ولی گویا روایت دکتر عبدالله رازی معتبر تر است .

مادرش « گلبن » نام داشت . پدرش را از همان دوران کودکی از دست داد و بعدها نیز مادرش همسر مردی از اهالی اهواز شد. [4] مادرش در 2 سالگی او را به بصره برد و ابونواس در همان جا عربی آموخت و رغبتی به ادبیات پیدا کرد . و بعدها شاگرد یک عطار شد و اشعاری سرود. او از بین  شعرای آن زمان به «والبه بن الحباب» که شاعری شوخ طبع بود عشق می ورزید تا اینکه والبه روزی به دکان عطاری آنان رفت و از اینکه ابونواس فی البدیهه شعر می سرایید از او درشگفت شد و به او گفت که : « اگر همراه من بیایی تو را در شعر به پایه ای می رسانمت که با من برابری کنی . ابونواس پرسید که تو کیستی ؟ گفت « والبه » . گفت : به خدا سالهاست در طلب توام ، و با او به کوفه رفت . » [5] و بعد از آن با والبه و دوستان او که غالباً مردمانی شوخ مسلک بودند زندگی کرد و شعر را از ایشان آموخت و در اندک مدتی از همه برتر گشت. [6]

اما چرا به او ابونواس می گویند : « گویا موی پریشانی داشته و غالباً آن را روی صورتش می ریخت » و به همین جهت به او ابونواس می گویند .

ادامه دارد

 



[1]  ) سرکار خانم مژده دقیقی هنگام ترجمه ی کتاب رویای نوشتن یادشان رفته که خطای نوشته های کتاب را که از زبان یک نویسنده ابونواس شاعر عرب زبان معرفی شده را گوشزد کند .

[2]  ) نام کامل ابونواس را از حاشیه ای که مصححان بر نکته ای از کتاب فهرس التواریخ رضا قلی خان هدایت نوشته اند برداشته ام .

[3]  ) رازی عبدالله – تاریخ کامل ایران – انتشاراتی اقبال -   چاپ نوزدهم 1383 – ص  226

[4]  ) غزلهای ابونواس – ترجمه ی عبدالمحمد آیتی – انتشارات زمان – چاپ اول 1350 -

[5]  ) همان

[6]  نوربخش حسین – دلقک های مشهور درباری – از انتشارات کتابخانه ی سنایی – چاپ دوم 1363 – ص 307

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 | 

کی تواند شدن از سر اناالحق واقف       هر که او را غم آنست که بر دار کنند

 

نکته ی بسیار ظریف و باریکی در تذکرة الاولیا  در ذکر حسین بن منصور وجود دارد. آنجا

 

که : (( پس همه کس سنگی می انداختند . شبلی موافقت را گُلی انداخت و... تذکرة الاولیا .

 

بررسی و تصحیح متن دکتر محمد استعلامی انتشارات زوار)) . اینکه شبلی گُل می اندازد.

 

آیا این حقیقت دارد و یا اینکه آن گُل نیست و بلکه گِل است ؟ عطار از قول شبلی می آورد

 

که  : من و حلاج از یک مشربیم . و حتی عطار اعلام می کند که شبلی موافق عقاید حلاج

 

است و یا چیزی شبیه به این . حال سوال : اینکه شبلی را از روی موافقت گُلی بیانداخت این

 

موافقت با کیست؟ با حلاج ؟ و یا با آن جماعت اوباش ؟ شکل اول : اگر موافقت با حلاج

 

است و اینکه آرا و عقاید او را قبول دارد و به طرفداری از او گُل پرتاب می کند پس چرا

 

حلاج آه می کشد و می گوید که :(( از آنکه آنها نمی دانند ، معذورند . از او سختم می آید که

 

می داند که : نمی باید انداخت.)) از سخن حلاج چنین بر می آید که شبلی از روی موافقت با

 

دیگران آن چیز را انداخته است و یحتمل آن پاره ایی گِل بوده است که به قول علی میر

 

فطروس در تحقیقات لویی ماسینیون گِل به گُل تبدیل شده است. ( برای مطالعه ی بیشتر به

 

کتاب حلاج و یا سایت میرفطروس به این آدرس mirfetros.com  مراجعه کنید.) اینکه میر

 

فطروس به همه چیز با دیدی مارکسیستی نگاه می کند ایرادی بر آن نیست ولی به هر حال

 

خالی از اشکال هم نیست . ولی باز این مسائل وجود دارد که شبلی چه طور در میان آن همه

 

مزدور جرئت پرتاب شاخه ی گُلی را پیدا کرده است و اینکه پس از پرتاب کسی متعرض او

 

نشده است ؟ و گریه ی حلاج را که گفتیم. و اما شکل دوم این است که شبلی از روی موافقت

 

با دیگران انداخته است : در این صورت دیگر به یقین آن گِل است ، پس چرا در متن گُل

 

آمده است . چرا در قبلش عطار آورده که شبلی حلاج را قبول دارد. البته این که در متن گُل

 

آمده حتما در نسخ قدیمی ایراداتی موجود است و حتما دکتر استعلامی برای خود دلایلی دارد

 

که باید آنرا پرسید و نکته ی بسیار مهمتر این است که تصحیح این متن به جهت پایان نامه ی

 

دکترای جناب استعلامی است و استاد راهنمای او در این زمینه استاد فروزانفر بوده است و

 

به نظر من کسی سواد آنرا ندارد که ایرادی بر مرحوم فروزانفر وارد کند.

 

متاسفانه از این ابهام ها در ادبیات قدیم ما زیاد است و این فقط به خاطر این مساله است که ما

 

خیلی کم به ادبیات قدیممان بها داده اییم و بیشتر کارهایی که انجام شده توسط مستشرقین بوده

 

است . مستشرقینی که فقط در مواردی خاص چون هانری کربن قوی عمل کرده اند و الباقی

 

علی رغم زحمتهای زیاد و کارهای پر ارجشان پشیزی از ادبیات و فرهنگ ما نمی دانستند.

 

امید است که ما به خود آییم. راستی اگرچه دیر است ولی سال نو مبارک.

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 | 

بر عکس همت را شما کردید که از آخرت گذشتید.

بدون هیچ گونه توضیح و دلیل و منطقی می خواهم در این پست یک شعر بنویسم ، البته از نوع عاشورایی اش.

اما در ابتدا یک نقل قولی بخوانید از کتاب« از پاریس تا پاریز»

(( در اصفهان آخوندی بوده است که سالی یکبار روضه ی شمر می خوانده ولی متاسفانه بازار او سخت کساد بوده و سالی جز یکی دو منبر نداشته است و به همین سبب در فلاکت مرده . نام این آخوند را آقای دکتر محمد خوانساری استاد محترم به من گفته بود و متاسفانه فراموش کردم.)) ( از پاریس تا پاریز . دکتر باستانی پاریزی . انتشارات خرم چاپ هفتم ۱۳۷۸ ص ۴۰۲)

حال شعر

صحبت از شیر دلی است

ترس نیست

وحشت از دوری روضه ی رضوان نیست.

نه کروبیان به پشت دارد

و نه به پیش

ابرار.

قسم به ذوالفقار

که صحبت از شجاعت است

که این برای رستم ام بهترین سعادت است

رقابت است

این و آن

انصاف می خواهم

ستیز با خاندان رسول

دل شیر نمی خواهد آیا ؟

نه ....نه .....نه آن مردک کاخ نشین شاعر .....................که شمر.

یک صحرا باور می خواهم

که این شجاعت..................

........................................

.....................................و ..........................................و...................

و......................

تمثیل نیست.

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 | 

با سلام و عرض تسلیت ایام سوگواری. دیر آمدم را بر جوانیم ببخشید . نکته در ابتدای کار، تا دیر نشده نمایش افرا با کارگردانی آقای بیضایی را در تالار وحدت ببینید ، فوق العاده است.

 

و اما ادامه ی نوشته های پست های قبلی. در این قسمت می خواهم اشعار نسیمی را بررسی کنم . لابد می پرسید چرا نسیمی و نعیمی نه ؟ زیرا که اولا عماد الدین سید علی نسیمی شیروانی پیرو و مرید فضل الله نعیمی بود و اشعارش آیینه ی تمام نمای تفکرات اوست. و ثانیا دیوانی که اکنون از نعیمی در دست است ناقص و پر از ایراد می باشد ( گویا در چند ده سالی پس از کشته شدن نعیمی دیوان اشعارش سوخت . و مصحح بسیاری از ابیات را خود بازسازی کرده و چه بد این کار را انجام داده است.  ) ولی دیوانی که از نسیمی در دست است تنها ایراداتی جزئی دارد و چاپ مناسبی به نظر می رسد.

 

.....1) و اما مهمترین اصل در تفکر حروفی یعنی انسان خدایی و  اینکه اساس هر دو جهان انسان است ( و به قول نعیمی : ماییم و به غیر ما کسی نیست   در شیب و فراز و زیر و بالا ) را می توان از ابیات زیر درک کرد : من گنج لا مکانم در لا مکان نگنجم         برتر ز جسم و جانم در جسم و جان نگنجم

من جان جان جانم برتر ز جسم و جانم       من شاه بی نشانم اندر نشان نگنجم            

 روح القدسیم و اسم اعظم      روحی که دمیده شد در آدم  

 نقش هستی رقم صورت کاشانه ی ماست      هستی کون و مکان از خم و خمخانه ی ماست        

آنچه اشیا وجود ازو دارد        گوهر بحر بیکرانه ی ماست  

ذات اشیا را حیات جاودان از نطق ماست       زانک ما نطقیم و حی جاودان ما بوده اییم

و بسیاری ابیات دیگر

 

2)حروفیان راه دراویش و صوفیه را باطل می دانستند و آنان را زبون و ترسو می خواندند ، و خوب همانطور که قبلا گفتیم همین فرقه های صوفی بودند که مغول را بلیه خدا می دانستند و نباید در مقابل آنان قد علم کرد و فقط باید دعا و ذکر گفت تا خداوند خود شر آنان را کم فرماید : هیهات که حق نبینی امروز     ای غره به وعده های فردا

و نسیمی در غزلی زیبا به مذمت دراویش می پردازد ، با هم چند بیتی از این غزل را می خوانیم:

باطن صافی ندارد صوفی پشمینه پوش      دست ما و دامن دردی کشان جرعه نوش

ای مخالف چند باشی منکر عشاق مست     سر و توحید از نی و چنگت نمی آید بگوش

ایکه می گویی بپوش از روی خوبان دیده را     هیچ شرم از روی خوبانت نمی آید خموش

زاهدت نامست و داری در میان خرقه لاف *      رو به سوی حق کن ای گندم نمای جو فروش

همان طور که ملاحظه می کنید نسیمی صوفیان را حقه باز و کلاش و کسانی که از راه حق جدا هستند معرفی می کند. 

 

3) در قبل عنوان کرده بودم که نعیمی عقیده داشت حروف الفبا مموخات  انسانی است و تکامل انسان با تکامل حروف الفبای عربی پیوند دارد . حال به این ابیات دقت کنید :

من سرّ کاف و نونم من بی چرا و چونم      خاموش و لا تحرک من در بیان نگنجم

ای سرّ حروف خط و خالت     در عرض اله و در سماوات

 

این نکته را در این جا مجددا یاد آوری می کنم که اینان به واسطه ی تاویل حروف الفبا به حروفیه مشهور شدند. ( البته این یک دلیلش است.) حال این کاف و نون چه باشد ، هر موقع درک کردم که به یقین منظور از « یس » در قرآن چیست ، این را هم خواهم فهمید......

 

4) برای نسیمی هم به یقین این انسان است که اعتبار دارد و نه دین و ایمان او . نسیمی همه ی به یقین رسیدگان را در یک کیش می داند ، چه بت بپرستند چه خدا و....

آن زمره که لات می پرستند         انوار تو دیده اند در لات

در حقیقت ره به سوی کعبه می دانی کراست        هر که را روی دل از دنیی و عقبی  سوی اوست

مسجد و میکده و بتخانه یکیست        ای غلط کرده ره کوچه ی ما خانه یکیست

فارغ از کعبه و بتخانه و دیریم و کنشت    ملک وحدت وطن و قاف قدم خانه ی ماست

 

5) اما همه ی اشعار نسیمی یک طرف و تنها ترجیع بندش طرف دیگر. با این بیت شروع می شود :

ما مظهر ذات کبریاییم        ما جام جم جهان نماییم

به نظر من تمام اندیشه های حروفی در این ترجیع بند تمام و کمال آورده شده است و نسیمی در این شعر که در اوج زیبایی و به لحاظ صنایع شعری در سطحی اعلی است همه را دعوت به آیین حروفی نموده است .

 

6) نکته ی آخر: این غزل از نسیمی را بخوانید تا من پرسشی را مطرح کنم .

مطلع نور تجلی آفتاب روی اوست      لیلة القدری که می گویند هست آن موی اوست

قاب قوسینی که در معراج دید آن شب رسول      گر به چشم دل ببینی هیئت ابروی اوست

خلد و فردوس و نعیم و روضه ی دارالسلام       گر به معنی بنگری وصف بهشت روی اوست

گنج معنی را طلسم و اسم اعظم را کلید          طره ی عنبر نسیم سنبل هندوی اوست

در حقیقت ره بسوی کعبه می دانی کراست     هر کرا روی دل از دنیی و عقبی سوی اوست

آنچنانم غرقه در فکرش که بر لوح ضمیر    نقش هر صورت که می بینم خیال روی اوست

کی شود حاصل وصال یار بی جور رقیب      تا گل صد برگ باشد خار هم پهلوی اوست

چون نسیمی نخل اندر شان آن لب کس ندید     کین چنین پاکیزه شهد ناب در کندوی اوست

 

نسیمی در ابیات زیادی ابراز ارادت خالصانه ی خود را به پیر و مرادش نعیمی رسانده است ، نکته ی مهمی که در آن ابیات است نسیمی اسم نعیمی ( و حتی القاب ) را آورده است.

به نظر شما در این غزل منظور نعیمی است ؟، یا این که این در وصف زنی گفته شده است و یا اینکه منظور خدا است ویا.....

نظرتان چیست ؟ بیان کنید.

 

 

در پست بعدی نظرات ارزشمند بعضی دوستان را که حاوی نکات مفید و بسیار ارزنده ایی در راستای این مطالب است را عینا می آورم.

منابع و مآخذ

1) جنبش حروفیه و نهضت پسیخانیان نوشته ی علی میر فطروس

2)مذهب و سیاست در جهان، نوشته ی محمد علی منوچهری، انتشارات هاد چاپ اول 1370

3) تاریخ کامل ایران، نوشته ی دکتر عبدالله رازی ،انتشارات اقبال چاپ نوزدهم 1383

4) تاریخ رنسانس، نوشته ی سدنی دارک ،ترجمه ی احمد فرامرزی انتشارات دستان چاپ دوم 1378

5) تاریخ تئاتر به روایت ویل دورانت ، گرد آوری و تدوین عباس شادروان، انتشارات علمی فرهنگی چاپ اول 1377

6) دیوان سید علی نسیمی شیروانی ، تصحیح دکتر بیدگلی نشر روشن چاپ اول 1363

 

* در کتاب اشعار لات آمده که به نظر درست نمی باشد.

 

خدا نگهدار

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در شنبه بیست و نهم دی 1386 | 

به نام خدا

وبلاگ ذهن آشفته ی عارف به روز است.

با عرض سلام و خسته نباشید

 

متاسفانه ادبیات ایران، دکتر قیصر امین پور را از دست داد. روحش شاد و یاد و خاطرش گرامی.

 

وقتی پارت اول این مقاله آپ شد دوستان بزرگوار لطف کردند و نظراتشان را نوشتند و راهنمایی های ارزشمندی کردند. خصوصاً دوستان اندیشمند جناب آقای علی پور  و آقای محمد رضا کاظمی که مرا متوجه کردند به اشتراکاتی که میان تفکرات حروفیان با فرقه ی کابالا و همین طور با اندیشه های بنیامین و دیگر اندیشگران مکتب فرانکفورت وجود دارد. که بر آن شدم تا مسیر مقاله را عوض کرده و نظرات جناب علی پور را اعمال نمایم. ولی خوب همان طور که همگی اطلاع دارید تخصص جناب علی پور عزیز در تفکرات بنیامین بسیار فوق العاده و عالی می باشد و وقتی خود ایشان حضور دارند قطعاً چیزی که در این مورد می نویسند دقیق تر ، علمی تر و بدون اشکال است و خوانندگان وبلاگ بیشتر استفاده خواهند برد. امید وارم این دوست ادیب و فرزانه اگر صلاح بداند و وقتش را داشته باشد خود بدین کار اقدام نماید؛ و در همین جا از ایشان پوزش می طلبم چرا که نتوانستم دانشم را در مورد کابالا و همین طور مکتب فرانکفورت به حدی برسانم که در موردش مطلب بنویسم  و نظر ایشان را اعمال کنم.

و اما ادامه ی مقاله ی من بدین صورت خواهد بود که  ابتدا به طور خلاصه مشابهت هایی که میان تفکراتی که در رنسانس طرفدار پیدا کرد و حروفیان را بازگو کنم (همان طور که می دانید حروفیان چند صد سالی قبل از پیدایش رنسانس در ایران ظهور کردند.) و بعد نکاتی هم در مورد قتل چند اندیشمند حروفیه و رنسانس خواهم نوشت و در انتها به تحلیل اشعار فضل الله استر آبادی (نعیمی) و عماد الدین سید علی نسیمی شیروانی می پردازم و البته بیشتر به اشعار نسیمی توجه خواهم داشت زیرا که نسخه ای که از اشعار نعیمی منتشر شد خالی از اشکال نیست ولی دیوان نسیمی از چاپ بسیار مناسبی برخوردار است و کلاً مبانی فکری و فلسفی حروفیه بیش از همه در آثار و اشعار نسیمی دیده می شود.

و اما ادامه ی مقاله...  

 

فضل الله استر آبادی نخست متوجه ی کیش اسماعیلیان شدو سپس در پی مشرب خاصی بر آمد؛ او معتقد شده بود که حروف الفبا مموخات انسانی است، به عقیده ی او علامت باطنی و سری ادوار این تکامل حروف الفبای عربی است. اگر به بینش اعتقادی نعیمی توجه کنیم باید بگوییم که نعیمی بهشت و دوزخ را انکار می کرد برای ثواب و گناه اعتقادی قائل نبود و همین طور به عقاید فرقه ی اتحادیه که بانی آن «حسین بن منصور حلاج» بود دلبستگی نشان داد و می گفت اگر پیروان من به حق واصل شوند نیازی به نماز و زکات و حج و دیگر احکام ندارند.

به عقیده ی نعیمی انسان همه چیز است و همه چیز در وجود او خلاصه می شود و مهمترین رکن کائنات در دو جهان است که تاریک اندیشی و خرافه پرستی مذهبی مانع از رشد واقعی اوست(یعنی انسان). نعیمی با نفی هرگونه مراجعه به خدا کوشیده است که جهان را بر اساس خود این جهان تفسیر کند، به نظر او هیچ گونه نیروی خارجی و ملکوتی وجود ندارد. نعیمی به توانایی انسان در پی ریزی خوشبختی و ایجاد بهشت این جهانی عمیقاً اعتقاد دارد:

ماییم و به غیر ما کسی نیست    در شیب و فراز و زیر و بالا

 

حال اگر به تاریخ اروپا دقت کنیم  می بینیم که با شروه نهضت رنسانس است که توجه به انسان بسیار زیاد می شود«مسیح از حالت ملکوتی اش » به در می آید و در تصاویر چهره اش خصوصیات انسانی زیادی دارد (مثلاً: چهره ی کاملاً مشخص بدون هاله ی دور سر) و همین طور در دنیای تئاتر ما از میستری و میراکل به عصر درخشان الیزابت در انگلستان می رسیم که سه چهره ی تابناک دارد:«مارلو، شکسپیر و بن جانسون) که انسان محوری در نمایشنامه هایشان رعایت شده است.

داوینچی که از معروفترین شخصیت ها و نوابغ این عصر است معتقد بود که هر حکم شرعی را که تحت آزمایش در نیاید باید رد کرد.

ماکیاول سیاست را از نظر حکومت دنیوی بدون مداخله ی مذهب، توصیف می کرد و همه ی نوشته های حکمای قرون وسطی را که راجع به سیاست بود(از جمله توماس آکوئیناس قدیس) و از اراده ی خداوند در حکومت افراد بشر گفتگو کرده بودند را به کناری نهاد .

پرفسور رضا دانشمند ترک که درباره ی حروفیه مطالعات بسیطی دارد می گوید:« مذهب حروفیه مخلوطی است از نو افلاطونی ، مباحث یهود، تشیع ، تصوف، تثلیث، مانویه و دروز که تاثیر دروز در آن خیلی زیاد است» از این صحبت ها می شود نتیجه گرفت که بزرگان حروفیه به تمام عقاید و فلسفه ی ماقبل از خود کاملاً آگاه بودند و در نتیجه رجعتی به آن آثار داشتند.

در نهضت رنسانس نیز توجه به ادبیات و فرهنگ و هنر یونان و رم باستان بسیار فزونی گرفت. در سال 1498 هنر شاعری هوراس به لاتین ترجمه شد و نخستین تفسیر توسط روبرتللو بر فن شعر ارسطو داده شد و این اثر  را در سال 1549 به ایتالیایی برگرداندند و همین طور توسط آثار اندیشمندان مسلمان چون ابن عربی با فلسفه ی ارسطو آشنایی تمام یافتند. کلاً آثار افلاطون، سیسرون، هومر و ویرژیل به افکار عصر رنسانس تاثیر بسیار گذاشت.

شایان توجه است که حتی کشته شدن تنی چند از بزرگان این دو نهضت با هم مشابهت هایی دارد.مثلا میرانشاه پسر تیمور که حاکم آذربایجان بود به فرمان تیمور نعیمی و گروهی از پیروانش را دستگیر کرد . «به فتوای علما پاهای نعیمی را به ریسمان بستند و در کوچه و بازار گردانیده و به فجیع ترین وجه به قتل رسانیدند » و یا نسیمی را از پاشنه ی پا تا سر پوست کندند و دست ها و پاهایش را برای برادرش نصرالدین فرستادند و همراه اینان نیز گروهی از پیروانشان را زنده در آتش سوزاندند.

در اروپا : ساوانورولا فجایع کلیسا و اجتماع روحانیون را شدیداً به باد انتقاد گرفت . پاپ او را تکفیر کرد و او را در سال 1498 با بیست تن از پیروانش بدار آویختند و سپس اجسادشان را هم سوزاندند ....( از ساوانورولا تفسیری از کتاب مقدس باقی ماند که مورد توجه لوتر قرار گرفت و آنرا منتشر ساخت)

ادامه دارد...

 

شعری از نسیمی

 

من گنج لا مکانم در لا مکان نگنجم        برتر ز جسم و جانم در جسم و جان نگنجم

عقل و خیال انسان ره سوی من ندارد      در وهم از آن نیایم در فهم از آن نگنجم

من نقش کایناتم من منبع حیاتم             من آفتاب ذاتم در آسمان نگنجم

من جان جان جانم برتر زجسم و جانم      من شاه بی نشانم اندر نشان نگنجم

من سرّ کاف و نونم من بی چرا و چونم     خاموش و لا تحرک من در بیان نگنجم

من منطق فصیحم من همدم مسیحم       من ترجمان جیمم در ترجمان نگنجم

من جانم ای نسیمی یعنی دم نعیمی       درکش زبان ز وصفم من در زبان نگنجم

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه هجدهم آبان 1386 | 

به نام خدا و سلام

 

ماه رمضان بر همگی بزرگان و دوستان مبارک. طاعات و عبادات شما قبول حق و التماس دعا. چند وقتی است که در حال مطالعه بر روی جنبش حروفیه می باشم. که در این حین متوجه شدم که از بعضی لحاظ این جنبش با رنسانس اروپا شباهت دارد:«هم در نحوه ی پیدایی و هم در تفکرات.» بر آن شدم که این نکته را بسط دهم و طی چند پست در این وبلاگ آن را شرح دهم. از بزرگوارانی چون رجب بذر افشان و برزو علی پور و احسان مهدیان و... خواهش می کنم که ایرادات و اشکالاتی را که بر این مطلب وارد است را بدون هر گونه ملاحظه ای بیان کنند تا این مطلب پر بار تر شود.

 

جنبش حروفیه در زمان تیمور پا به عرصه ی وجود نهاد. ایرانیان که تازه از شر جانورانی وحشی همچون مغولان رسته بودند باز دچار یک جانوری دیگر از نژاد همانان شدند. در این زمان بود که تصوف نیز رواج پیدا کرد و بعضی از آخوندان و صوفیان آن موقع ( که البته تعدادی نیز با حاکمان یک کاسه بودند) با این تفکر که مغولان و بعد از آن تیمور عذاب خداوندی هستند مردم را از ایستادگی بر حذر داشتند و نیز آنان را به سمت خانقاه های متعدد خود فرا می خواندند و به جای ایستادگی در برابر آن جانوران مردم را به انتظار کمک غیبی از باری تعالی می نشاندند و به جای اسلحه و خوی مقاومت به آنان ذکر و خرقه و کشکول می دادند. در این شرایط بود که حروفیه پا به عرصه ی وجود نهاد.

درست به مانند مغرب زمین که مسیحیت و کلیسا ده قرن بر آنان فرمان راندند و دوران سیاه قرون وسطی را بر جای نهادند. دورانی که با هرگونه علم و دانش مخالفت شد. هرگونه مخالفی را می سوزاندند . هنر نقاشی محدود به دیوارنگاره های کلیسا و در زمینه ی تئاتر محدود به دو نمایش میستری و میراکل ( میستری:نمایش راز و رمز کلیسا و سرگشت اندوهناک مسیح.  میراکل:نمایش توانمندی های ورای انسانی مسیح) شد که البته این ها نیز در انحصار کلیسا بود و باقی نمایش ها ممنوع شد . در نقاشی و هنرهای ظریفه ی دیگر مسیح در هیئتی پر از رمز و راز به تصویر در آمد که خصلت های فرا مادی اش بیشتر از خصلت های انسانی اش بود.

حروفیه در قرن هشتم هجری توسط فضل الله استر آبادی« نعیمی» به وجود آمد. او از پیشه وران روشنفکر بود که از طریق طاقیه دوزی امرار معاش می کرد( طاقیه نوعی کلاه است). می توان گفت هدف اصلی حروفیه مبارزه با حکومت فئودال تیموری بود . اوضاع اقتصادی ایران بعد از حمله ی مغول بسیار فلاکت بار بود. کشاورزی رو به زوال گذاشت و کم کم از بین رفت و مردم گرسنه  می ماندند . با حمله تیمور اوضاع بسیار وخیم تر شد. تیمور برای محکم کردن پایه های سیاسی و اجتماعی خود تظاهر به دین داری می کرد و در این بین داستانی وجود دارد که او حافظ کل قرآن بود و حتی می توانست قرآن را از آیه ی انتهایی آن  به آیه ی ابتدایی آن بخواند.بگذریم؛ با وخیم شدن اوضاع اقتصادی و در نتیجه کمبود نقدینگی ( مر دم چیزی نداشتند که به عنوان مالیات بپردازند) تیمور رو به بازرگانی آورد  و باعث رونق هر چه بیشتر بازرگانی و تجارت شد و مراودات تجاری با بازرگانان سایر دیار ها از جمله ونیز، اسپانیا و فرانسه باعث رشد صنایع مختلف گردید. که این امر باعث پیدایش اصناف متعدد و سندیکای صاحبان حرفه و فن شد. رشد و تکامل پیشه وری و صنعت در این عصر  از نظر اقتصادی و سیاسی البته با یک مانع بزرگ هم روبرو بود و آن فئودالیسم متزلزل خان ها و سران تیموری بود که در عین حال منابع و مواد اولیه صنعت و پیشه وری را در اختیار خود داشتند.

یک فرضیه به جهت چرایی معروفیت اینان به حروفیه :

 تشدید و تحمیل مالیات های جدید بر صنعت گران خرده پا و انحصار منابع اولیه ی صنعتی در دست فئودال ها باعث نارضایتی طبقه ی اصناف جدید شد و سازمان های مخفی پیشه وران و صنعت گران و صاحبان حرفه و فن تشکیل شد و تحت یک مرام و مسلک به مبارزه ی سیاسی_ فلسفی با حکوت تیموری پرداخت. اعضای این سازمان که از صنعت گران و صاحبان حرفه های مختلف بودند به حروفیه معروف گردیدند و همان طور که گفتیم فضل الله استر آبادی  صاحب حرفه ی طاقیه دوزی بود.

فرضیه ایی دیگر:

دکتر عبد الله رازی در کتاب تاریخ کامل ایران می نویسد: « فضل الله استر آبادی در زمان تیمور مذهبی آورد که به واسطه ی تاویل حروف الفبا موسوم به آیین حروفی گردید و تیمور را به آیین خود دعوت نمود ، ولی نه فقط آن فاتح دعوت او را رد کرد بلکه کمر قتل او را به میان بست»...

ادامه دارد...

قطعه ایی از یک شعر فضل الله استر آبادی « نعیمی »

 

ای گشته دلم ، محیط اشیا                    ای خوب و بد آفریده ی ما

فرمانبر ما ، بود کمینه                            از تخت ثرا تا ثریا

ماییم و به غیر ما کسی نیست                در شیب و فراز و زیر و بالا

 

منابع و مآخذ در آخرین پست این مقاله خواهد آمد.

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 | 

سلام. مدت ها نبودم عذر می خواهم. خواستم با یک داستان به روز شوم ولی: مدتی است که

 

جنجال های فراوانی پیرامون بعضی از عزیزان را فراگرفته است. الحمد الله پای ما به کنار

 

است ولی...

 

دوستی که مدام حرف از تئوری می زند  و از این و آن ایراد تئوریک می گیرد و دوست

 

بسیار خوب اهالی دنیایی مجازی می باشد ادعایش این است که مقالاتش در نشریه های

 

ادبی مدام به چاپ می رسد. فقط این را عرض می کنم که به غیر از معدودی چند ( حدود

 

سه نشریه از میان خیل عظیم نشریات ادبی) دیگر نشریات مزخرفاتی بیش نیستند ، حال

 

چه ادعایی است مثلاً مقاله ی من در فلان نشریه به چاپ می رسد، زهی سعادت برای شما!

 

بنده یک آرشیو خوب از نشریات قدیمی در کتابخانه ام دارم(مثلاً سهند و چند شماره از الفبا،

 

کتاب هفته و ...) و این ها را که با این نشریات جدید مقایسه می کنم به این نتیجه می رسم که

 

مدیر مسئولان نشریات جدید را باید دار زد و با زور به دیار باقی فرستادشان...

 

قصد دارم در این مقال به معرفی و بر رسی کتاب رویای نوشتن بپردازم:

 

این کتاب یک مجموعه ی مصاحبه است با تنی چند از بزرگان عرصه ی نویسندگی که به چاپ

 

دوم(1384) رسیده است. مترجم این کتاب خانم مژده ی دقیقی است و ناشرش موسسه ی فرهنگی_

 

هنری  جهان کتاب می باشد.

 

خُب اسامی مصاحبه شوندگان را که می بینیم ( مثلاً مارکز، وودی آلن، سیمون دوبوآر ، اسماعیل

 

کاداره و ...) کمی جذب می شویم و بسیار سریع ورق می زنیم تا ببینیم که این بزرگان در

 

مورد نوشتن چه می گویند ولی دریغ از یک مصاحبه ی فنی و دقیق. شاید به نظر بیاید که

 

این کتاب برای خوانندگان عام چاپ شده باشد ولی اگر چنین بود ناشر آن را در تیراژ وسیعی

 

چاپ می کرد( نه در 700 نسخه) و یا اینکه اصلاً ناشر می رفت دنبال چاپ رمان های

 

فهمیه رحیمی و یا رجبعلی اعتمادی.

 

با هم چند مورد را مرور می کنیم:

 

در مصاحبه ی با  پی،دی جیمز مصاحبه گر اولین سوالی که می پرسد این است:« شما نوشتن

 

را از 40 سالگی آغاز کردید، با این حال می گویید همیشه دلتان می خواسته نویسنده شوید. این

 

را از کجا می دانستید و چه طور می خواستید نویسنده شوید؟» جواب کلیشه ای نویسنده را نیز

 

بخوانید:« تصور می کنم از ابتدا این را می دانستم. از بچگی عادت داشتم برای خواهر و برادر

 

کوچکترم داستان های تخیلی تعریف کنم  و ...» حتماً بقیه را می توانید خودتان حدس بزنید. یا

 

در مصاحبه ی با وی.اس.نایپل مصاحبه گر می پرسد  نوشتن راه و رسمی در این دنیا کار سختی

 

بود.

 

پیش خود فکر کنید اگر کسی مثل ساراماگو در جلویتان بود چه سوالاتی از او می پرسیدید؟

 

رمان نویسی که حتماً رمان کوری اش را خوانده اید. مصاحبه گر کتاب رویای نوشتن اولین

 

سوالی که از ساراماگو می پرسد این است که« آیا دلتان برای لیسبون تنگ می شود؟» فقط به

 

این دلیل این را می پرسد که ساراماگو خانه اش را از لیسبون به جزایر قناری انتقال داده است.

 

سوالات فنی مصاحبه گران از نویسندگان نیز حول و حوش این هاست:

 

چه موقع می نویسید؟ با کامپیوتر می نویسید؟ اسم شخصیت هایتان را چطور انتخاب می کنید؟

 

از کدام نویسندگان تاثیر گرفته اید؟ و ...

 

در مصاحبه با طاهر بن جلّون نویسنده ی فرانسوی مراکشی الاصل از طرف مصاحبه کننده

 

ابونواس شاعر عرب معرفی شده است( صفحه ی 170 کتاب) که این جا حتماً مترجم بایست

 

در پی نوشت اشتباه مصاحبه گر را تذکر می داد و می نوشت که ابونواس یک شاعر ایرانی

 

می باشد که به دلایلی در آن زمان به عربی شعر می سروده و این را دیگر همه ی اهالی ادب

 

می داند.

 

و اما نکته ی خوبی که این کتاب دارد این است که بعد از پایان هر مصاحبه کتاب هایی را که

 

از نویسنده در ایران منتشر شده را معرفی کرده اند و این کار بسیار خوب و جالبی است.

 

نمی دانم تا چه حد موفق شده ام که این کتاب را برای شما بشناسانم. امید وارم که در خرید آن

 

دقت کنید. و اما آخرین شعری که سروده ام:

 

هم امروز

 

همسر خود را در بستر مرگ

 

خواهم دید

 

چراغی بر خواهم افروخت

 

عودی خواهم سوزاند

 

 و الرحمان...

 

پرده را خواهم کشید

 

سوسک را خواهم کشت

 

و دمی بعد آخرین بوسه

 

بشتاب بشتاب همسرم

 

بشتاب که فرشتگان انتظار تو را

 

با برگ هاوانا دود می کنند

 

بشتاب هر چه سریع تر

 

زیرا

 

پاهای معشوقه ام

 

در بیرون در

 

از خستگی خم شده اند.

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه نهم شهریور 1386 | 
سلام دوستان

برای این پست با یک شعر از خودم در خدمت شما هستم.

و در ضمن تحلیلی نوشته ام بر نمایشنامه ی اتللو شاهکار جاویدان

شکسپیرکه سایت دیگران در ویژه نامه ی شماره ی 5 خود آنرا قرار

داده است. اگر زحمتی نیست آنرا هم  در اینجا   ببینید. به نظر خودم که کار خوبی

شده تا نظر شما …..

نوزده ساله دختر


عشق من کجاست؟

این کوبه ی پر طنین ،

بر آستان بزرگِ

تنهایی من کجاست؟

آیینه ی خود پرستی من

کجاست؟

این نادره دوست

معشوقه ی پنهانی من

کجاست؟

می خواهم به من نشان دهند

راه پیچ پیچ زلف سیاهش

کجاست؟
این لبانش سُکرآور

راه بی راهِ سینه ی پر رازش

کجاست؟

شب راهِ تنگ آغوشش

کجاست؟

عشق من

این نوزده ساله دختر

کجاست؟
نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 | 

 

تریاک معشوقه ی سیاه هنرمندان

 

(( اگر می خواهید بر دشمنان پیروز شوید ، بهر وسیله ایی که باشد شرابخواری را در میان آنان رواج دهید ، و

 

آنچه را می خواهند بنوشند در دسترسشان بگذارید . این نوشابه ها آسانتر از سلاح شما آنان را شکست خواهند داد.))

                             تاسیت تاریخ نگار رومی

 

در کتابی به نام دریچه های احساس که در کشور های انگلیسی زبان انتشار یافته است ،

 

آلدوس هکسلی ، نویسنده ی انگلیسی می نویسد که دارویی مکزیکی به نام (( مسکالین)) را

 

آزموده و تاثیرات تخدیر کننده ی آنرا در کتاب بیان کرده است.انتشار خلاصه ایی از این کتاب ،

 

توجه روشنفکران فرانسوی را جلب کرده است.

 

مسکالین چیست؟

 

مسکالین به عقیده ی هاکسلی دارویی است که دریچه ی حواس را می گشاید و اجازه می دهد آنچه

 

را که در پیرامون ما قرار دارد با شدت بیشتر و بهتر احساس کنیم. تحت تاثیر مسکالین ، رنگها و

 

صداها و اشیا همگی یکجا قابل احساس می شود.

 

مسکالین از ریشه ی گیاهی بوسیله ی بومیان مکزیکی و جنوب غربی امریکا تهیه می شود.

 

باید دید مسکالین ، کوکایین ، تریاک ، حشیش و بسیاری از سموم دیگر آیا مرد را نابغه می سازد یا

 

تنها قوای مردان نابغه را تحریک می کند؟

 

در طب گفته می شود : (( تنها بیماران می کوشند بهنگام کار تعادل خود را از نظر حاصل کار خوب

 

حفظ کنند. هنرمندان با بکار بردن داروهای مخدر تنها در جستجوی آنند که از حساسیت شدید خود بکاهند.))

 

بودلر می گوید:(( بعد از حشیش تنها شراب خوب است.)) بکار بردن مواد مخدر خواه برای جلوگیری و خواه

 

تشدید اندیشه همچنان مسئله ایی مرموز است. ویلیام جیمز فیلسوف امریکایی _ برادر هنری جیمز رمان

 

نویس_ در این باره می گوید: (( از رموز زندگی یکی این است که برای بسیاری از ما ، لحظاتی که دروازه

 

ابدیت است ، نخستین مراحل نیستی بشمار میرود.))

 

تاثیر حشیش در تئوفیل گوتیه چنان بود که تحریکات فکری او بسوی جلوه های تجسمی اشیا می گرایید و

 

نقاشی عجیب رنگها و اشکال را در آثار او پدید می آورد.

 

بر خلاف تئوفیل گوتیه که می گوید : (( برای یک حشیشی ، زیباترین دختران ایتالیا بزحمت از جای

 

برخواستن نمی ارزد.)) بودلر شرح می دهد که چگونه یک شاعر عاشق ، اندیشه ها و تصورات واهی خود

 

را در این مرحله از دست می دهد. بودلر اعتراف می کند:

 

(( اگر انسان بتواند به بهای شایستگی و تصمیم آزادانه ی خود، از حشیش نوعی ماشین اندیشه و ابزار پر ثمر

 

بسازد و سود معنوی سرشاری هم ببرد باز چیزی نیست و حشیش ماده ایی بیهوده و خطرناک است.))

 

ژان کوکتو _ مرد همه فن حریف فرانسوی _ می گوید :(( تریاک پر توقع ترین معشوق است.))

 

تریاک را در اروپا ، دوست داران آن معشوقه ی سیاه نام نهاده اند. توماس دوکینسی نویسنده ی کتابی به نام

 

اعترافات مرد تریاک خوار  مدعی است که مدت  10 سال با وجود اعتیاد به تریاک قوای عقلی و ذهنی اش

 

به خوبی فعالیت داشته است.

 

توماس دو کینسی عقیده دارد که مدت و نتیجه ی احساسهای گوناگونی که از تریاک کشیدن دست میدهد نه

 

تنها بستگی به مقدار آن دارد بلکه به مزاج و درجه ی معلومات و خلق و خوی مرد تریاکی نیز بستگی دارد.

 

ژان کوکتو در سال 1929 چنین نوشته است: (( سرانجام باید به افسانه های واهی در باره ی تریاک پایان داد.

 

تریاک ، حالت نیمه ی رویایی پیش می آورد. حساسیت را نرمش می بخشد و دل را به هیجان در می آورد و

 

روح را سبک میسازد. تنها عیب تریاک این است که بر اثر طول ، عادت انسان را بیمار می سازد.))

 

سر انجام ژان کوکتو تریاک را ترک کرد و به خوبی هم موفق شد و در این باره می گوید:(( معشوقی پر توقع

 

تر از تریاک سراغ ندارم.))

 

تقریبا همه ی موجباتی که کار را باستعمال مرفین می کشاند موجب استعمال کلرال نیز می شود که سم بسیار

 

خطرناکی است و ممکن است گاهی قلب را فلج کند.

 

نیچه بمقدار زیاد کلرال مصرف می کرد و بر اثر همین ماده ی تکمیلی مرفین بود که مغزش با شتابی هر چه

 

بیشتر کار می کرد و نیروی ذهنی اش را زودتر تباه می ساخت.

 

از نظر پزشکان ، خطرناکترین ماده ی مخدر الکل است. الکل بی تردید درهای عاجی را که جهان ناپیدا را از

 

جهان محسوس جدا میسازد ، می گشاید اما همان است که ژرار دو نروال نابغه ی بزرگ فرانسوی را وا می

 

دارد که در سرمای 18 درجه ی زیر صفر خود را به ریسمان بیاویزد و خودکشی کند.

 

مورژه ( نویسنده ی قرن 19 ) کارش به جایی رسید که بر روی تخت بیمارستان زنده شاهد تکه تکه شدن

 

اجزای بدن خود شد . گونکور نویسنده ی فرانسوی می نویسد: (( یک روز می خواست سبیلش را بتراشد ،

 

همینکه تیغ را به پوست صورتش آشنا کرد لبش با موهای سبیلش کنده شد.))

 

هوفمان موسیقی دان آلمانی ، ردنگوت خود را فروخت تا شراب بنوشد و بتواند آهنگهایش را از روی

 

تصورات درهم خود بسازد.نقاشان ، شاعران ، داستان سرایان و نمایشنامه نویسان غالبا به سرنوشت

 

ون گوگ دچار شده اند که مخدرات ممنوع را تحقیر کرده اند اما در مقابل به الکل پناه برده اند.

 

آنچه مسلم است این است که سمومی مانند مرفین و الکل و تریاک یا کوکایین کسی را به نبوغ بودلر

 

یا ون گوگ نرسانده بلکه نبوغ این هنرمندان را تباه کرده است.

 

احتیاج بمواد مخدر برای آفرینش هنری توهمی است که در سر برخی از هنرمندان جای میگیرد.

 

بیشتر تریاکیان و مرفینی ها بجای کار آفرینندگی به بستر خود پناه میبرند نبوغ از آنان میگریزد

 

و از هنرمند جز آدمی مسموم چیزی بر جای نمی گذارند و حال آنکه هنرمند میداند از قرنها پیش

 

دو ماده ی مخدر همواره به کار شاعران می رفته است یکی عشق و دیگری قوه ی تخیل و تصور....

 

درخشانترین دوره های شعر فارسی دوره هاییست که هنوز در ایران افیون و مشتقات آن به عنوان پناهگاه روحی هنرمندان

 

بشمار نمی رفته است گرچه در دیوان حافظ میخوانیم :

 

از آن افیون که ساقی در می افکند                       حریفان را نه سر ماند و نه دستار

 

اما این گونه نمونه ها در آثار درخشان ادبی کهنسال ما بسیار کمیاب است . بر عکس در دوره ی صفویان که تریاک

 

_ و کوکنار که ماده ی مخدر قوی است _ رواج یافته شعر فارسی نیز در مدت سه قرن چه از نظر بیان و چه از نظر محتوا

 

به پستی و زبونی گراییده است._ از برخی استثنائات این عصر چشم پوشی کنید._ پایان

 

حسن ختام این مبحث نیزقسمتهایی از شعر سفربودلر که مرحوم دکتر هنرمندی با استادی هرچه تمام تر انها را به شعر ترجمه کرده است:

 

آموختیم چرخش و رقص از حباب و گوی      گردنده همچو گوی به گردونه ی زمان

 

ما کودکانه شاد بصد نقش رنگ رنگ      مرگ و زمان دو دشمن جانکاه بی امان

........

ای رهروان چه قصه ی زیبا و دلنشین      در هر نگاه دیده ی دریایی شماست

 

رهتوشه های خود بگشایید پیش چشم      دل خواستار گنج تماشایی شماست

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه هشتم تیر 1386 | 

دوستان سلام

 

در این پست از بودلرنوشتم ، به شعراو خیلی علاقه دارم کلا شعرای فرانسه را خیلی می پسندم این پست هم در جهت این

 

علاقه است. خبرب نیز برایتان دارم: یکی از دوستانم وبلاگی درست کرده که نوشته های استادم امیر کاووس بالا

 

زاده را در آن می گذارد ، استاد بالازاده متخصص فرهنگ عامه و همینطور تمثیل شناسی است و چند ترم پیش این دروس

 

را با او گذراندم و در این ترم نیز درس شیوه های نمایش در ایران را با او دارم. به وبلاگش در این آدرس

http://www.samakayar.blogfa.com/. دست خالی بر نمی گردید.

و اما شعر و بودلر

((یک اثر هنری حقیقی به ادعانامه نیازی ندارد.منطق اثر هنری خود برای همه ی دعاوی اخلاقی کافیست و بر خواننده است که

 

 از نتیجه ی یک اثر هنری نتیجه ها برگیرد.

                                                                                                       

گروهی از مردم تصور میکنند که هدف شعر ، آموزندگی است و شعر باید گاه در اکمال وجدان بکوشد و گاه در تکمیل اخلاق و

 

 آداب و گاه نیزهر چه را سودمند است نشان دهد.....شعر ، جز خود ، هدفی ندارد و نمی تواند هدفی دیگر داشته باشد. هیچ

 

شعری ، چندان بزرگ و برجسته و براستی شایسته ی نام شعر نمی تواند شد مگر آنکه تنها بخاطر سرودن شعر ، سروده شده

 

 باشد....شعر حتی اگر تهدید بنابودی گردد نمی تواند بعلم یا اخلاق همانند شود . هدف شعر حقیقت نیست و جز خود هدفی

 

 ندارد.))

                                                                                                                                     

 در بالا قسمت کوتاهی از نوشته های بودلر در مورد شعر را می بینید. بودلر هیچگاه برای شاعر وظیفه ای تهذیبی و اخلاقی را

 

تصور نمیکند. و هیچگاه نمی پذیرد که شاعر در مبارزه های سیاسی و اجتماعی دخالت کند. او اساسا با هنر جانب دار مخالف

 

است . برای بودلر شاعر (( مترجم و کاشف رمز همبستگی جهانی است.))

                                                                

بودلر آشکارا از گوتیه که به هر گونه تبلیغ هواداری از اخلاق بی اعتناست هواداری میکنددر حالی که هر گونه شعر فلسفی با

 

هدف  که اندیشه ای فلسفی از بیرون به خواننده القا کند مورد تقبیح اوست  زیرا به نظر او این کار باید از درون شعر صورت

 

پذیرد و شعر فلسفی نوع درستی نیست. بودلر با رئالیسم نیز مخالف است: (( طبیعت زشت است و من غولان آفریده ی خیال

 

خود را بر او ترجیح می دهم.)) بودلر تنها یک نوع رئالیسم کاملا ذهنی را می پذیرفت و آنرا به تعریف زیر محدود می ساخت:

 

(( هنرمند حقیقی نمی تواند جز بر طبق آنچه می بیند و احساس می کند به توصیف بپردازد. هنرمند باید به سرشت خود وفادار

 

 بماند.)) بنابراین موضوع هنر از نظر بودلر کاملا ذهنی است. و هنرمند جز از خود چیزی عرضه نمیکند . وبه طور کلی تخیل

 

باید بر هر چیزی برتری داشته باشد. البته شاید به همین خاطر بودلر و بسیاری دیگر برای وصل شدن به ضمیر ناخودآگاه روی

 

به مواد محرک آور می آوردند. وبعد از مصرف آن به نوشتن می پرداختند.( قصد دفاع از این اعمال و یا تقبیح آن را ندارم) به

 

جملا زیر توجه کنید: واگنر و بیسمارک =(( مرفین آزادی بخش است)). بودلر=((تریاک مانند واحه ی رنج آوری است که

 

 انسان در بیابانی پر از وحشت به آن پناه می برد)) و (( تریاک معنی مرموزی به همه ی رنگها می دهد و صداها را بسیار

 

دقیق و روشن به تموج در می آورد و گاهی در مناظری که در برابر چشم استجرعه ای نور و رنگ بهممی آمیزد و در پایان

 

افق شهرهای مشرق برنگ محو از دور دیده میشود که خورشید باران طلایی یر آن می بارد)). در پست بعدی سعی میکنم در

 

 این رابطه بیشتر بنویسم البته این را بگوییم که تمامی بزرگانی که آلوده به مخدر بودند در مضرات آن نیز نوشته اند.

 

           

در پایان شعری از بودلر

                                                      

                         موسیقی چه بارها که چو دریایی مرا بر می گیرد

                                

به سوی ستاره ی پریده رنگم

                                                        

در زیر طاق مه و در اثیری پهناور

                                                  

لنگر می گشایم

                                                                           

سینه به جلو و ریه ها انباشته

                                                           

چو بادبانی.

                                                                                  

موجهای پشته پشته را

                                                                    

که شب از نظرم پنهان می دارد ، در می نوردم.

                                   

احساس میکنم که در من بجنب و جوش می آیند

 

                                 همه ی مصیبتهای کشتی ای که درد میکشد

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در چهارشنبه دوم خرداد 1386 | 

دوستان و سروران گرامی من باور بفرمایید که تقصیر خودمان است. آخر تا به کی اهمال

 

 . تا به کی ضربه زدن به خود . به چه 

 

 قیمتی . ما به کجا داریم کشیده میشویم . داریم همه چیزمان را نابود میکنیم و آن وقت تقصیر

 

 را می اندازیم به گردن .........

 

نگارنده ی این سطور در روز 15 فروردین به جهت انجام کاری و تهیه یک جزوه، سفری

 

به استان لرستان کرد که ای کاش قلم

 

 پایش می شکست و نمی رفت تا شاهد این اضمحلال نباشد. لابد می پرسید که از چه سخن

 

میگویم ؟ برایتان خواهم گفت.

 

در اولین روز سفرمان ما در روستای زیبای مقصود آباد ( به قول اهالی آنجا و البته به قول

 

تابلوهای راهنمایی رانندگی روستای

 

 مسعود آباد)بودیم و قرار بر این بود که در مورد درخت حاجت تحقیق بکنیم که متوجه شدیم

 

 در آن روستا و در آن روز مراسم

 

 عروسی بر پاست. ما ( من و دوستانم ) کیف مان کوک شد و دل را وعده دادیم که یک شکم

 

سیر رقص محلی لری را تماشا

 

 میکنیم و البته با رقصنده هایی که لباس زیبای محلی پوشیده اند ( منظورم شلوار جافی و یا

 

شلوار دیوید است و نمی دانم چرا به

 

 آن شلوار دیوید میگویند اگر کسی میداند و به من اطلاع دهد ممنون میشوم ) و البته هم با

 

ساز آواز محلی روبه رو میشویم . ولی

 

 چه دیدیم؟ اضمحلال فرهنگ ایرانی را. تا دلتان بخواهد بدل مایکل جکسون دیدیم و

 

همینطور کپی برابر اصل محمد خردادیان را

 .

 در روستایی که هیچ گونه المان زندگی مدرن ندارد ( وجود برق را نمیشود دلیل زندگی

 

مدرن دانست) به جای  سرنا و دهل  و

 

 کمانچه، کیبورد این ساز منحوس وجود داشت و روستاییان خب قطعا بهترین لباسشان را که

 

 عبارت بود از شلوار جین و یک کت

 

پوشیده بودند و خواننده نیز بهترین ترانه هایی را که بلد بود میخواند از جمله : دختر بندر

 

 لب تو ...... و یا آی تاکسی بیا شوفر

 

 برو مال اندیمشکم. و خب برای اینکه دل ما نشکند چند ترانه ی لری هم خواند. چه میشود

 

گفت. خب البته که اگر ما رقص محلی

 

 مان را به یاد داشته باشیم و همیشه و در ملا عام آن را انجام دهیم دین خدا غلط میشود و

 

 مرتکب فسق و فجور شده ایم ولی آیا در

 

جشن های ازدواجمان هم باید این چنین باشیم؟؟؟؟؟ آیا رقص محلی و یا به قول خود آنان

 

(( بازی )) را انجام دادن نشانه ی

 

 املییت است ؟ نشانه ی عقب ماندگی است ؟ والله نمیدانم ما چند سال دیگر که قطعا این

 

آیینها و رقصها را به دست خود نابود

 

 میکنیم چه جوابی به نسل بعد از خود خواهیم داد؟درست است مه ما در این مملکت

 

مشکلات زیادی داریم و نمیشود از ..........

 

 توقع حفظ رقص محلی مان را داشت ولی خودمان چی ؟ مردم خوب روستای مقصود آباد آیا

 

رقص

 

از بساط تریاک و مشروب تان که  هیچ موقع فراموش نمیشود کمتر است؟ چرا کمر به

 

نابودی چیزهای زیبای خودتان بسته ایید.

 

 البته باید بعد از این همه لیچار بار کردن از مهمان نوازی این مردم خوب قدردانی کنم که

 

الحق و الانصاف بسیارعالی از ما پذیرایی کردند.

 

 امیدوارم ما مردمی نباشیم که با دست خودمان آیینها و رسومات و رقص های سنتی خودمان

 

را به گور بسپاریم. ما قطعا باید در

 

حفظ اینها و معرفی آن به جهانیان ( حتی ) بکوشیم .

 

خدا نگهدار

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | 

مدت مدیدی بود که می خواستم در مورد جاحظ این دانشمند و ادیب برجسته ی ایرانی  چیزی بنویسم 

 

واو را برای کسانی که آشنایی با او ندارند معرفی کنم.  این موضوع فکر مرا مشغول کرده بود. ولی خب نمی شود از

 

جاحظ بنویسی و اسمی از معتزله نیاوری  و درمورد  معتزله هم که بخواهی بنویسی باید حداقل 10-15 صفحه را پر

 

کنی و این از حوصله ی خواننده ی وبلاگ خارج است. پس تصمیم بر این گرفتم از همه چیزش بزنم و به طور خلاصه به معرفی فرقه ی معتزله و

 

 او بسنده کنم.

 

معتزله از اهل سنت می باشند ولی عجیب است بدانیم که معتزله یک حرکت فکری و عقلی (فلسفی) ایرانی می باشد و

 

تمام بنیان گذاران و بزرگان آن ایرانی بودند و این تفکر بیشترین نزدیکی را با تشیع دارد و در بسیاری از موارد شیعه

 

عقاید خود ار از معتزله الهام گرفته است و شیعه را(( مایل به اعتزال )) یا (( قائل باعتزال)) گفته اند. شیعه پس از

 

مسئله ی  مهم خلافت در بسیاری از مسائل اصولی با اصول و معتقدات معتزله مطابق بوده است مانند توحید ، عدل و

 

نشر....که عقاید معتزله در آنها مطابق حکم عقل صحیح و منطق و منقولات پیشوایان و ائمه ی شیعه می باشد. در

 

حقیقت تمایل شیعه به اعتزال را باید در اوضاع سیاسی آن عصر جستجو کرد، شیعیان در آن زمان زیر فشار و شکنجه

 

و آزار عمال خلفای عباسی قرار داشتند و ناچار بودند برای تحکیم موقع و تامین افکار و افراد خویش از برخی فرقه

 

های نیرومند اسلامی طرفداری نمایند تا آنان نیز در مواقع سخت از ایشان جانبداری کنند. مرام حقیقی و هدف اصلی تعالیم معتزله بنیاد یک جامعه ی

 

اسلامی بر شالوده ی عقل و کار می باشد و دو اصل اصیل از تعالیم معتزله یعنی (( اصل حکومت عقلیه )) و (( اصل حریة آزاده )) ناظر به همین

 

معنی است. اصل حکومت عقل یعنی ساختمان یک جامعه و همه ی نظامات آن بوسیله ی عقول و به رهبری  عقلای قوم  و اصل حریة آزاده یعنی

 

تحرک و فعالیت افراد برای بدست آوردن زندگانی بهتر؛ زیرا به موجب این اصل انسان در انجام همه ی کارهای خود آزاد است.

 

ابو عثمان عمر بن بحر بن محبوب الجاحظ از مردم شهر (( وهیشت =اردشیر)) بصره ، از شهرهای شهرستان دورق خوزستان ، بوده و ولادتش در

 

سال 150 هجری است.

 

در ادبیات عرب جاحظ یکی از استادان و پیشوایان بوده و از بنیان گذاران نثر عربی به شمار می رود. ( جالب است عربی که زبان مادری ما

 

نبود به وسیله ی ما که همیشه قومی ادب پرور و با فرهنگ و دانش بوده ایم قوام پیدا کرد و اعراب تکامل زبان خودشان را مدیون ما می باشند.)

 

اقوال جاحظ در نحو ، صرف و فنون ادب و بلاغت در کتب عربی پراکنده است. او دو رشته تالیفات داشته : الف) تالیفات ادبی مشتمل بر انواع فنون

 

ادب عربی .  ب) تالیفات کلامی مشتمل بر افکار و اصول مکتب معتزله

 

ام جاحظ را در عصر خودش تنها یک معتزلی و یک  متکلّم  می شناختند و اگر احیانا به جنبه ی ادبی او نیز توجه می شد وی را یک معتزلی و یک

 

متکلم  ادیب می دانستند. بسیاری از آثار ادبی او اکنون موجود است ولی آثار کلامی او تقریبا از بین رفته است.

 

جاحظ کتبی را به عنوان آداب تالیف کرده است که مشتمل بر عامه معلومات اجتماعی ، اخلاقی و امور خانواده ، اوصاف اصناف و پیشه وران  و

 

اخلاق بزرگان عصر او  می باشد. این کتب حاوی آداب آن عصر بوده و امروزه آنها را به عنوان آثار و تالیفات او می دانند زیرا جاحظ آنها را با قلم

 

بی مانند خود نگاشته است. نثر نویسی جاحظ ا ز نوع سهل و ممتنع و مخصوص خود اوست و به همین جهت این کتابها بواسطه ی اسلوب شیوا و

 

دلکش نثر و قدرت نگارش به عنوان کتابهای ادبی نمونه ی عالی تلقی شده است. موضوعات تالیفات او نیز ابتکاری و شیوا و شیرین می باشد مانند:

 

المحاسن و اللضداد و کتاب البیان و التبیین .

 

جاحظ کتابی دارد به نام (( البخلا)) که او در این کتاب بیوگرافی عده ای از مشاهیر را که معروف به بخل بوده اند را با نثری شیوا نقل کرده و حکایاتی 

و همچنین ضرب المثل هایی  در این باره گفته است. در جایی از این کتاب ضمن شرح بیوگرافی یکی از نامداران معاصرش که بخیل بوده از قول او

 

نقل کردهاست که : (( ماهی تابه آهنین هر اندازه کهنه شود و هر اندازه با آن در آشپزخانه ها کار کنند بهتر و آماده تر می شود ، زیرا به مرور در اثر

 

کار زیاد چربی و روغن در اعماق آن نفوذ کرده و برای بریان کردن گوشت آماده تر می شود.))

 

و اما در پایان باید گفت که : آن طور که از کتب دیگر شرح حال بزرگان بر می آید  بیشتر تالیفات جاحظ که متاسفانه چیزی از آنها باقی نمانده درمورد

 

 

مکتب معتزله و اعتقادات و دستورات آنها می باشد . شاید عربهااز آن روی که ...............

 

 

 

 

و اما چند شعر آن هم از نوع مفیده  گویش

 

ابتدا از شاملوی بزرگ مثال می آورم

 

1

کوه ها با هم اند و تنهایند

 

هم چو ما، با همان ِ تنهایان

 

2

برادر زنان ِ افتخاری!

 

آینده از آن ِ هم شیرگان ِ شماست!

 

وچند شعر از آقای دکتر محمود صباحی

1

به (( عدالت آباد ))-

 

شهر خون و خمیازه

 

خوش آمدید !

 

(شهرداری عدالت آباد)

2

آه!

 

چهارمیخ ِ شعر-

 

کوچه های ِ بی زن!

3

نگارخانه ای ست

 

زیبایی ِ تو،

 

و صورت گر ِ هرزه ای ست

 

چشم های من

 

و دو شعر از خودم از این نوع

1

اگر ما را

 

به در میکده راه نباشد

 

راعی را از تخت

 

به زیر کشیم

 

نعوذ بالله

 

2

باران..........

................

فقط برای آدمهای

 

کفش سوراخ

 

بد است

 

در انتها هم یک شعر از دوستم رضا مصطفایی

 

خورشید می غرد ، ماه می لاید

 

از فشردگی تنگنایی بی کران آسمان

 

از گردی زمین

 

از هوس بی هوده ی هر روزه

 

تا در آغوش گرفتن

 

و خداوند در واپسین

 

طبقه ی آسمان

 

فرمان می راند

 

دوستان خوش باشید

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 | 

دوستان سال نو و نوروز باستانی  بر همگی شما خجسته

این پست سه مطلب دارد. قسمت اول را به عنوان بهارانه تقدیم می شود به همه ی زنان بزرگ از ازل تا به ابد. قسمت دوم شعری است از شاعر پارسی گوی تا جیکستان(در اولین نوشته ام در این وبلاگ او را معرفی کرده ام) بازار صابر که این بهارانه ایست برای همگی وخوانشش به نظر لذت فراوانی در بر دارد .در قسمت سوم دو شعر می بینید شعر اول را تقدیم میکنم به سید مهدی موسوی عزیز. و شعر بعدی تمرینی است برای نوعی از شعر گویی که اسم آنرا شعر مفیده گو می گذارم

فراز هایی  از صوفی ضد پیام بر

 

رابعه- همچنین در هنگامه ی صوفی گری، آب ِ روی ِ زنان است، که گفته اند: او نه یک زن بود، بل صد مرد بود، و نیز، سبب ِ وارونه گی بخت ِ رسمی ِ زنان است: یعنی بخت ایشان را فراسوی ِ تخت عروسی می گشاید- آن چنان که هر فمنیست سه آتشه ای پیش رویش لنگ می اندازد- شویی که بر نمی گزیند ، هیچ- نیز، خوف ِ صوفیان را در مقابل خدای ِ شان به هیبت ِ عاشقانه ی ِ خود در هم می شکند-  و ایشان را به جای ِ ترس عشق می آموزانَد!- و من از هم این روی ، او را آغاز گر ِ کرد و کاری نو می یابم ؛ وسوسه گر ِ یک کنش نو؛ او حوای ِ صوفیان است : - وسوسه شامه ی ِ تیز ِ پرسشگری، میل به رهایی مشتاق شده است ،  آغازنده گی خروج از بنده گی  و هر گونه میل ِ به  پرستنده گی و عبودیت است؛ خواست رویاروی شدن با هر آن چه بر پایه ی ِ هراس بر آمده است: آن جا که ترس چیره می شود، وسوسه پایان می پذیرد- و فرشته گان ِ فرمان بر، پر وبال می گشایند- اما عشق ِ دلیر کننده کجا و ترس ِ ذلیل کننده کجا ؟ - و عشق به وسوسه دلیر می کند: رابعه شبی رسول را در خواب دید، که می گفت : مرا دوست داری رابعه؟ - گفت: محبت ِ حق مرا چنان در خود گرفته که دوستی و دشمنی ِ غیر- که برای ِ دشمنی ِ شیطان ، حتی – جایی نمانده است : آن رابطه ی ِ عاشقانه با خدا، آن گونه صمیمانه و بدون ِ هراس با خدا سخن گفتن ، و جسورانه رسولش را غیر خواندن – و برداشتن ِ هر گونه دلال و واسطه ، تنها از عاشق زنی چون رابعه بر می آید – او در برابر ِ زنانه گی مرسوم قد می افرازد – یعنی زنانه گی دزدیده شده را باز پس می گرداند؛ و این هرگز ، رخ داد ِ کوچکی نیست – که او بدین کنش و بدین خواست ، نه تنها در برابر ِ هم جنسان ِ خود ، که در برابر انسانیت ِ مرسوم قد افراخته است

------------------------------------------------------------

فصل زنانه

 

این چشمه را نگاه کن

 

یک لحظه ترک راه کن

 

این چشمه می زند چشم

 

چشم زنانه دارد

 

این لاله زار گل جوش

 

سرخیده تا بنا گوش

 

این را مکن فراموش

 

شرم زنانه دارد

 

 

این بید و لرزه را بین

 

این نازوغمزه را بین

 

یک پایه می کند رقص

 

رقص زنانه را بین.

 

باران شیشه واری

 

عطارک بهاری

 

در شیشه ی حبابش

 

عِطر ِ زنانه دارد

 

 

شب-باده(=باد موافق شبانگاهی) را شمیدم(=بوییدم)

 

چون باده دم کشیدم

 

شب- باده ی پگاهی

 

بوی زنانه دارد

 

 

رنگین کمان به رنگِ-

 

این ارغوان شکفته

 

این ارغوان به رنگِ-

 

رنگین کمان شکفته،

 

این کندل بخاری(=لباس فاخر زنان بخارا)

 

فصل زنانه دارد

 

در غله می چرد چشم

 

چو گله می چرد چشم

 

این کشت تازه و تر

 

زلف زنانه دارد

 

نبض هوا به دست ام

 

مانند نبض آدم،

 

آب و هوای نوروز

 

نبض زنانه دارد

  

شاعر بزرگ  تاجیکستان بازار صابر

-------------------------------------------------------------------------------

 

 

 (1)کافه شعر

 

در کافه ی شعر ناب همیشه تازه دم است

 

غزل،سپید،ترانه، باب میل آدم است

 

با یک فنجان ِ غزل با طعم و بوی سپید

 

می رود هر خستگی هر چه که جنس غم است

 

وقتی که با سینی ی ِ پر از قند ترانه

 

می بینی شاعری که قیافه اش در هم است

 

می خوانی تو با غضب مصرعی از بیتی را

 

یا رب که این چه دنیا ...چه برسر عالم است

 

فنجان های ترانه مقابلت چیده شد

 

وقتی که وضع اطراف تا قسمتی مبهم است

 

شعر سپید اگر چه سفارشش زیاد است

 

آماده کردن آن لحظه ای و در دم است

 

با این که داغ داغ است، فنجان شعر سپید

 

نوشیدنش به لذت ده تا ده تا هم کم است

 

این کافه ی سنتی آراسته با مدرن است

 

اما فقط پست مدرن در تنهایی مرهم است

---------------------------------------------------------------------

تورا ؟؟...

 

نه ،حاصل زنانه گی ات را

 

می ستایم

 

که چاشتگاه کودکی ام

 

بود  و

 

زیباترین هول آور

 

مردانه گی

 

 

خوش باشید و شاد

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 | 

قسمت دوم دادا و مولانا

نکته ی دیگری که از بعضی ابیات می توان درک کرد این است که حضرت مولانا در بعضی موارد رسوماتی  و کسانی را به ریشخند می گیرد و :

در پرده ی عراقی می زد به نام ساقی                 مقصود باده بودش ساقی بدش بهانه

توجه کنید که تا قبل از این ساقی چه مقامی بلند و مرتبه ایی والا دارد و در این بیت بهانه ای بیش نیست برای نوازنده. و این ساقی ماه رو سبو به دست از گوشه ایی بیرون می آید و سبو را می گذارد و آنگاه سجده می کند و آستان را می بوسد و کناری می رود. و این جوری ریشخند پیشینیان است. دادا ئیستها هم این ریشخند ها را داشتند به یاد بیاورید تابلوی مونالیزای سبیل دار را.

حضرت به جهت آگاهی دادن مردمان و نهی کردن آنان از کار زشت و ناپسند حکایتهای را بیان می کرد، که در نهان این ابیات نیز ریشخندی پنهانی صورت گرفته است. مثلا در دفتر پنجم مثنوی داستان کنیزک و خر خاتون:

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر             تو شهیدی دیده ای از .....خر

کار مولانا برانداختن و نابود کردن است و بعد آن از نو ساختن انسان. انسانی که با خواندن مثنوی و دیوان شمس دست به سفری معنوی می زند:(( تا خویشتن را از نو بزایاند.))

تزارا ( از بزرگان دادا)می گوید: (( دادا از یک ضرورت معنوی ، از یک احتیاج درمان ناپذیر به نوعی مطلق اخلاقی زاده شد.)) اینان تمدن را باعث و بانی جنگ جهانی خانمان سوز می دانستند و سعی داشتند ادبیات و هنر را به عنوان مظاهر این تمدن نابود کنند و ادبیات و هنر جدیدی را بنیان افکنند. ( در اینجا به یاد بیاورید سخن شیخ عطار را به بها الدین (پدر مولانا) هنگام هدیه دادن اسرار نامه به مولانای در آن هنگام کودک  : (( زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.))

به گفته تزارا دادا ئیستها  نمی خواستند کوچکترین فرقی بین شعر و زندگی وجود داشته باشد . شعر اینان نوعی از هستی و زیستن بود . وحشت اینان از بورژوازی بود که به سوی جنگ به مظاهر تمدن سوق پیدا کردند. کا باره ی ولتر برای اینان به مثابه ی خانقاه است. به مانند مولانا که به دور از هر گونه تعلقات مادی در خانقاه خود مشغول به زندگی و ارشاد بود.قطعه شعر زیر را در نظر بگیرید و آنرا با رهنمود های مولانا و دستورات دادا مقایسه کنید:

مرگ را

 بیاموز

که آموزه ای سترگ است
ونیز

رقص را

که آموزه ایست

سترگ تر

حال این همه گفتیم و زمین و زمان را به هم دوختیم که چه شود؟ پاسخ را خود می دهم: تمام این حرفها به جهت آن است که گوشه ای از این حکم کلی ثابت شود که اکثر بنیاد های شعری در غرب پیش از غربیان توسط شرقی ها ( خصوصا ایرانی ها ) تجربه شده است که نه تنها شعر که علم نیز چنین است. به مانند مثلث پاسکال در ریاضیات که سالها قبل از پاسکال توسط خیام ابداع شده بود. ممکن است دادائیستها با آثار مولانا آشنا بوده باشند زیرا در آن هنگام و قبل تر از آن آثار فراوانی از شعر و حکمت و ادب ایرانیان به فرانسه و انگلیسی ترجمه شده بود.

پایان

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 | 

در زیردو قطعه شعر از دوست هنرمندم  رضا مصطفایی میبینید . شاعر به زبان های فرانسه و انگلیسی درسطح عالی وارد است و از جمله کار های او می توان به فیلم نوشت فیلمهای شبهای عربی و سالوو باج خور از پازولینی اشاره کرد . او اخیرا  صدو بیست روز در سودوم  و  ژوستین  هردو از مارکی دو ساد را به فارسی برگردانده است. ( کسانی که مایل به دریافت این اثار هستند در خواست خود را به بنده ایمیل کنند). و با عرض شرمندگی قسمت دوم (( دادا و مولانا )) را به همراه مقاله (( شعر انقلابی ، شاعر انقلابی )) که جدیدا نوشته ام را در نوبت بعد در وبلاگ میبینید.

1

به رقص امده الاهه ی سکوت

به اوای رعب اور بتی

که خموشی اش

شرم حلول است.

در تجسم الهگان تنها

که زایش را حضور بایست

و تجسدش داده

تا به سودا گذارند

دوشیزگی را

که معبد حجله گاهی است و گاهواره ایی

2

در باورم نمی گنجد که انسان سنگ را پرتاب نکند ؛ که حرمت سنگ همه در پرتاب است.

شکوه شب در ستارگان ، که عشوه گر نگاه را مطالبه می کنند.

و هیبت سرپناه ، دریست که رو به راهی گشوده می شود.

من اما در هراسم که انسان سنگ را خانه می سازد و میسرد در ان، مستور از ستاره دور از راه

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در دوشنبه سی ام بهمن 1385 | 

 

همه ی ما می دانیم که دادا یک جنبش ضد هنری بود، پس باید از اینان اثاری ضد شعر را انتظار داشت. حال اینان چه ربطی به مولانا دارند؟ دکتر حسن هنرمندی در کتاب بنیاد شعر نو در فرانسه می گوید :(( برخی از اشعار دادائیستها همانند ابیات ذیل منسوب به مولویست:

ای مطرب خوش قاقا تو قی قی من قوقو

تو دق دق و من حق حق تو هی هی و من هو هو[1]))

 اما این ابیات منسوب به مولاناست و من با انها کاری ندارم . اما از گفته ی دکتر هنرمندی وام می گیرم واین نوشته ها را مینویسم:

دادا جنبشی ضد هنر بود و اینان ( طبق گفته ی خودشان ) برای ساختن شعر این گونه عمل میکردند :(( روز نامه ای بردارید، یک قیچی هم بردارید،در ان روزنامه مقاله ای را انتخاب کنید که طول ان معادل شعری باشد که می خواهید بگویید. مقاله را از روز نامه جدا کنید،بعد هر یک از کلمات ان مقاله را با دقت ببرید و در کیسه ای بریزید ، کیسه را اهسته تکان دهید،ان وقت هر یک از کلمات را تک تک بیرون بیاورید و با دقت رو نویسی کنید، به همان ترتیبی که از کیسه بیرون امده اند ،شبیه شعر شما خواهند بود[2]. )) که این مدل شعر گویی با سنت شرقی پیوند نزدیکی دارد زیرا در شرق شاعر شعر از خودش نمی گوید بلکه شعر به او الهام میشودو میشود گفت که نمونه فاتزی و کمیک شعرگویی شرقی شعرگویی  دادا است . مثال این گونه اشعار چنین است: (( بلوری از فریاد مضطرب می اندازد روی صفحه ای که خزان. خواهشمندم نیم بیان مرا به هم نزنید[3].)) ویا در قطعه ای دیگر کلمه ی زوزه بکش را 275 بار تکرار کرده و در انتها نوشته اندکه:((هنوز هم جذاب است)). اینان به سیم اخر زده اند هر چند کارهایشان به نوعی جذاب است و باز هم به نوعی برتاثیرات مهمی بر هنر پس از خودشان گذارده اند.

حال برسیم به مولانا : حضرت مولانا که بر قله ی غزل ایستاده است خود اساسا شاعری ضد شعر است.به قول خودش (( والله که من از شعر بیزارم من از کجا و شعراز کجا؟)) که این تفکر در بعضی ابیات کلیات شمس مشخص است :

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل   مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

 قافیه و مغلطه را،گو همه سیلاب ببر  پوست بود،پوست بود در خور مغز شعرا

چرا مولانل بعد از قافیه ، مغلطه را  می آورد ؟(میشود حدس زد)و چرا باید در خور مغز شعرا پوست باشد. مفتعلن مفتعلن قسمتی از وزن شعر است واین وزن شعر است که مولانا را میکشد . ( شاید با خواندن این بیت باشد که شعرای جدید موفق به کشف شعر سپید شدند.

ادامه دارد...........................

 



[1] حسن هنرمندی : بنیاد شعر نو در فرانسه و پیوند ان با شعر فارسی ص 510

[2] 2و3 رضا سید حسینی : مکتب های ادبی ج دوم انتشارات نگاه 1376

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 | 

پسا مدرنیسم

عنوان کلیه تغییراتی است که در روش زندگی ما در نیمه ئ دوم قرن 20بوجود آمده است.جامعه ئ پسا مدرن ،بی مرکز تر،گسسته تر و بی ثبات تراز جامعه ئ مدرن است.منتقد اجتماعی فرانسوی "بودرِیار" پسا مدرنیته را فرهنگ حس ها یا احساسات از هم گسسته و بی انسجام ،نوستالژی برای گذشته، تصاویر بی ارزش و سطحی گرایی میداند.در این فرهنگ،عمق،انسجام ،معنا،اصالت و صحت در میان موج علائم(signal)توخالی گم شده و از بین میروند.لیوتار، نظریه پرداز بزرگ دیگر،آن را فرهنگ التقاطی یا فرهنگ ترکیب خرت و پرت ها(junk)مینامد زیرا که تنوعی از شیوه ها را انتخاب کرده و بکار گرفته است،البته بدون درنظرگرفتن ریشه یا موقعیت انها.انفجار تکنولوژی اطلاعات،و به ویژه فرهنگ مجازی و واقعیت مجازی،این تنوع تجربه را ممکن ساخته است.پس پسا مدرنیسم نوعی حمله است به ارزشها و ادعاهای واقع گرایانه دوره ئ خردگرایی.و زبان را به عنوان وسیله ئ مناسب و صحیح برای بیان واقعیت رد میکند.فراوانی تصاویر و شیوه های نا مربوط در تلویزیون،آگهی های تجاری،طرحهای تجاری و ویدئوی پاپ از دیگر شاخصه های این دوره است.البته پسا مدرنیسم یک روش یا مکتب منسجم نیست.اصطلاحی است که به مجموعه روشها و نظرا تی

که در عکس العمل نسبت به مدرنیسم به وجود آمدند اطلاق میشود.یا پاسخ است فرهنگی- هنری به محصولات عصر فضا ،یا نتیجه ئ تولید انبوه جامعه فرا صنعتی و اوج دوره سرمایه داری بعد از1950.

مقایسه ئ ساده ایی بین مدرنیسم و پست مدرنیسم:هنرمندان مدرنیست از اشکال و فورم های ساده،هندسی،و به اصطلاح تر و تمیز و بدون آشفتگی ،و عملی مفیدpracticalاستفاده میکردند و طرفدار انتزاع هندسی و طرحهای مدرن شسته رفته بودند.پسا مدرن ها روشهای قدیمی جریانهای هنری رازنده کردند به همراه پیچیدگی، تزئینات و اشکال ترکیبی یا آشفته و درهم و برهم ترجیح میدهند.مدرنیسم بر اصا لت ،نو بودن و صرفه جویی و ایجاز در خط ،شکل و رنگ را تاکید میکردند.درحالی که پسا مدرن ها بر زنده کردن سنتها و استفاده زیاد از بافت،شکل و رنگ یا خط تاکید دارند.مدرن ها بر بیان شخصی و اینان بر بیان جمعی از طریق همکاری و ترکیب شیوه های وام گرفته از دیگران (پاستیشpastiche ،اثر هنری که از اثار هنرمندان گذشته تقلید طنز آمیز میکند) تاکید دارند.

در واقع پسا مدرنیسم ،کنکاش مدرنیسم برای انسجام هنری در دنیایی از هم گسسته و بی انسجام را رد میکند.مدرنیستها سعی در بیرون کشیدن معنا از طریق اسطوره،نماد یا فورم بودند.اما پسا مدرن ها با گیجی ابزورد و بی معنی هستی معاصر با بی تفاوتی آگاهانه برخورد میکنند و حتی آنرا گرامی می دارند و داستانهای تخیلی سطحی ،پاستیش، کولاژو عدم انسجام را ترجیح میدهند.

چند ویژگی دیگر این دوره :

1: خود آگاهی نسبت به شیوه های تولید هنری و پس زمینه های اجتماعی آنها.

2: استفاده شوخی آمیز از روشها و افکار و تلمیح به گذشته.

3: تجربه گرایی در مورد ماهیت داستان نویسی و خود عمل نوشتن. این آثار ، محدوده و ظرفیتهای آثار داستانی را مورد سوال قرار میدهند.

4: این آثار سعی در متلاشی کردن مرزهای قرار دادی بین گونه های مختلف ادبی- هنری دارند و حتی خود ماهیت گونه ها (ژانرها) را زیر سوال میبرند. این آثار مستقیم یا با تلمیح به آثار دیگر اشاره میکنند. در مورد خلق شخصیتها ایجاد اشکال میکنند. داستان در نقطه خاصی به پایان نمیرسند و معنای خاصی را بدست نمیدهند.مثلا نام گل سرخ اثر امبرتو اکو  ژانرهای مختلف را درهم می آمیزد و نظریه های پسا مدرنیستی را در باره ماهیت عمل خواندن را بیان میکنند.

تجارب مدرنیستها در روش نوشتار ( مارسل پروست،جیمز جویس،ویلیام فاکنر،ویرجینیا وولف)راه را به سوی داستان حدیث نفس گونه (self-reflexive ) که کاربردی بدعت آمیز از زبان و روایت در پسا مدرنیسم باز کرد. این نوع داستان به خود عمل نوشتن توجه میکند. مثلا بر خودش نظر میدهد یا با خودش مجادله میکند و خواننده را مخاطب قرار میدهد یا مسخره میکند. جان بارت کمدی های خشنی با اسطوره های باستانی ،و خود زندگینامه نویسی غیر قابل اعتماد نوشت.  ولا دیمیر نابا کوف روسی برای زبان بسیار زیبایش و تکنیک self-reflexive در رمانهای لولیتا ،pale fire استفاده کرد.

از دیگر هنرمندان پسا مدرن میتوان به جان کیج موسیقی دان و پیتر گریناوی ورابرت ویلسون از کارگردانان سینما و ایتالو کالوینو ی نویسنده را نام برد.

در بالا سعی کردم خصوصیاتی کلی از هنر پست مدرن را بنویسم حال با توجه به نوشته های بالا آیا میتوانید بگویید که بنا بر کدام خصیصه  برخی سروده های  مهمترین جریان شعری حال حاضر ایران (؟) غزل پست مدرن نام گرفته است؟

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در شنبه هفتم بهمن 1385 | 

ای رهروان چه قصه ی زیبا و دلنشین

در هر نگاه دیده ی دریایی شماست

ره توشه های خود بگشایید پیش چشم

دل خواستار گنج  تماشایی شماست

 

 

ما را هوای سیر و سفر میکشد بخویش

زندان شهر ماست پر از وحشت و ملال

با ما زیاد بود سفر قصه سر کنید

باری ، چه دیده اید در آیینه ی خیال؟

ترجمه به شعر از مرحوم دکتر حسن هنرمندی

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در شنبه هفتم بهمن 1385 | 

 

بدرود دوست من بدرود

تو در قلب منی ای یار

حکم تقدیر بر جداییست

و وعده می دهد به واپسین دیدار

بدرود دوست من بی فشردن دستی  بی زمزمه ای

غمین مباش غم رخساره ات از چیست؟

مردن در این زندگی هرگزچیز تازه ای نبوده  است

تازگی در زیستن نیز نیست

ولادیمیر مایاکوفسکی

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 | 

تردید می کنم

 شاید که رفته رفت

ودستهای کوچک تنهایی

در اتصال اشک مجرد شد

انروز افتاب کجا بود

ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

افراشتند خیمه ای از اه

وشاعران به صف که مگر اشک بار عام دهد با رشک

- در ساعت شکسته ئ مایوس -

فریاد می زدم

وقتی که نعره از تو گذشته است

ترس من از نبودن نعره است

یعنی که یاوری است به تسکین  به روزنامه

به خواب

ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ازقلب میگذشتی

وقلب همتی شد

تا دستهای کوچک

فریاد خاک را

 مرئی کند

خلوت کنید

برهودج شکسته ئ شهریور

تنها خسی که جنبش باران را

باور نمیکند

لبخند می زند

- ایا تمام وسوسه اینگونه می نشست به اندوه؟-

اهسته شاعران متلاشی شدند

وبیست و هشت منزل

درخنده ها به اشک نشست

ارام

درکشاکش جذبه است

مویش به روشنایی سحر

می ماند

خلوت کنید

بر هودج شکسته ئ شهریور

لبخند می زند

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در پنجشنبه دوم آذر 1385 | 

اگرخدایی به بزرگی ان که ما فرض می کنیم وجود داشته باشد بی شک بهترین ستایش برای او این خواهد بود که هر کس به مقتضای انچه می فهمد  بکوشد و خوب باشد.

ووووووووووو

انشایم کشیش روشن فکری بود و جهنم را محرومیت از حضور خداوند می دانست.اما اگر محرومیت از حضور خدا مجازاتی اینقدر سخت باشد که بتوان انرا جهنم نامید  ایا قابل قبول است که خدایی که ما به خوبی و مهربانی قبولش داریم  چنین مجازاتی را بر کسی هموار کند؟

لبه ئ تیغ نوشته ئ سامرست موام   صفحه 302

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه دوازدهم آبان 1385 | 

تویی مغاک دور دستم

 

محو ومحسور

بسی به هنگام درد ورنج

ازاعماق سرزمین سایه سارت  اشارتم کردی

وچشمان افسانه ایت رابرمن گشودی

چنان که سرمست ازخلسه ای کوتاه

دربازگشتنم به سویت  خودرا یک سره گم کرده ام

اه ای دروازه ئ تیره فام

اه ای لحظه ئ تیره ئ مرگ

پیش ای تا سلامتم را باز یابم

واز این زندگی تهی

به خانه ئ رویاهایم باز گردم.

هرمان هسه

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در پنجشنبه چهارم آبان 1385 | 

دوستان دراین قسمت میخوام یک رمان تقریبا"ناشناخته روازابتدا شروع به نوشتن بکنم وهر دفعه مقداریش و بنویسم تا تموم بشه ودرانتها هم نویسنده اش رومعرفی بکنم .وقصد دارم این قسمت روفقط به رمان اختصاص بدم وچیزدیگه ای توش ننویسم پس این رمان که تموم شد منتظریک رمان جدیدباشین.اولین رمان هم رمان"داستانی ازانسانها وخرچنگها"نوشته ئ دکتر"ژوزوئه دوکاسترو"است

فصل1: انجا که می بینیم چگونه جسم وجان ژوائو-پلو اغشته به شیره ئ خرچنگهاست

 

رسیف شهرگلهاوپلهاوشهرخانه های مسکونی اشراف و نجبا ودرعین حال شهر باتلاقها و موکامبوها وشهر کلبه های گلی پوشیده از علوفه و حصیرو حلبی است.

سحرگاهان سرد ماه ژوئن هنوزرنگ شب رانباخته امانسیم ملایمی وزیدن گرفته است.درارامش وسکون باتلاقها صحرای فرورفته درگل و لای همچنان در خواب است تنها گاه به گاه اوازجیرجیرکی ازدرون کلبه ایی به گوش میرسدوقورباغه ها ازاعماق تاریکی بدان پاسخ می دهند.

دراین ساعت متغیر درجاده ئ"موتوکولوبو"که میان باتلاقها تقریبا"ناپیداست نخستین روستاییان باسبدهای پر ازمیوه وسبزی خودکه انها رابه شیوه ئ چینیها اویخته به دوانتهای یک لنگر چوبی حمل میکننداز هم اکنون به راه افتاده اند.انها گامهایشان را تندترمیکنندتاپیش ازروشن شدن هوابه بازار"افوگادو"برسند.جاده بر اثر بارانهای ماه مه مبدل به مسیل شده واکنون پوشیده از گل است.دهقانان که زیرسنگینی بارسبدهای خودخم شده اند به زحمت روی این جاده ئ اب گرفته پیش میروندودرهرگام پاهای بزرگشان دراب فرومی رودوازمیان انگشتهایشان گل بیرون می جهد.

روزهم درمیان تاریکی ومه باتلاقهابرای خود راهی میگشایداماناگهان گویی در این روشنایی شیری رنگ چیزی ته نشین می شود و همراه با غرش رعد بارانی سرد و نامطبوع دانه های درشت خود را بر سطح خاک خرد می کند.برقی شدیدهمه ئ دشت را روشن می کندوبراثران برگهای درشت درختان"پاله توویه"که بادحرکتشان می دهد درخشان میشوند.غوغا و هیاهوی رعد  اوازجیرجیرکها وغورباغه ها را به کلی خاموش می کند.
نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در سه شنبه دوم آبان 1385 | 

باوردارم بیهوده زیسته ام چراکه هیچکس رادرگریزازمندانه اززندگی به سوی خویش نکشانده ام گمان می کنم بیهوده خواهم مردچراکه کسی رادرجستجوی جسورانه ئ مرگ بامرگ خود همراه نخواهم دید میان این دو بیهودگی چیست که خویش را بدان بیاویزم.

رضا مصطفایی

 

شعردوم

درزمین شر به پا کن و خوش باش       مثل من ادعا کن و خوش باش

من که احساس می کنم پیرم       توجوانی صفا کن و خوش باش

با جماعت اقامه علافی است     به خودت اقتدا کن وخوش باش

از کسی که جمال داردوحال     خواهشی نابجاکن وخوش باش

سرنوشت توهم ولنگاری است     بابطالت وفاکن وخوش باش

فرض کن زمین علفزاراست    مثل یک بزچراکن وخوش باش

اسمان مثل عشق تو خالیست    بادبادک هوا کن وخوش باش

هادی شعبانیان

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در سه شنبه دوم آبان 1385 | 

شعری از امام محمد غزالی

کس را پس پرده قضا راه نشد

وز سر قدر هیچکس اگاه نشد

هرکس زسرقیاس چیزی گفتند

معلوم نگشت وقصه کوتاه نشد

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 | 

نکاتی چند در باره ئ مقدمه ئ شاهنامه ئ ابومنصوری

مقدمه ئ شاهنامه ئ ابومنصوری مشهور به مقدمه ئ قدیم که در ماه محرم 346 هجری قمری تحریر یافته علی الظاهرفعلا"قدیمی ترین یادگارنثر فارسی است که از گزندحوادث برکنارمانده وبه دست ما رسیده است.شاهنامه ئ منثورکه مقدمه ئ ان بدستست گرد اورده ئ ابومنثور محمدبن عبدالرزاق بن عبدا...بن فرخ است.ابومنصورمحمدبن عبدالرزاق یکی از بزرگان تاریخی قرن چهارم هجریست ونسب به بزرگان ساسانیان میرسانیده وبه عهدسامانیان ریاست نیشابوروطوس داشته وبه مرتبه ئ سپهسالاری کل خراسان نیز رسیده است ودرمحارباتی که بسود دیلمیان در351 هجری براه انداخته مسموم و مقتول گردیده است.

ابومنصورالمعری دستوروخویشاوندسپهسالاروازبطانه ئ اوست وبه فرمان وی بگرداوری شاهنامه ئ منثور پرداخته است وشرح انرا درخود مقدمه ئ حاضر می بیند.مقدمه ئ نثر شاهنامه ازبرکت شاهنامه ئ منظوم فردوسی واینکه در نسخه های قدیم انرا دراغاز شاهکاراستاد طوس قرار میداده اند برای ما به یادگار مانده است.اما اینکه ریخته ئ قلم کدام دانشی مرد بزرگ مقام است بر ما روشن نیست.

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 | 

شعری از علی رضا اسیابانی

تیتر روزنامه ی عصر بود

 

تیتر روزنامه ی عصر بود زجر شیرین مرگ فرهاد

مرگ خاکستر اواز   در دل جنگل فریاد

مرگ قایقی شکسته توی خاطرات دریا

محکوم بیداری شب توی این ظلمت و بیداد

وقتی مهر باطلی زد دست های تگرگی شب

رو شناسنامه ی جنگل روی هر سپید بامداد

وقتی در تحقیر خورشید خنده کرد چشم سیاهی

اخرین برگ ترانه می رفت با حلقه ی شن باد

این غزل شنیدنی نیست یک گزارش از دو مرگ است

مرگ دلداده و دلدار  مرگ دو ویران اباد

تیتر روزنامه ی عصر بود اخرین اوازه خوان رفت

اخرین طلوع بامداد  مرگی با ترانه سر داد

ان که فصل بهتربن بود توی این اشفته ی خواب

مرگ او سوختن رویا بر لبا ن داغ مرداد

ان که در مسلخ شیطان اواز انسان درد بود

شاعر سوختن نازلی شاعر بی بی خرداد

عاشق جرات پرواز ازاد از بند سیاهی

وعده دیدار خود را در دل ترانه ها داد

تیتر روزنامه ی عصر بود تیتر روزنامه ی عصر بود

اخرین شعر سپید رفت اخرین طلوع بامداد

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 | 

 

بزرگترین هدف هنروادبیات خدمت به اجتماع است.هنربه تنهایی معرف زندگی نیست بلکه بررسی وقضاوت اجتماعی بدست انست.هنربایدازجنبه های تفریحی ووقت گذرانی بیرون ایدووقف اگاهی وبیداری جامعه گردد.

"بلینسکی"

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 | 

نوشتن نوع خاصی از ازادی خواستن است وتو یک بارکه شروع به نوشتن کردی خواهی نخواهی متعهد هستی.

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 | 

شعری از مسعودرهنما

اکنون حالم دگرگون میشود

از مستی سلولهای زمان

که در تلالو خورشید صبحگاهی

می بلعمشان

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در شنبه بیست و دوم مهر 1385 | 

سلام دوستان

من محمد هستم.میخوام این وبلاگو که وبلاگ شخصی خودمه اختصاص بدم به شعر و داستان کوتاه

و از تمام نوشته های شما هم استقبال می کنم.برای اول کار یک شعر از یک شاعر تاجیکی گمنام رو می نویسم به

 همراه معرفی مختصری از این شاعر

 

 

        گرگ و برف

تن اش چو برف نو باریده یصبح زمستان بود

پی دندان من هر جا

سحر گاهان چو نقش پای گرگان بود

پی اشوب گرگان بیابان بود

دو چشم میشی او

گرگ مستم کرده بود اخر

غزال پیچ و تاب قامتش 

اهوی رفتارش

چو گرگان گشنه مستم کرده بود اخر

لب من گشنه ئ هر دو لب خون پاره ئ سرخ اش

دل من تشنه ئ خون سر رخساره ئ سرخ اش

چو گرگ چله بازی کردمی با برف اندامش

چو با برف زمستان برف بازی کردمی با برف اندامش

 

شاعر این شعر

بازار صابر. او در سال 1938م در روستای صوفیان شهرستان کافر نهان تاجیکستان متولد شد.

در 1956م اولین شعرش با نام اسب به چاپ رسید.

1962 دانشگاه دولتی را در رشته ئ زبان و ادبیات فارسی تاجیکی به پایان برد.

1975_1979سرپرست روزناهه های معارف و مدنیت بود.

1989 جایزه ئ ادبی رودکی را دریافت کرد.

1990 بنیان گذاری حزب دموکرات با دوستانش ودر همین سال نماینده ئ مجلس شد ولی دوام نیاورد.

در 1993 به جرم ایران گرایی محاکمه و زندانی شد.

او در سال 1995 به امریکا رفت.

گزیده ئ شعرهای عاشقانه ئ بازار صابر با عنوان "فصل زنانه" با ترجمه ئ اقای"محمود صباحی" راانتشارات تبارک در سال 1379 منتشر کرد

 

نوشته شده توسط محمد آسیابانی |  در جمعه بیست و یکم مهر 1385 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی